پایگاه اینترنتی نشر معارف اسلامی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:11  توسط   | 

چی و چقدر بخوریم؟

محاسبه میزان کالری مورد نیاز

بعضی از دوستان پرسیده بودند که با وزن بسیار کمتری که نسبت به من دارند آیا همین مقادیر رو واسه رژیمشون  مصرف کنند که مسلما  خیر! چون  مقدار کالری که هر کسی نیاز داره با اون یکی دیگه فرق میکنه که وزن و سن و میزان تحرک و .... تاثیر بذاره توش.

برای محاسبه  مقدار کالری مورد نیاز .....................وزن خودتون رو در 30 ضرب کنبن مثلا 80 کیلو اگه هستین (80 ضربدر  30=2400  ) یعنی  کالری که در حالت عادی ( نه رژیمی)  بدن شما نیاز داره حدود 2400 کالری هست.یعنی با مصرف این مقدار کالری ، وزن شما ثابت میمونه و کم نمیشه و زیاد هم نمیشه.

هر 7700 کالری  یک کیلو دمبه!!(چربی)  اضافه میکنه به ان هیکل خوشگلتون. پس اگه فردی جوری برنامه ریزی کنه  که در طول مثلا یک هفته مقدار 7700 کالری کمتر از میزان همیشه مصرف کنه با کمال خوشبختی  یک کیلو از وزنش کم میشه. واگه به اضافه  اون 2400 کالری ، مقدار 7700 کالری دیگه هم مصرف کنه یک کیلو دمبه  بی ریخت به خودش اضافه کرده.

به عنوان مثال من چند تا غذا و مقدار دمبه ای که با خوردن اونا به شما اضافه میشه رو میذارم:

- یک عدد پسته  ( 8 کالری داره)    ........یک گرم دمبه می سازه

-یک قاشق پلو( 40 کالری)     ..........5 گرم دمبه  میسازه

یک کف دست نون( 75 کالری)............9 گرم دمبه

یک موز بزرگ(150 کالری) ............19 گرم دمبه

یک ساندویچ همبرگر(400 کالری)............56 گرم دمبه

100 گرم بستنی( 300 کالری...........52 گرم دمبه

100 گرم پفک( 550 کالری).............71 گرم دمبه

100 گرم بادوم  (700 کالری)..........90 گرم دمبه

پس میبینیم که با یه خورده هله هوله خوری و گفتن اینکه یه مشت بادوم و یه بستنی قیفی و .... چاق نمیکنه  چه بلایی سر خودمون می آریم.

تعداد دفعات خوردن غذا (مثلا صبحانه و میان وعده و ناهار و عصرونه و شام) از این جهت مهمه که با هر بار غذا خوردن بدن شروع به سوخت و ساز میکنه و موتورش روشن میشه و انرژی مصرف میکنه تا اونی که شما خوردین رو تبدیل کنه و شما اینجوری در روز 5 بار موتورش رو روشن کردین و تا میخواد استراحت کنه مجبورش میکنین که انرژی بسوزونه و بیکار نباشه و با مقدار حساب شده و معینی که میخورین لاغر هم میشین ولی به  لاغر هایی که میخوان چاق بشن مواد کم حجم میدن(چون معده بیچاره های نمیتونه پر حجم قبول کنه) که کالری زیادی داره و ضمنا دکترها بهشون توصیه میکنن  مقدار کالری لازم رو در نوبت های کم و محدود مثلا یه ناهار مفصل!مصرف کنن.

پس میتونیم بگیم ه اگه غذای روزانه تون رو در 4 یا 5 نوبت بخورید خیلی بیش از آن لاغر میشید که بخواهید به بهانه کمبود وقت ناهار و عصرونه و شام رو یکباره بخورین. در مورد افطار هم همین وضعیت صدق میکنه.اگه یکباره همه چیز به خیکمون ببندیم  بیچاره نمیدونه با اینهمه غذا چکار کنه و سریع همشو  چربی میکنه تا سر فرصتی که هیچ وقت ما بهش نمیدیم اینا رو بسوزونه!!!

لیست غذایی که من نمونه دادم قبلا فقط یک الگو است  شما با محاسبه مقدار کالری که هر وعده لازم  دارین میتونین جایگزین سازی کنین.مثلا شما قراره شام دو تا شامی کباب (یا کوفته یا دلمه،فرقی نمیکنه) بخورین با دو کف دست نون و سالاد و میوه .(طبق برنامه غذایی تون)تصورکنین که به مهمونی هم دعوتین.خدایی این چیزا رو که نمیتو نین با خودتون ببرین بذارین سر سفره مردم!!! و بگین من رژیم دارم . از طرف دیگه نمیشه که هیچی هم نخورین!! پس چی بخورین؟ اینجاست که دونستن کالری هر غذا که باتکرار خیلی زود تو ذهنتون میمونه کمک میکنه که سفره رو تو شیکمتون سرازیر نکنین.

اول مقدار کالری  کل مجاز  شام  برنامه غذاییتون رو محاسبه میکنین:

هر شامی کباب  = 200کالری

هر کف دست نون= 75 کالری

مجموعا  با میوه و سالاد حدود 625 کالری شما مجازین که واسه شام بخورین.

 حالا با خیال راحت سر سفره مهمونی که رسیدین اینجوری غذاها رو تبدیل میکنین بدون اینکه کالری اضافی خورده باشین  و دمبه اضافی به خودتون آویزون کرده باشین!!

یک کفگیر برنج=250 کالری

یک ران مرغ= 225 کالری

یک نوشابه 120 کالری

چای با 3 تا حبه قند= 30 کالری

سالاد بدون سس= صفر کالری                         مجموع کل شام مهمونی= 625 کالری

جالب بود.نه؟!

من اینجا  مقدار کالری غذاهایی که مورد استفاده بیشتری دارن رو میذارم.یه لینک هم میذارم سمت چپ  تا کالری بقیه مواد غذایی رو بتونین توش پیدا کنین.چون فعلا امکان اسکن ندارم لیست کامل رو بعدا میذارم براتون که کالری  سیر تا پیاز رو توش نوشته .

 

30 گرم نان= یک واحد نان= یک کف دست نان= 75 کالری

یک لیوان شیر =110 کالری

 یک عدد کوفته یا شامی یا دلمه  یا کوکو = 200 کالری= یک لیوان املت سیب زمینی =دو تا فلافل=یک عدد سمبوسه= دو ملاقه آش حاوی کوفته قلقلی= دو عدد تخم مرخ پخته ( جایگزین ها رو هم میبینین اینجا)

یک قاشق الویه = 150 کالری =(جایگزین ها)  یه قاشق املت گوجه فرنگی (یا همین مقدار  میرزا قاسمی یا یتیمچه یا تاس کباب)

تخم مرغ= 70 کالری

پیتزا هر 100 گرم 250 کالری  = دو سیخ جگر ( هر سیخی 100 گرم ) با یک عدد نون ساندویچی به وزن 60 گرم به شرطی که خمیر اضافی نونش رو در بیارین

یک لیوان لوبیا چیتی پخته  با نصف قاشق روغن و رب =200کالری = همون مقدار بورانی اسفناج  با نون =یک لیوان شیر با 3 تا سوخاری=نون و پنیر و گردو=نون و ماست و خیار

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 21:18  توسط   | 

مراقبه ومحاسبه مقدماتي

در این قسمت برنامه بزرگان تاكيد دارند كه مراقبه و محاسبه روزانه كه در واقع محور اصلي تربيت نفس و تزكيه نفس و سيرالي الله است و اين مراقبه و محاسبه روزانه در محوريت خودش مراتبي دارد كه هر مرتبه‌اي از آن خاصيت‌هايي دارد و در تربيت انسان نقش خاصي را ايفا مي‌كند و بزرگان و اساتيد برنامه‌هاي تربيتي ديگري را كه به ما مي‌دهند همه متناسب با آن مرتبه مراقبه و محاسبه است چون اصل , مراقبه و محاسبه است . تمام برنامه‌هاي فكري،ذکری , عبادي و هر برنامه ديگري كه خلاصه در ارتباط با تربيت نفس ما است متناسب با آن مرتبه مراقبه‌اي است كه سالك الي الله به آن رسيده است. در چگونگي مراقبه در جزوه مختصري گفته شده است. براي اينكه اطاله كلام نباشد عزيزان به آن مراجعه فرمايند و ما همينطور كه عرض كرديم در واقع در مرحله مقدمات اين راه است و مراقبه‌اي كه مي‌خواهيم عرض كنيم مرحله مقدمه‌اي است تا عزيزان اگر اين را خوب رعايت كنند به بركت همين مرحله مقدمه‌ايي هم كه عمل مي‌كنند يك توفيقاتي از رشد باطني پيدا خواهند كرد كه انشاءالله اگر احساس شد این رشد را پیدا کرده اند به بزرگان ديگري معرفي خواهند شد كه از محضر اساتيد و بزرگان بهره مي‌برند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 19:34  توسط   | 

نصايح امام محمد باقر عليه السلام به جابر

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحيم

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي ( دامت بركاته ) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 90/05/12؛ ايراد فرموده اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

نصايح امام باقر عليه­؛ السلام؛ به جابر

مقدمه

خدا را شکر می کنيم که حيات و توفيقي عنايت فرمود تا بار ديگر در اين محفل نوراني در جمع شما عزيزان گفت وگويي درباره فرمايشات اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين داشته باشيم. به نظرم رسيد در اين ماه مبارک به اندازه‌اي که خداوند توفيق دهد به روايتي که يکي از خواص ائمه اطهار صلوات الله عليهم اجمعين نقل کرده بپردازيم.
همه کساني که خدمت اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين رسيدند از جهت معرفت، ايمان و ولايت در يک سطح نبودند. گاهي اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين مطالبي را به بعضي از اصحاب می فرمودند که اجازه نقل آن را به ديگران نداشتند. از جمله اصحاب سرّ ائمه اطهار صلوات الله عليهم اجمعين جابر بن يزيد جعفي است. از ايشان نقل شده است که: «پنجاه هزار حديث از امام باقر و صادق عليهماالسلام شنيده ام که اجازه نقل حتي يکي از آن‌ها را هم ندارم.»؛ اجمالا از اينگونه روايات می توان به دست آورد که هر مطلب حقي را براي هر کسي نبايد گفت چراکه ظرفيت اشخاص متفاوت است. گاهي مسايل اجتماعي اقتضا می کند که بعضي مطالب گفته نشود. به هر حال احاديثي که اين بزرگوار اجازه داشتند نقل کنند در ميان ساير روايات برجستگي هايي دارد. اصلا لحن رواياتي که ايشان نقل کرده است با بسياري از روايات ديگر متفاوت است؛ يعني نکته هاي لطيفتر، عميق تر و پرمغزتري دارد. اگر خداي متعال توفيق دهد در اين چند شب روايتي را که در تحف العقول توسط ايشان از امام باقر صلوات الله عليه نقل شده براي تبرک و تقرب مرور می کنيم.
در تحف العقول در باب رواياتي که از امام باقر صلوات الله عليه نقل شده اين روايت آمده است که:«يَا جَابِرُ ... أُوصِيكَ بِخَمْسٍ إِنْ ظُلِمْتَ فَلَا تَظْلِمْ وَ إِنْ خَانُوكَ فَلَا تَخُنْ وَ إِنْ كُذِّبْتَ فَلَا تَغْضَبْ وَ إِنْ مُدِحْتَ فَلَا تَفْرَحْ وَ إِنْ ذُمِمْتَ فَلَا تَجْزَعْ؛1؛ جابر من تو را به پنج چيز نصيحت می کنم؛ اگر کسي به تو ظلم کرد تو به کسي ظلم نکن، و اگر مردم به تو خيانت کردند تو به کسي خيانت نکن، و اگر سخني گفتي و مردم تو را تکذيب کردند مواظب باش خشمگين نشوي، و اگر تو را ستايش کردند شاد نشو، و اگر کسي تو را نکوهش کرد بي تاب نشو.»
ابتدا جمله اول را توضيح دهيم و بحث را با اين سؤال شروع کنيم که: اصلا مفهوم ظلم يعني چه و انگيزه انسان براي ظلم کردن چيست؟ از آن جا که بحث ادبي و لغوي ممکن است خسته کننده باشد تنها در حد اشاره به آن می پردازيم.

معنا و مفهوم ظلم

ظلم به معناي از حد گذشتن است. پيش فرض اين معنا اين است که انسان در موقعيتي قرار می گيرد که حدي براي آن تعيين شده است. اگر سعي کند از اين حد تجاوز کند و رعايت مرز را نکند اين‌جا واژه ظلم به کار می رود. معمولا در توضيحات عرفي گفته می شود: ظلم يعني کسي به حق ديگري تجاوز کند. در اين جا مفروض اين است که انسان در مقابل کسي يا کساني قرار گيرد که حقي دارند و آن حق بايد رعايت شود. اگر انسان آن حق را رعايت نکند و به حق ديگري تعدي کند می گويند ظلم کرده است.
در مقابل ظلم، عدل است. عدل يعني رعايت کردن حق. پس پيش فرض در اين واژه ها اين است که انسان باور دارد که در زندگي مخصوصا در حوزه افعال اختياري، حد و مرزهايي وجود دارد که بايد آن ها را رعايت کند. بايد سعي کرد حق کساني که صاحب حق اند ادا شود و يا به حقشان تجاوز نشود. مؤيد اين توضيح لفظي، آيات زيادي است که مربوط به عدل و ظلم است؛ به عنوان مثال وقتي خداوند در آيه دويست و بيست و نه از سوره بقره برخي حقوق را بيان می کند، بعد از آن می فرمايد: «تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا؛ اين‌ها حدود و مرزهاي الهي است که خدا تعيين کرده است؛ پس از اين مرزها عبور نکنيد.»؛ اگر کسي از اين مرزها عبور کند ظلم کرده است. حتي خداي متعال براي تفاهم با ما، خود را هم در مقام کسي قرار داده که حقي بر ما دارد و اگر آن حق را رعايت نکنيم به او ظلم کرده ايم. معناي آيه شريف إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ2؛ اين است که خدا حق دارد که جز او را نپرستيم. اگر اين حق را رعايت نکنيم و معبود ديگري انتخاب کنيم –؛ يکي از معبودها هم هواي نفس است همان‌طور که قرآن می فرمايد: أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ3؛ –؛ اين انتخاب تجاوز به حق خدا و ظلم است؛ ظلمي بسيار بزرگ. چراکه طرف ما هر چه بزرگ‌تر باشد و حق بزرگ تري داشته باشد با رعايت نکردن حق او ظلم ما بزرگ تر خواهد بود. بنابراين ظلمْ مراتب مختلفي پيدا می کند. آيا عظيم تر از خدا کسي فرض می شود؟ آيا حق کسي بزرگ تر از حق خدا می شود؟ پس ظلم به خدا ظلمي عظيم خواهد بود. اين تعبير از نهايت لطف و کرم الهي است که به زبان ما سخن می گويد و خودش را در مقامي قرار می دهد که حقي دارد و ما بايد رعايت کنيم و اگر رعايت نکنيم ظلم کرده ايم.

انگيزه‌هاي انسان براي ظلم کردن

حال سؤال اين است که انسان چرا ظلم می کند و چه انگيزه‌اي براي ظلم کردن دارد؟ انساني که عاقل است و می فهمد که اساس اين عالم بر عدل است و هر کسي حقي دارد و اگر اين حقوق رعايت شود زندگي انسان سعادتمندانه خواهد بود و اهداف خلقت تحقق پيدا می کند و اگر اين حد و مرزها رعايت نشود هدف خلقت به شايستگي تحقق پيدا نمی کند و ما هم به سعادت خودمان نمی رسيم، با اين همه چرا انسان ها ظلم می کنند؟
وقتي ما مقداري به انگيزه هاي خودمان مراجعه کنيم و مقداري هم درباره افراد جامعه و حوادثي که در جامعه در طول تاريخ اتفاق افتاده و می افتد دقت کنيم به اين نتيجه می رسيم که در بسياري از انسان‌ها عاملي دروني وجود دارد که نمی خواهند به حق خودشان راضي باشند و می خواهند بيش از آنچه که برايشان تعيين شده بهره‌مند شوند. برخي اصلا چنين گرايشي دارند که اصلا چه لزومي دارد که ما براي کساني حقوقي قائل شويم و خودمان را مقيد کنيم که اين حدود را رعايت کنيم؟! طرح اين مسأله وقتي موجب تعجب بيشتري می شود که می بينيم برخي از فلاسفه بزرگ جهان چنين گرايشي دارند. ايشان معتقدند که انسان در اين جهان بايد سعي کند که هر چه می تواند لذت ببرد و هر چه موجب التذاذش است به دست آورد، حتي اگر به زور از دست ديگران بگيرد. آن ها که نمی توانند از خود دفاع کنند محکوم به فنا هستند و بايد از بين بروند و موجود قوي باقي بماند. صاحبان اين انديشه ظلم کردن را حق خودشان می دانند و می گويند ما بايد هر چه می توانيم لذت ببريم. از اين ها که بگذريم عده ديگري در تعيين حدود و حقوق شک دارند. ايشان في الجمله قبول دارند که بايد براي ديگران هم حقي قائل شد، اما در مقدار حق و حدود آن تشکيک می کنند.
به هر حال انسان گاهي بر اثر جهل و گاه بي‌توجهي به نظام عالم و سعادت دنيا و آخرت خويش، به دنبال خواسته هاي زودگذر خود می رود و موجبات ظلم به ديگران را فراهم می کند. اما گاهي جهل و غفلت در کار نيست، بلکه با توجه و علم، ظلم می کند. دلبستگي هاي او مانع از آن می شود که براي ديگران هم حقي قائل شود. غالب کساني که از راه‌هاي مختلف سعي می کنند ديگران را استثمار کنند و از آن‌ها بهره کشي کنند کم کم ملکه اي در وجودشان پيدا می شود که می خواهند همه چيز را تحت سيطره خودشان دربياورند. با اين که از اول هم می دانند اين کار غلط است و اخلاقا درست نيست، اما کم کم به شرايطي کشيده می شوند که ديگر رعايت اخلاق از يادشان می رود. انسان موجود عجيبي است. گاه با نيت خير وارد مسيري می شود، اما آرام‌آرام به جاهايي کشيده می شود که از اول فکرش را نمي کرد. بعد هم باور نمی کند که اين قدر خطا کرده باشد و گاه اگر به او بفهمانند که اشتباه کرده نمی تواند رها کند. نمونه بارز چنين انساني فرعون است که سرانجام کارش در برتري‌طلبي به آن‌جا رسيد که صراحتا فرياد زد: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى.4؛ بله، عده‌اي از ابتدا براي اين‌که بهره و لذت بيشتري از زندگي داشته باشند به حقوق ديگران تجاوز می کنند. اين ظلم معروف است و قبح آن از گزاره‌هاي بديهي عقل عملي محسوب می شود. شايد ما در احکام عقل چيزي واضح‌تر از قبح ظلم و حسن عدل نداشته باشيم. روشن است که اين مطلبي نيست که امام باقر سلام الله عليه به عنوان نصيحت ويژه به جابر بفرمايند. هر عاقلي می داند نبايد ظلم کند. نصحيت حضرت اين نيست که ظلم نکن، بلکه نصحيت ايشان اين است که گاهي غير از آن انگيزه‌هايي که براي ستمگران عادي پيدا می شود شرايطي اجتماعي پيش می آيد که انسان انگيزه مضاعف براي ظلم پيدا می کند؛ يعني غير از هواهاي نفساني و انگيزه هاي رواني و شخصي، عامل ديگري ممکن است انسان را وادار به ظلم کند.

ظلم ديگران، عامل مضاعف کننده انگيزه ظلم

عاملي که می تواند انگيزه مضاعف براي ظلم کردن در انسان ايجاد کند، ظلم ديگران است؛ و آن در جايي است که انسان ببيند ديگري ظلم می کند و به انسان زور می گويد و تحمل آن براي انسان بسيار سخت است. در اين جا عاملي مضاعف براي ظلم کردن پيدا شده است و اين شرايط، عزم جدي تري براي خودداري از ظلم می خواهد. در چند مورد ظلم ديگران می تواند باعث شود که انسان ظلم کند.

1. ظلم صريح ديگران بي هيچ عذر و بهانه

يکي از مواردي که ظلم ديگران انگيزه انسان را براي ظلم تقويت می کند جايي است که آشکارا حق انسان را بخورند و به انسان توهين کنند و هيچ بهانه اي هم براي اين کار نداشته باشند، به خصوص اگر خيلي صريح بگويند: «ما اين ظلم را در حق تو انجام داده ايم؛ تو هم هر کاري از دستت بر می آيد انجام بده!»؛ وقتي بي جهت مال کسي را بگيرند، اين شخص طبعا آزرده می شود و گاهي اين آزردگي به قدري شديد می شود که خواب را از چشمش می گيرد. گاهي اين شرايط، توأم با وسوسه‌هاي شيطان باعث می شود که انسان به اين فکر بيفتد که براي انتقام، به ديگران ظلم کند. ممکن است چنين شخصي در شرايط عادي هيچ وقت به فکر ظلم کردن هم نيافتد، اما در چنين شرايطي تصميم به ظلم به ديگران بگيرد.

2. شيوع ظلم

گاهي علني شدن ظلمي در جامعه و فراگيري آن، انسان را وسوسه می کند که او هم مرتکب آن ظلم شود. وقتي يک کار ناهنجاري در جامعه به صورت علني انجام می گيرد کم‌کم قبح آن می ريزد و به افراد زيادي در جامعه سرايت می کند. رشوه يکي از پليدترين اموال است، اما گاه چنان رواج پيدا می کند که عنوان هديه و حق و حساب به خود می گيرد و قبحش می ريزد. چنين شرايطي عامل مضاعفي می شود که انسان مرتکب اين ظلم شود.

3. هنگامه قصاص

مورد ديگري که ظلم ديگران ممکن است باعث شود ما هم ظلم کنيم در هنگامه قصاص است. ما في‌الجمله می دانيم اگر کسي حقي از ما سلب کرد ما می توانيم قصاص کنيم. هم عقلا و هم شرعا اين کار جايز است. در قرآن هم به جواز آن تصريح شده است ؛ (وَ لَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَاْ أُولِيْ الأَلْبَابِ)5؛ با توجه به اين‌که قصاص حق است ممکن است شيطان انسان را وسوسه کند و بگويد: «بايد کاري کني که اين شخصي که به تو ظلم کرده حسابي ادب شود و راهش اين است که بيشتر از حدِ قصاص تنبيه شود!»؛ در اين شرايط ممکن است انسان در قصاص دقت نکند و از حد تجاوز کند و مرتکب ظلم شود. قصاص حق است و ظلم نيست، اما تجاوز از حقْ ظلم است. مثلا ما حق نداريم کسي را که به ظلمْ سيلي به گوش ما زده است، در عوض، بدنش را مجروح کنيم و راهي بيمارستانش کنيم. قرآن می فرمايد: «وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُواْ بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ؛6؛ اگر در مقام قصاص برآمديد و خواستيد مقابله به مثل کنيد دقيقا همان‌گونه که با شما رفتار شده عمل کنيد.»

جايگاه نصيحت امام باقر عليه‌‌السلام

در اين چند مورد به نظر می آيد گاهي غير از انگيزه اوليه انسان براي ظلم –؛ ان‌شاءالله همه مؤمنان اين انگيزه را در خودشان سرکوب کرده‌اند و هيچ وقت به فکر ظلم کردن به ديگران نمی افتند –؛ شرايط خاصي پيش می آيد که باعث می شود انگيزه انسان براي ظلم مضاعف شود. اين‌جاست که غير از حکم عقل و غير از دستورات اصلي شرع نياز است که واعظي بگويد: «مراقب باش! گرچه در شرايط عادي ظلم نمی کني، اما اين شرايط خاصي است و بايد مراقب باشي شيطان فريبت ندهد. اگر کسي به تو ظلم کرد، تو به او ظلم نکن! اگر حق قصاص داري، بيش از آنچه حق داري انجام نده! اگر ديدي ظلمي در جامعه شيوع پيدا می کند، مواظب باش تو آلوده نشوي!»؛ در اين شرايط است که احتياج به تذکرْ مضاعف می شود.
مسأله ديگري که در اين‌جا مطرح می شود اين است که: اصولا آن‌جايي که انسان حق قصاص دارد و می تواند مقابله به مثل کند آيا بهتر اين است که حقش را استيفا کند يا بهتر اين است که گذشت کند؟ آيا انتقامي که شرعا جايز است رجحان دارد يا عفو کردن؟ شايد بتوان گفت همه موارد يکسان نيستند؛ گاهي قصاص کردن مطلوب‌تر است و گاهي عفو کردن. ان‌‌شاءالله جلسه بعد مقداري درباره اين موضوع صحبت می کنيم.

و صلّي الله علي محمد و آله الطاهرين


1؛ . تحف العقول، ص284.؛

2؛ . لقمان، 13.؛

3؛ . جاثية، 23.؛

4؛ . نازعات، 24.؛

5؛ . بقره، 179؛ .

6؛ . نحل، 126. ؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:52  توسط   | 

فصل دوم‏


فصل دوم‏
پس اى عزيز، بيدار شو و پنبه غفلت را از گوش برون كن و خواب غفلت را بر چشم خود حرام نما، و بدان كه تو را از خداى تعالى براى خود آفريده، چنانچه در حديث قدسى مى‏فرمايد: «يابن آدم خلقت الأشياء لأجلك، و خلقتك لأجلى.» «2»
يعنى «اى پسر آدم، همه چيز را براى تو آفريدم و تو را براى خود آفريدم.» و قلب تو را منزلگاه خود قرار داده. تو و قلب تو يكى از نواميس الهيه هستيد، حق تعالى غيور است نسبت به ناموس خود، اين قدر پرده درى مكن به ناموس حقّ تعالى، دست درازى را روا مدار. بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند كه هر چه خواهى اصلاح كنى نتوانى. تو در ملكوت خود در حضور حضرات ملائكه و انبياء عظام پرده ناموس الهى را پاره مى‏كنى، و اخلاق فاضله را، كه به واسطه آنها اوليا تشبه به حق پيدا مى‏كنند، تسليم غير حق مى‏كنى و قلب خود را به دشمن حق مى‏دهى و شرك مى‏ورزى در باطن ملكوت خود، بترس از آنكه حق تعالى علاوه بر آنكه ناموس ملكوت تو را پاره كند و تو را پيش انبياء عظام و ملائكه مقربين مفتضح و رسوا كند، در همين عالم تو را مفتضح كند و مبتلا كند به فضيحتى كه جبران پذير نباشد و پاره شدن عصمتى كه وصله بردار نباشد. حق تعالى «ستّار» است، ولى «غيور» هم هست، «ارحم الراحمين» است، ولى «اشدّ المعاقبين» هم هست. ستر مى‏فرمايد تا وقتى از حد نگذرد. ممكن است خداى نخواسته اين كار بزرگ و اين رسوايى ناهنجار غيرت را بر ستر غلبه دهد، چنانچه در حديث شريف شنيدى. «3»
پس، قدرى به خود آى و رجوع به خدا كن و بازگشت به سوى او نما، كه خداى تعالى رحيم است و پى بهانه مى‏گردد براى رحمت. اگر رجوع كردى، به غفران خود ستر مى‏فرمايد عيوب گذشته را و نمى‏گذارد كسى بر آن مطلع شود، و تو را صاحب فضيلت مى‏كند و اخلاق كريمه را در تو جلوه مى‏دهد، و تو را مرآت صفات خود مى‏فرمايد و اراده تو را در آن عالم كار كن مى‏فرمايد چنانچه اراده خود [او] در همه عوالم نافذ است، چنانچه [در] حديثى منقول است كه وقتى كه اهل بهشت قرار گرفتند، نامه‏اى از جانب حق تعالى براى آنها مى‏آيد كه مضمونش اين است: «از جانب زنده پاينده‏اى كه نمى‏ميرد به سوى زنده پاينده‏اى كه نمى‏ميرد.
من هر چه را مى‏خواهم موجود شود به او مى‏گويم باش، پس موجود مى‏شود، تو را هم امروز قرار دادم كه هر چه را مى‏خواهى بشود امر كن، مى‏شود. [1]» تو خود خواهى اين قدر نداشته باش، تو اراده خود را تسليم حق كن، ذات مقدس هم تو را مظهر اراده خود مى‏فرمايد، تو را متصرف در امور خود قرار مى‏دهد، مملكت ايجاد را در آخرت در تحت قدرت تو قرار مى‏دهد. و اين غير تفويض محال باطل است، چنانچه در محل خود معلوم است.
هان اى عزيز، تو خود دانى، مى‏خواهى اين را بپذير يا آن را، كه خداى تعالى بى‏نياز است از ما و همه مخلوقات و اخلاص ما و همه موجودات عالم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:13  توسط   | 

فصل در دعوت به اخلاص است‏

شرح چهل حديث     
فصل در دعوت به اخلاص است 

‏بدان كه مالك الملوك حقيقى و ولى نعمت واقعى، كه اين همه كرامات به ما كرده و اين همه تهيه‏ها براى ما ديده از قبل از آمدن ما در اين عالم، از غذاى لطيف داراى موادّ صالحه مناسبه با معده ضعيف ما و مربى و خدمتگزار با حب جبلى ذاتى كه خدمتش بى‏منت باشد و محيط و هواى مناسب و ساير نعم و آلاء ظاهره و باطنه، و اين همه تهيه‏ها ديده در عالم آخرت و برزخ براى ما قبل از رفتن در آنجا، و از ما خواسته است كه اين قلب را براى من يا براى كرامت من خالص كن تا براى خودت نتيجه دهد، خودت فايده ببرى، باز ما گوش ندهيم و نافرمانى كنيم و بر خلاف رضاى او قدم زنيم، چه ظلم بزرگى كرديم و با چه مالك الملوكى ستيزه نموديم كه نتيجه‏اش ظلم به خود ماست و به سلطنت او لطمه‏اى وارد نمى‏شود. از تحت سلطنت و سلطه او خارج نمى‏شويم، مشرك باشيم يا موحد فرقى براى او نكند، عارف باللّه يا متقى زكىّ النفس باشيم براى خود هستيم، كافر و مشرك باشيم به خود ضرر زديم: فَإنَّ اللَّه غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمينَ. «1» «همانا خداى بى‏نياز است از همه مخلوقات.» احتياجى به عبادت ما، به اخلاص ما، به بندگى ما، ندارد، نافرمانى و شرك و دورويى ما به مملكت او لطمه‏اى وارد نمى‏كند. ليكن چون «ارحم الراحمين» است، رحمت واسعه و حكمت بالغه‏اش اقتضا مى‏كند كه طرق هدايت و راه خير و شر و زشت و زيبا را به ما بنماياند، و پرتگاههاى راه انسانيت و لغزشگاههاى طريق سعادت را به ما ارائه دهد. خداى تعالى در اين هدايت و راهنمايى، بلكه در اين عبادتها و اخلاصها و بندگيها، بر ما منّتهاى عظيم جسيم دارد كه تا چشم بصيرت و ديده برزخى واقع بين باز نشود نمى‏توانيم بفهميم. و مادامى كه در اين عالم تنگ و تاريك و ظلمتكده طبيعت هستيم و دچار سلسله‏هاى زمان و حبس تاريك امتداد مكانيم، ادراك منّتهاى بزرگ خدا را نمى‏كنيم، و نعمتهاى خداوند را در همين اخلاص و عبادت و در آن راهنمايى و هدايت تصور نمى‏نماييم.
مبادا گمان كنى كه ما منت داريم بر انبياء معظم يا اولياء مكرم خدا، يا بر علماء امت، كه راهنماى سعادت و خلاصى ما هستند و ما را از جهل و ظلمت و بدبختى نجات دادند و به عالم نور و سرور و بهجت و عظمت دعوت كردند، و آن همه تحمل مشقتها و زحمتها نمودند و مى‏كنند براى تربيت ما و براى نجات ما از آن ظلمتهايى كه لازمه اعتقادات باطله و جهلهاى مركب است، و از آن فشارها و عذابهايى كه صورت ملكات و اخلاق رذيله است، و از آن صورتهاى موحشه مدهشه كه ملكوت اعمال و افعال قبيحه ماست، و براى رسيدن ما به آن نورها و بهجتها و سرورها و راحتى و خوشيها و حور و قصور كه نمى‏توانيم تصور آنها را بكنيم. و اين عالم ملك به همه عظمت كه دارد تنگتر از آن است كه يكى از حلّه‏هاى بهشتى را در او بياورند، و اين چشمهاى ما طاقت ديدن يك تار موى حور العين را ندارد، كه تمام اين‏ها صورت ملكوتى آن عقايد و اخلاق و اعمالى است كه انبياء عظام، خصوصا صاحب كشف كلى و دستور جامع، خاتم پيغمبران، صلّى اللّه عليه و آله و عليهم، آنها را به وحى الهى درك فرموده و ديده و شنيده و ما را بدانها دعوت فرموده‏اند. و ما بيچاره‏ها مثل اطفالى كه از حكم عقلا سرپيچند، بلكه عقلا را تخطئه مى‏كنند، هميشه با آنها در مقام ستيزه و جنگ و جدال برآمديم، و آن نفوس زكيه مطمئنه و ارواح طيبه طاهره به واسطه شفقت و رحمتى كه بر بندگان خدا داشتند هيچ گاه از دعوت خويش به واسطه نادانى ما كوتاهى نفرمودند و با زور و زر ما را به سوى بهشت و سعادت كشيدند، بدون اينكه اجر و مزدى از ما بخواهند. آن وقت هم كه رسول اكرم، صلّى اللّه عليه و آله، منحصر مى‏كنند اجر خود را به «مودّت ذوى القربى [1]»، صورت اين مودت و محبت در عالم ديگر براى ما شايد از همه صور نورانيتر باشد. آن هم براى خود ماست و رسيدن ما به سعادت و رحمت. پس مزد رسالت عايد خود ما شد و ما از آن بهره‏مند گرديديم، ما بيچاره‏ها چه منتى بر آنها داريم، اخلاص و ارادت ما براى آنها چه نفعى دارد، شما و ما بر علماء امت چه منتى داريم؟ از آن شخص مسئله گو گرفته تا آن نبى مكرّم، تا ذات مقدّس حقّ، جلّ جلاله، هر كس به مرتبه و مقام خود كه راه هدايت را به ما نشان مى‏دهند، بر ما منّتها دارند كه جزاى آنها را در اين عالم نمى‏توانيم بدهيم، اين عالم لايق جزاى آنها نيست: فللّه و لرسوله و لأوليائه المنّة.
چنانچه خداى تعالى مى‏فرمايد: قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إسْلامَكُمْ بَلِ اللَّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَديكُمْ لِلإيمانِ إنْ كُنْتُمْ صادِقينَ إنَّ اللَّه يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَ الأرْضِ وَ اللَّه بَصيرٌ بِما تَعْمَلونَ. «1» يعنى «بگو به آنها كه به تو منت گذاشتند به اسلام خود، و گفتند ما اسلام آورديم بى‏جنگ: «منت نگذاريد بر من به اسلام خود، بلكه خدا منّت مى‏گذارد بر شما به هدايت كردن شما را به ايمان كه مدعى آن هستيد، اگر شما راستگو هستيد در اين ادعا، همانا خدا مى‏داند پنهانيهاى آسمان‏ها و زمين را، و خدا بيناست به آنچه مى‏كنيد.»
پس، اگر ما صادق باشيم در دعوى ايمان، خداوند در همين ايمان هم بر ما منت دارد. خداوند بصير به عالم غيب است و مى‏داند صور اعمال ما و صورت ايمان و اسلام ما در عالم غيب چيست. ما بيچاره‏ها چون اطلاع از حقيقت نداريم، از مسئله گو كسب علم مى‏كنيم و به او منت مى‏گذاريم، تقليد عالم مى‏كنيم، منت مى‏گذاريم، نماز جماعت به عالم مى‏خوانيم، به او منت مى‏گذاريم، با اينكه آنها بر ما منت دارند و خود ما خبر نداريم. بلكه اين منّتها اعمال ما را واژگون مى‏نمايد و در سجين كشيده آنها را به باد فنا مى‏دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 17:1  توسط   | 

فصل يك تنبه علمى براى قلع ماده ريا

شرح چهل حديث      
ما در اين جا تذكر مى‏دهيم به چيزى كه اميد است براى اين مرض قلبى مؤثر افتد در اين مقام و مقامات ديگر. و آن چيزى است كه مطابق برهان و مكاشفه و عيان و اخبار معصومين و كتاب خداست، و عقل شما هم تصديق دارد. و آن اين است كه خداى تبارك و تعالى به واسطه احاطه قدرتش در جميع موجودات و بسط سلطنتش در تمام كائنات و احاطه قيّوميش به كافّه ممكنات، تمام قلوب بندگان در تحت تصرف او و به يد قدرت و در قبضه سلطنت اوست، و كس ديگر را در قلوب بندگان بدون اذن قيّومى و اجازه تكوينى او تصرفى نيست و نخواهد بود، خود صاحبان قلب نيز بى‏اذن و تصرف حق تعالى تصرف در قلوب خود ندارند- و بدين معنى اشارة و كناية و صراحة در قرآن و اخبار اهل بيت، عليهم السّلام، اخبار شده است. [1] پس خداى تبارك و تعالى صاحب قلب و متصرف در اوست، و شما كه يك بنده ضعيف عاجز هستيد نمى‏توانيد تصرف در قلوب كنيد بى‏تصرف حق، بلكه اراده او قاهر است بر اراده شما و همه موجودات، پس ريا و سالوس شما اگر براى جلب قلوب عباد است و جانب دلها نگاه داشتن و منزلت و قدر در قلوب پيدا كردن و اشتهار به خوبى يافتن است، اين از تصرف شما بكلى خارج و در تحت تصرف حق است. خداوند قلوب و صاحب دلها به هر كس مى‏خواهد قلوب را متوجه مى‏فرمايد. بلكه ممكن است شما نتيجه به عكس بگيريد. ديديم و شنيديم اشخاص سالوس دور و كه قلوب آنها پاك نبود آخر كار رسوا شدند و آنچه مى‏خواستند نتيجه بگيرند به عكس اتفاق افتاد، چنانچه به همين معنى إشاره فرموده در حديث شريف كافى: عن جرّاح المدائنى، عن أبي عبد اللّه، عليه السّلام، فى قول اللّه عزّ و جلّ: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبَّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً و لا يُشْرِكْ بِعبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً.» قال عليه السّلام: الرّجل يعمل شيئا من الثّواب لا يطلب به وجه اللّه، إنّما يطلب تزكية النّاس، يشتهي أن يسمع به النّاس، فهذا الّذي أشرك بعبادة ربّه. ثمّ قال: ما من عبد أسرّ خيرا فذهبت الأيّام أبدا حتّى يظهر اللّه له خيرا، و ما من عبد يسرّ شرّا فذهبت الأيّام أبدا حتّى يظهر اللّه له شرّا «1».
 «يعنى راوى، كه جرّاح مدائنى است، از امام صادق، عليه السلام، نقل مى‏كند در تفسير قول خداى، عزّ و جلّ: «پس كسى كه اميدوار ملاقات پروردگار خويش است بايد به جاى آرد كار نيكو، و شريك نكند در عبادت پروردگارش كسى را» كه فرمود امام صادق، عليه السلام: «آن مردى كه عمل مى‏كند چيزى از ثواب را كه خواهش نمى‏كند به آن كار ملاقات خدا را، فقط ملاحظه مى‏كند پاكيزه شمردن مردم او را، ميل دارد مردم بشنوند آنچه كرده، پس اين كسى است كه شريك قرار داده در عبادت پروردگارش.» پس از آن فرمود: «هيچ بنده نيست كه پنهان كند خوبى را، پس بگذرد روزگار بر او هميشه، تا آنكه آشكار كند خدا از براى او نيكويى را، و هيچ بنده نيست كه پنهان مى‏كند شرى را، پس بگذرد روزگار بر او
هميشه، تا آشكارا كند خدا براى او شرى را.»
پس اى عزيز، نام نيك را از خداوند بخواه. قلوب مردم را از صاحب قلب خواهش كن با تو باشد. تو كار را براى خدا بكن، خداوند علاوه بر كرامتهاى اخروى و نعمتهاى آن عالم در همين عالم هم به تو كرامتها مى‏كند، تو را محبوب مى‏نمايد، موقعيت تو را در قلوب زياد مى‏كند، تو را در دو دنيا سر بلند مى‏فرمايد. ولى اگر بتوانى با مجاهده و زحمت قلب خود را از اين حب هم بكلى خالص نما، باطن را صفا ده تا عمل از اين جهت خالص شود و قلب متوجه حق گردد، روح بى‏آلايش شود، كدورت نفس برطرف گردد. حب و بغض مردم ضعيف، شهرت و اسم نزد بندگان ناچيز، چه فايده‏اى دارد. فرضا فايده داشته باشد، يك فايده ناچيز جزئى چند روزه است. ممكن است اين حب عاقبت كار انسان را به ريا برساند و خداى نخواسته آدم را مشرك و منافق و كافر كند، اگر در اين عالم رسوا نشود، در آن عالم در محضر عدل ربوبى پيش بندگان صالح خدا و انبياء عظام او و ملائكه مقربين رسوا شود، سرافكنده گردد، بيچاره شود. رسوايى آن روز را نمى‏دانى چه رسوايى است. سرشكسته در آن محضر را خدا مى‏داند چه ظلمتها دنبال دارد. آن روز است كه به فرموده حق تعالى كافر مى‏گويد: «اى كاش خاك بودم. [1] و ديگر فايده ندارد.
اى بيچاره، تو به واسطه يك محبت جزئى، يك شهرت بيفايده پيش بندگان، از آن كرامتها گذشتى، رضاى خدا را از دست دادى، خود را مورد غضب خداى تعالى نمودى. اعمالى را كه بايد به آنها دار كرامت تهيه كنى، زندگانى ابدى و فرحناكى هميشگى فراهم كنى و به واسطه آنها در اعلى عليين بهشت قرار گيرى، مبدل كردى به ظلمات شرك و نفاق، و براى خود حسرت و ندامت و عذابهاى شديد تهيه نمودى، و خود را سجّينى نمودى، چنانچه در حديث شريف كافى مى‏فرمايد حضرت امام صادق، عليه السلام، كه پيغمبر فرمود كه «همانا فرشته بالا مى‏برد كار بنده را با فرحناكى. پس چون كارهاى نيكوى او را بالا برد، خداى عزّ و جلّ مى‏فرمايد: «قرار بدهيد اين اعمال را در سجّين. همانا اين شخص در اين اعمال فقط مرا نخواسته است. [2]» من و تو با اين حال نمى‏توانيم «سجّين» را تصور كنيم، و ديوان عمل فجار را بفهميم، و صورت اين اعمال [را] كه در سجّين است ببينيم.
يك وقت حقيقت امر را مى‏بينيم كه ديگر دستمان كوتاه [است‏] و چاره منقطع.
اى عزيز، بيدار شو و غفلت و مستى را از خود دور كن، و در ميزان عقل بسنج اعمال خود را قبل از آنكه در آن عالم ميزان كنند، و حساب خود را بكش قبل از آنكه از تو حساب كشند. و آينه دل را از شرك و نفاق و دورويى پاك كن، و مگذار زنگار شرك و كفر او را طورى بگيرد كه به آتش‏هاى آن عالم پاك نگردد، نگذار نور فطرت مبدل به ظلمت كفر شود، نگذار «فِطْرَة اللَّه الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها.» [1] ضايع گردد.
اين قدر خيانت مكن بر اين امانت الهى! پاك كن آينه قلب را تا نور جمال حق در او جلوه كند، و تو را از عالم و هر چه در اوست بى‏نياز كند، و آتش محبت الهى در قلب افروخته شده تمام محبتها را بسوزاند كه همه عالم را به يك لحظه آن ندهى، و چنان لذتى ببرى از ياد خدا و ذكر آن كه تمام لذات حيوانى را بازيچه بدانى. اگر اهل اين مقام هم نيستى و اين معانى در نظرت عجيب مى‏آيد، نعمتهاى الهى را در عالم ديگر كه قرآن مجيد و اخبار معصومين از آنها اطلاع داده‏اند، از دست مده، به واسطه جلب قلوب مخلوق براى شهرت چند روزه موهوم، آن همه ثوابها را ضايع مكن، از آن همه كرامات خود را محروم مكن، سعادت ابدى را به شقاوت هميشگى مفروش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:3  توسط   | 

فصل در وخامت امر ريا

شرح چهل حديث        
هان، اى شخص مرائى كه عقايد حقه و معارف الهيه را به دست دشمن خداى تعالى، كه شيطان است، سپردى و مختصات حق تعالى را به ديگران دادى، و آن انوارى كه روشنى بخش روح و قلب و سرمايه نجات و سعادت ابدى و سرچشمه لقاء الهى و بذر جوار محبوب است مبدل به ظلمات موحشه و شقاوت و هلاك ابدى و سرمايه بعد از ساحت قدس محبوب و دورى از لقاء حضرت حق تعالى كردى، مهيا باش از براى ظلمتهايى كه نور در دنبال ندارند و تنگنايى كه گشايشى ندارد و امراضى كه شفا پذير نيست: مردنى كه حيات ندارد. آتشى كه از باطن قلب ظهور كند و ملكوت نفس و ملك بدن را بسوزاند- چنان سوزاندنى كه خطور در قلب من و تو نكرده، چنانچه خداى تعالى خبر مى‏دهد در كتاب منزل خود در آيه شريفه نار اللّه الموقدَةُ الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الأفْئدة. [1] از وصف آتشى كه (آتش خدا) استيلاى بر قلوب پيدا مى‏كند و قلوب را مى‏سوزاند. هيچ آتشى قلب سوزان نيست جز آتش الهى.
اگر فطرت توحيد از دست رفت، كه فطرة اللّه است، و به جاى آن شرك و كفر جايگزين شد، ديگر شفاعت شافعين نصيب انسان نشود، و انسان مخلد در عذاب است- آن هم چه عذابى؟ عذابى كه از قهر الهى و غيرت ربوبى بروز كند.
پس اى عزيز، براى يك خيال باطل، يك محبوبيت جزئى بندگان ضعيف، يك توجه قلبى مردم بيچاره، خود را مورد سخط و غضب الهى قرار مده، و مفروش آن محبتهاى الهى، آن كرامتهاى غير متناهى، آن الطاف و مراحم ربوبيت را به يك محبوبيت پيش خلق كه مورد هيچ اثرى نيست و از او هيچ ثمرى نبرى جز ندامت و حسرت. وقتى دستت از اين عالم كوتاه شد، كه عالم كسب است، و عملت منقطع گرديد، ديگر پشيمانى نتيجه ندارد و رجوع بيفايده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:55  توسط   | 

فصل در بيان آنكه علم غير از ايمان است‏

شرح چهل حديث      
فصل در بيان آنكه علم غير از ايمان است‏
بدان كه «ايمان» غير از علم به خدا و وحدت، و ساير صفات كماليه ثبوتيه و جلاليه و سلبيه، و علم به ملائكه و رسل و كتب و يوم قيامت است. چه بسا كسى داراى اين علم باشد و مؤمن نباشد: شيطان عالم به تمام اين مراتب به قدر من و شما هست و كافر است. بلكه ايمان يك عمل قلبى است كه تا آن نباشد ايمان نيست.
بايد كسى كه از روى برهان عقلى يا ضرورت اديان چيزى را علم پيدا كرد، به قلب خود نيز تسليم آنها شود، و عمل قلبى را، كه يك نحو تسليم و خضوعى است و يك طور تقبل و زير بار رفتن است، انجام دهد تا مؤمن گردد. و كمال ايمان «اطمينان» است. نور ايمان كه قوى شد، دنبالش اطمينان در قلب حاصل مى‏شود. و تمام اين‏ها غير از علم است. ممكن است عقل شما به برهان چيزى را ادراك كند، ولى قلب تسليم نشده باشد و علم بيفايده گردد. مثلا شما به عقل خود ادراك كرديد كه مرده نمى‏تواند به كسى ضرر بزند و تمام مرده‏هاى عالم به قدر مگس حس و حركت ندارند و تمام قواى جسمانى و نفسانى از او مفارقت كرده، ولى چون اين مطلب را قلب قبول نكرده و تسليم عقل نشده شما نمى‏توانيد با مرده شب تاريك به سر بريد.
ولى اگر قلب تسليم عقل شد و اين حكم را از او قبول كرد، هيچ اين كار براى شما اشكالى ندارد. چنانچه بعد از چند مرتبه اقدام قلب تسليم شده ديگر باكى از مرده نمى‏كند.
پس، معلوم شد كه تسليم، كه حظ قلب است، غير از علم است، كه حظ عقل است. ممكن است انسان به برهان عقلى اثبات صانع تعالى و توحيد او و يوم معاد و ديگر از عقايد حقه نمايد، ولى اين عقايد را ايمان نگويند و او را مؤمن حساب نكنند، و در جمله كفار يا منافقين يا مشركين باشد. منتها امروز چشم دل شما بسته است و بصيرت ملكوتى نداريد، اين چشم ملكى ادراك نمى‏كند، وقتى كشف سريره شد و سلطنت حقه الهيه بروز كرد و طبيعت خراب شد و حقيقت به پا گرديد، ملتفت مى‏شويد مؤمن به خدا نبوديد، و اين حكم عقل به ايمان مربوط نبود. تا لا إله إلاّ اللّه با قلم عقل بر لوح صافى قلب نگاشته نشود، انسان مؤمن به وحدت خدا نيست. و وقتى اين كلمه طيبه الهيه در قلب وارد شد. سلطنت قلب با خود حقّ تعالى مى‏شود، و ديگر انسان كس ديگر را مؤثر در مملكت حق نمى‏داند و از كسى ديگر متوقع جاه و جلال نيست و منزلت و شهرت را پيش ديگران طالب نمى‏شود، پس قلب ريا كار و سالوس نمى‏شود. پس، اگر در قلب ريا ديديد، بدانيد قلب شما تسليم عقل نشده و ايمان در دل شما نور افكن نگرديده، و ديگرى را اله و مؤثر عالم مى‏دانيد نه حقّ تعالى را، و شما در زمره منافقين يا مشركين يا كفاريد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت 17:19  توسط   | 

ريا كردن

شرح چهل حديث 
الحديث الثانى‏
بالسّند المتّصل إلى محمّد بن يعقوب، عن علىّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن أبي المغرا، عن يزيد بن خليفة، قال: قال أبو عبد اللّه، عليه السّلام: كلّ رياء شرك.
إنّه من عمل للنّاس كان ثوابه على النّاس، و من عمل للّه كان ثوابه على اللّه.» «1»
ترجمه «به سند مذكور، يزيد بن خليفه از حضرت صادق، عليه السّلام، نقل مى‏كند كه فرمود: هر ريايى شرك است. همانا كسى كه كار كند براى مردم، مى‏باشد ثواب او بر مردم، و كسى كه عمل كند براى خدا، مى‏باشد ثواب او بر خدا.»
در معنى ريا و درجات آن شرح بدان كه «ريا» عبارت از نشان دادن و وانمود كردن چيزى از اعمال حسنه يا خصال پسنديده يا عقايد حقه است به مردم، براى منزلت پيدا كردن در قلوب آنها و اشتهار پيدا كردن پيش آنها به خوبى و صحت و امانت و ديانت بدون قصد صحيح الهى. و آن تحقق پيدا مى‏كند در چند مقام:
مقام اوّل و آن داراى دو درجه است: اوّل آنكه اظهار عقايد حقه و معارف الهيه كند براى اينكه اشتهار به ديانت پيدا كند و منزلت در قلوب پيدا نمايد. مثل اينكه بگويد:
من كسى را جز خدا مؤثر در وجود نمى‏دانم. يا اينكه: من به غير خدا توكل به كسى ندارم. يا بالكناية و اشاره خود را معرفى كند به عقايد حقه. و اين طور دوم را يجتر است. مثلا صحبت توكل يا رضاى به قضاى الهى پيش آمد مى‏كند، شخص مرائى با يك آه يا يك سر تكان دادن خود را در سلك آن جمعيت محسوب مى‏دارد.
درجه دوم آنكه عقايد باطله را از خود دور كند و نفس خود را از آن تزكيه كند به قصد جاه و منزلت در قلوب، چه به صراحت لهجه باشد يا به اشاره و كنايه.
مقام دوم و در آن نيز دو مرتبه است: يكى آنكه اظهار خصال حميده و ملكات فاضله نمايد.
و يكى تبرى از مقابلات آنها نمايد و تزكيه نفس كند بدان غرض كه معلوم شد.
مقام سوم كه رياى معروف پيش فقها، رضوان اللّه عليهم، است، داراى همين دو درجه است: يكى آنكه اتيان به عمل و عبادت شرعى كند يا اتيان به راجحات عقلى نمايد به قصد ارائه به مردم و جلب قلوب، چه آنكه ذات عمل را به قصد ريا كند، يا كيفيت، يا شرط، يا جزء آن را، به طورى كه در كتب فقهيه متعرض‏اند [1] ديگر آن كه ترك عملى كند به همان مقصود. و ما در اين اوراق شرح بعضى از مفاسد هر يك از اين سه مقام را بيان مى‏كنيم. آنچه به نظر مى‏رسد از براى علاج آن اشاره مى‏نماييم به طريق اختصار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:18  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر