پایگاه اینترنتی نشر معارف اسلامی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 22:11  توسط   | 

سلام و عرض ارادت

سلام دوستان گرامي سرم شلوغ بود سه ماه و اندي تعطيل شد انشاء الله از اين به بعد مطالب مفيد را خواهيد ديد .
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 7:26  توسط   | 

بمناسبت سالروز شهادت صدیقۀ طاهره(س)

بمناسبت سالروز شهادت صدیقۀ طاهره(س)
فاطمه (سلام الله علیها) مظهر رضایت و غضب الهی است

در جوامع اسلامي آمده است كه محبوب ترين زنان نزد رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) فاطمه (عليهاسلام) و محبوب ترين مردان نزد آن حضرت(صلي الله عليه و آله و سلم)، امير المؤمنين(عليه‏اسلام) بود البته معلوم است پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله و سلم) كه خود حبيب خداست، دوستي آن حضرت (صلي الله عليه و آله و سلم) ميزان تعيين كنندهٴمحبوبيت انسان ها نزد خداست و در حديث ديگر چنين آمد: ... و كانَتْ إذا دَخَلَتْ علي النبي(صلي الله عليه و آله و سلم) قامَ إِليها فَقَبَّلها وَ أَجلَسَها فى مَجلسِهِ؛ يعني هر وقتي فاطمه (عليهاسلام) وارد مي شد، رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از جاي خود برمي‏ خواست و به سوي حضرت زهرا(عليهاسلام) مي رفت و او را مي بوسيد و به جاي خود مي‏ نشاند. نكتهٴ مهمّ آن است كه درحديث مزبور نيامد قامَ لَها بلكه چنين مي‏ گويد: «قام اِليها»، ميان اين دو تعبير فرق عميقي است.

آري، چنين انسان كامل مظهر مِهر و قهر خداوند مي شود كه رضاي او بمنزلهٴرضاي پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله و سلم) و در نتيجه به مثابهٴ رضاي خداوند است و غضب او به منزلهٴ غضب رسول مكرّم (صلي الله عليه و آله و سلم) و در نتيجه به مثابه خشم خداي سبحان خواهد بود.
برگرفته از سخنرانی حضرت آیت الله جوادی آملی


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 19:1  توسط   | 

فاطمي باشيم

 

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام بر فاطميين  سلام بر عزاداران با صفاي فاطمه زهرا سلام الله عليها

امسال سال فاطميه است چون با ايام فاطميه شروع شده است

اللهم اجعلنا من الفاطميين يوم القيامه بحق فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها و السر المستودع فيها

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 18:42  توسط   | 

استقامت و پایداری

                                        استقامت و پايدارى در امور:

47- اى عزيزان من! استقامت و پايدارى در امور را مركب هر امرى قرار دهيد، تا آن مركب به زير پاى شما است به منزل خواهيد رسيد و الا با پاى لنگ كجا مى‏توان در امور دنيوى و اخروى به منزل رسيد.

48- اى عزيزان من! هرچه امر و مقصد بزرگ‏تر و شريف‏تر باشد، استقامت در آن بايد بيشتر باشد.

49- اى عزيزان من! آن وقتى كه به امرى‏ از امور دنيوى و اخروى و معنوى موفق شديد، بدانيد كه خداوند شما را موفق كرده، چون استقامت ورزيديد از خداوند هم كمك مى‏رسد و اگر استقامت نورزيديد گويا به خداوند عملا گفته‏ايد؛ اين چيزى كه به ما داده‏اى نمى‏خواهيم.

50- اى عزيزان من! البته در راه استقامت در امور، ناراحتى‏ها، محروميت‏ها، سوختن‏ها هست ولى چون استقامت نموديد و به مطلوب رسيديد آن ناملايمات به كام شما شيرين يا آن كه فراموش شود.

51- اى عزيزان من! در هر امرى صبر و بردبارى را پيشه خود قرار دهيد، خداوند با صابرين است. مى‏دانيد معنى اين كلام چيست؟ خداوند با همه موجودات است اما با شما (صابرين) به عنايتى ديگر است.

52- اى عزيزان من! آميزش با اشخاص مستقيم و صابر براى شما فائده زيادى دارد و بر عكس با غير ايشان نشستن مضارّ زيادى دارد.

مراقبه و محاسبه اعمال:

53- اى عزيزان من! اگر مى‏توانيد در شبانه‏روز، ساعات و لااقل دقايقى را به فكر خود باشيد! تا بر شما روشن شود چكاره هستيد، براى چه هستيد، كجا مى‏رويد تا عمر به غفلت نگذرد.

54- اى عزيزان من! محاسبه و مراقبه را در تمام اعمال و گفتار و كردارتان بايد داشته باشيد، نه سال و ماهى يك مرتبه؛ بلكه شبانه روزى يك مرتبه، اگر نگوئيم ساعتى يك مرتبه محاسبه و هر آنى مراقبه لازم است.

55- اى عزيزان من! اگر نفس را آزاد گذاشتيد و مراقب آن نبوديد و محاسبه اعمال نكرديد و دوش به دوش غفلت؛

عمر را گذرانديد، از سوء خاتمه بترسيد.[1]



[1] سعادت پرور، على، پند نامه سعادت، 1جلد، دفتر تنظيم و نشر آثار آيه الله سعادت پرور - قم، چاپ: اول، 1385 ق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 7:0  توسط   | 

شرح مثنوی معنوی

دیدی که شدم عاشق کویت آخر      با این دل تنگ و دیده دریایی
                       افتاده سبویم لب جویت آخر                من جان دهم از حسرت رویت آخر

جلسه پیش فقط توانستیم تنها این بیت را بحث کنیم:

                  بشنو این نی چون حکایت می‌کند           از جدایی‌ها شکایت می‌کند

مراد از نی خود انسان است و انسان کامل. ملا هادی سبزواری مراد از نی خود مولانا را می‌داند که هم انسان کامل است و هم دردمند. لذا آنچه از زبان خود می‌گوید از زبان هر انسان دردمند هم می‌گوید.


                              کز نیستان تا مرا ببریده‌اند               در نفریم مرد و زن نالیده‌اند
مراد از نیستان عالم غیب و ملکوت بعضی‌ها بعضی عین ثابت فرض کرده‌اند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 9:59  توسط   | 

بهشت و جهنم خیال است یا واقعیتی تکان دهنده؟

بهشت و جهنم خیال است یا واقعیتی تکان دهنده؟
پرسش
بهشت و جهنم خیال است یا واقعیتی تکان دهنده؟
پاسخ اجمالی

از منظر اسـلام ، کـه کـامـلتـریـن ادیـان آسـمـانـى اسـت، مـعـاد جزو اصول دین بوده و ایمان به آن،  شرط مسلمانی و از ارکان دین اسلام است.

برای پی بردن به واقعیت بهشت و جهنم و ضرورت آن، راه های متعددی وجود دارد که به برخی از آن ها در زیر اشاره می شود:

اول) عدالت خداوند: خداوند انسان را موجودی مختار آفریده است. از اینرو، امکان قرار گرفتن در مسیر خیر و نیکی و زشتی و بدی را دارد با این خصوصیت، اگر پس از این جهان، جهانی دیگری وجود نداشته باشد تا انسان های خوب و بد، پاداش نیکی ها و یا زشتی های خود را دریافت کنند آیا با عدالت خداوند سازگاری دارد؟ بدون شک  خداى عادل، کارى برخلاف عدالت نمى‏کند و چون دنیا شایستگى ایفاى حق مؤمن و مفسد را ندارد، باید روزى باشد که همه به جزاى اعمال خود برسند.

دوم) حکمت و رحمت خداوند: حـکـمـت خـداى حـکـیـم اقـتضا مى کند که مرگ، پایان زندگى نباشد؛ بدون شک خدای سبحان حق است و کار باطل نمى‏کند. و نیز این جهان را بیهوده و عبث نیافریده است یعنی این عالََم متحرک، هدفى دارد و می رود تا در آنجا آرام گیرد، و آن مأمن، عالم قیامت است. از طرفی نیز لازمه رحمت خدا این است که: بشر را به کمالش برساند. پس باید قیامتى باشد تا بشر فراورده کار خود را بیابد و به کمال هستی برسد.

سوم) فطرت و جاویدان طلبى انسان: حسّ بقا و میل به ماندن، یک درخواست فطرى در وجود انسان است که با وجود جهان آخرت و معاد، محقق مى‏شود.

تمام بحث های معاد، سر انجام به یکی از دو نقطه بهشت و یا دوزخ ختم می شود؛ بهشت یعنی کانون انواع مواهب و نعمتهای الهی، اعم از معنوی و مادی و دوزخ یعنی کانون انواع رنج ها و محرومیت ها، جهنم وعده گاه شیطان و پیروان اوست. طبق آیات و روایات، بهشت و جهنم دو وعده حتمی و تخلف ناپذیر خداوند است و آنها که در این واقعیت عظیم تشکیک کرده و یا تحقق آن را خیالی بیش فرض نمی کنند، بزودی حقیقت آن را در خواهند یافت.

بهشت و جهنم، نه تنها دو واقعیت تکان دهنده روز قیامت هستند بلکه به تأیید عقل و نقل هم اکنون آفریده شده اند.

پاسخ تفصیلی

قبل از آنکه به بحث در باره وجود بهشت و جهنم و شناخت حقیقت آن بپردازیم لازم است مطالبی را در باره حقیقت معاد و دلایل اثبات آن یادآور شویم: مـعـاد از مادّه (عود) به معناى بازگشتن است. [1] و به بازگشت دوباره روح به بدن، در روز قـیـامـت گفته مى شود. ایمان به معاد و بازگشت به جهان آخرت، منحصر به دین اسلام نبوده و مورد پذیرش همه ادیان آسمانى اسـت. همه پـیامبران، پس از موضوع خداشناسى و تـوحـیـد، بـر موضوع مـعـادشـناسى تأکید نموده و بشر را به ایمان و توجه به حیات اخروی فراخوانده اند.

از منظر اسـلام، کـه کـامـلتـریـن ادیـان آسـمـانـى اسـت، مـعـاد جزو اصول دین بوده و ایمان به آن،  شرط مسلمانی و از ارکان دین اسلام است.

حدود یک ششم از آیات قرآن کریم در باره مسائل و موضوعات این حادثه بزرگ است؛  مسائل و موضوعاتى چون برزخ، روز قیامت، حشر و نشر، میزان، حساب، بهشت و دوزخ.

دلایل اثبات معاد را می توان در موضوعات زیر بیان نمود:

اول) عدالت خداوند:

در مـیـان موجودات عالم هستی، تنها انسان است که از ویژگی (اختیار) برخوردار است. و این امکان در وجودش نهفته شده است که از آزادى و اختیارش در مسیر خیر و نیکی و طاعت و بندگی خدا و خدمت به خلق خدا و یا در مسیر زشتی و بـدى ها بـهـره گیرد، از عـمل به دستورات الهى سرپیچی نموده و به حقوق دیگران به ویژه، ناتوانان و بیچارگان تعدی نماید و حتى با پیامبران الهی و مؤمنان نیز به مبارزه برخیزد.

بدون شک سرانجام روزى فرا مى رسد که طبق سنت الاهی همه انسانها باید طعم مرگ را بچشند،  و به اصل خویش بازگشته و به ملاقات خالق بشتابند، حال اگر مرگ در حالی فرا رسد که انسان های  مـؤمـن و وارسته، پـاداش اعـمـالشان را نـگـرفـتـه و کـافـر و فاسق بـه کـیـفـر کـردارشان نـرسـیـده باشند و حـق مـظـلوم از ظالم ستانده نشده باشد و با این شرایط، پس از این جهان نیز جهانى دیگر به نام (آخرت) در پیش نباشد که هر انسانی نتایج اعمال نیک و بد خویش را بی هیچ کم و کاستی دریافت کند، آیا این با عدالت خداوند سازگار است؟! البته که سازگار نیست زیرا  خداوند حکیم، کارى برخلاف حکمت و عدل نمى‏کند و چون دنیا شایستگى ایفاى حق مؤمن و مفسد را ندارد، باید روزى باشد که همه به جزاى اعمال خود برسند. چنانکه خداى بزرگ در قرآن کریم مى فرماید: آیا پرهیزگاران را همچون فاجران قرار مى دهیم؟! [2] به یقین چـنـیـن نـیـسـت و آنان طبق وعده های الهی که تخلف ناپذیر است، در محضر خداوند حاضر خواهند شد و البته برای تحقق این امر، نـاگـزیـر بـایـد قـیـامـتـى بـاشـد کـه تـفـاوت آنـان را در دادگـاه عدل الهى آشکار سازد.

دوم) حکمت و رحمت خداوند:

حـکـمـت خـداى حـکـیـم اقـتضا مى کند که مرگ، پایان زندگى نباشد؛ زیرا در این صورت، کار خداوند کار کوزه گرى را مى ماند که کوزه ها را از صبح تا شام مى سازد و پس از خشک شدن، بر زمین مى کوبد و خرد مى کند.

خدا انسان را آفریده و از ناتوانى به توانایى، و از نادانى به دانایى رسانیده است و چون انـسـان بـه کـمال دنیایى دست مى یابد، او را هلاک مى سازد. اما آیا با این مرگ همه چیز پایان مـى پـذیرد؟ اگر چنین باشد، خردمندانه و حکیمانه نیست. حکیمانه این است که اگر انسان امکان تـعـالى بـیشتر را دارد، بسترش براى او فراهم گردد، و انسان بدان دست یابد و با مرگ، نیست و نابود نشود. [3]  بدون شک خدای سبحان حق است و کار باطل نمى‏کند. و نیز این جهان را بیهوده و عبث نیافریده است. این عالَم متحرک هدفى دارد و می رود تا در آنجا آرام گیرد و آن عالم قیامت است. حال که  خداى حکیم، کارى برخلاف حکمت نمى‏کند، باید روزى باشد که غایت و هدف این عالم محسوب گردد.

از سویی نیز لازمه رحمت خدا این است که: بشر را به کمالش برساند. باید قیامتى باشد تا بشر فراورده‏ى کار خود را بیابد و به کمال هستی برسد. [4]

سوم) جاویدان طلبى انسان:

حسّ بقا و میل به ماندن، یک درخواست فطرى در وجود انسان است. همه انسان ها زندگى را دوست دارنـد و مى خواهند باشند، و زندگى آنان با مرگ پایان نپذیرد و دستخوش نیستى و نابودى نشود. از این رو غایت انسان لذات مادى نیست؛ چون با رسیدن به آنها خاموش نمى‏شود؛ بلکه فطرتاً متوجه کمال است. و با پیمودن مراتب خلقت در دنیا، متوجه آخرت مى‏شود و استعدادهایش به فعلیت مى‏رسد و به مبدء بازمى‏گردد. [5]

میل به جاودانگى فطرى است؛ و گرنه انسانها از مرگ هراسى نداشتند. چنانکه می بینیم، انسان ها از یک سو بنا بر اقتضاى فطرتشان از مرگ مى گریزند و از سوى دیـگـر بـراى مـانـدن و جـاویـدان شـدن دسـت بـه کـوشـش مـى زنـنـد.

 تمامى خواستهاى فطرى  بشر براى رساندن انسان به کمال هستند و حکمتى دارند. این حکمت، نشانگر وجود عالمى دیگر است؛ [6] چون دنیا، شایستگى جاودانه زیستن را ندارد. [7] ترس از مرگ و لوازم آن که در طول تاریخ آثار خود را بروز داده، نشانه‏اى بر فطرى بودن میل به بقاست. [8] ، و میل به جاودانگى با معاد، محقق مى‏شود.

حال که اصل معاد را با استفاده از دلایل محکم عقلی و نقلی و با توجه به فطرت درونی انسان ثابت کردیم لازم است بیفزاییم که بدون تردید تمام بحث های معاد، سر انجام به یکی از دو نقطه بهشت و یا دوزخ ختم می شود و اما در باره حقیقت بهشت و دوزخ باید گفت:

بهشت یعنی کانون انواع مواهب و نعمتهای الهی، اعم از معنوی و مادی، بهشت وعده حتمی خداوند به فرمانبرداران و نوعی تفضل است، بهشت براى بهشتیان سراى امن و سلامت است.

چنانکه خداوند در باره ی بهشتیان چنین می فرماید: «پرهیزکاران در جایگاه امن و امانى هستند.» [9] ، «براى آنان نزد پروردگارشان خانه سلامت است.» [10] ، «در بهشت نه خورشیدى مى بینند (که از گرمایش اذیت شوند) و نه سرماى سخت (که از سردیش ناراحت گردند).» [11] «و بهشتى که پهناى آن (به پهناى ) آسمانها و زمین است، براى پرهیزکاران آماده شده است.» [12]

همان گونه که خداوند بهشت را براى فرمانبرداران آفریده، جهنم را نیز براى گنهکاران خلق کرده است. دوزخ یعنی کانون انواع رنج ها و محرومیت ها، جهنم وعده گاه شیطان و پیروان اوست. چنانکه قرآن کریم در این زمینه مى فرماید: «همانا جهنم را از تو (شیطان) و از کسانى که از تو پیروى کنند پر مى کنم.» [13] ، «و همانا وعده گاه همگى آنان (پیروان شیطان) جهنّم است.» [14]

با تفصیلی که گذشت؛ بر اساس آیات و روایات و به حکم عقل، تردیدی بر تحقق وعده الهی و تخلف ناپذیری پاداش مؤمنان و پارسایان و کیفر و عذاب مجرمان باقی نمی ماند، [15] در نتیجه بهشت و جهنم، نه تنها دو واقعیت تکان دهنده روز قیامت هستند بلکه با استناد به آیات و روایات مسلم و اثبات شده که هم اکنون آفریده شده اند. [16] و آنها که در این واقعیت عظیم تشکیک کرده و یا تحقق آن را خیالی بیش فرض نمی کنند، بزودی و برای همیشه، حقیقت آن را در خواهند یافت.

نمایه های مرتبط:

1. نمایه رابطه بهشت و عمل، سؤال 1801 (سایت: ۱۷۸۴).

2. نمایه قیامت و جاودانگی، سؤال 1151 (سایت: ۱۲۶۱).

3. نمایه قیامت و یوم الحسرة، سؤال 1496 (سایت: ۱۵۴۳) .



[1] المنجد، ص 536.

[2] (اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّارِ)، صاد، 28.

[3] مبدأ و معاد، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه، مبحث معاد

[4] جوادى آملى، عبدالله، یاد معاد، نشر فرهنگى رجا، چاپ سوم، ص 108 - 9.

[5] جعفر السبحانى، الالهیات على هدى الکتاب و السنة و العقل، مؤسسة الامام الصادق علیه السلام، الطبعة الرابعة، ص 176 - 7.

[6] آشتیانى، سید جلال‏الدین، معرفة المعاد، ص 26.

[7] ربانى، محمد رضا، معاد ربانى، ص 129.

[8] اقتباس از سؤال 125 (سایت: ) (دلیل‏هاى عقلى و فطرى اثبات معاد)   برای آگاهی بیشتر در باره ی معاد و آشنایی با منابع مرتبط به موضوع معاد به نمایه مذکور رجوع کنید.

[9] (اِنَّ الْمُتَّقینَ فى مَقامٍ اَمینٍ)،دخان، 51.

[10] (لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ)، انعام، 128.

[11] (لایَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لازَمْهَریرا)، انسان، 13.

[12] (وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ)، آل عمران، 133.

[13] (لَاءَمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ اَجْمَعینَ)، ص، 85.

[14] (وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اَجْمَعینَ)، حجر، 43.

[15] وَعدَاللهِ، لاَ یُخلِفُ اللهُ المیعاد، زمر، 20.

[16] هـروى بـه امـام رضا (ع) مى گوید: «مرا از بهشت و آتش جهنم خبر ده که آیا آفریده شده اند یا نه ؟ آن حـضـرت فـرمـود: بـله (آنـهـا آفـریـده شـده انـد). هـنـگـامـى کـه رسـول خـدا (ص) بـه آسمان عروج کرد، وارد بهشت شد و آتش را دید. هروى مى گوید، به آن حضرت گفتم: کسى که منکر آفریده شدن بهشت و آتش باشد، چگونه است؟ حضرت فرمود: پیامبر (ص) و ما را تکذیب کرده اسـت و بـهـره اى از ولایـت مـا نـدارد و در آتـش جـهـنـم جـاویـدان اسـت. خـداونـد متعال مى فرماید: این همان جهنّمى است که مجرمان آن را تکذیب مى کردند، آنان در میان جهنم و آب سوزان در رفت و آمدند(الرحمن ، 43 ـ 44).»؛ " أَخْبِرْنِی عَنِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ أَهُمَا الْیَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ فَقَالَ نَعَمْ ...." نک: بحار الانوار، ج 8، ص 284.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 11:49  توسط   | 

زندگي در برزخ

در روايات و احاديث، از «عالم برزخ» در برخى مواضع، با واژه «قبر» ياد شده است. البته در پاره‏اى موارد، منظور از كلمه «قبر» در روايات، قبر مادى و خاكى است. با دقت در محتوا و صدر و ذيل روايات، مى‏توان به خوبى دريافت كه مقصود از لفظ «قبر» در آنها، «قبر خاكى» است يا مراد «نظام برزخى» است. براى آنكه روشن شود كه واژه «قبر» به معناى نظام «برزخ» به كار رفته است، به ذكر يك روايت اكتفا مى‏كنيم.
زهرى نقل مى‏كند: امام سجاد(ع) فرمود: «سخت‏ترين ساعت‏ها براى فرزند آدم، سه ساعت است: ساعت اول،ساعتى است كه در آن ملك‏الموت را مى‏بيند و ساعت دوم، ساعتى است كه در آن از قبر خود بر مى‏خيزد و ساعت سوم، ساعتى است كه در برابر خداى متعال مى‏ايستد؛ يا به سوى بهشت است و يا به سوى آتش». سپس فرمود: «اى فرزند آدم! اگر هنگام مرگ نجات يافتى، پس و گرنه به هلاكت رسيدى. واى فرزند آدم! اگر در موقعى كه به قبر خود گذاشته مى‏شوى نجات يافتى، و گرنه به هلاكت افتادى، و اگر هنگامى كه انسان‏ها بر صراط امر مى‏شوند نجات يافتى، و الا به هلاكت رسيدى و اگر در آن هنگام كه انسان‏ها در برابر پروردگار قرار مى‏گيرند نجات يافتى، و گرنه به هلاكت افتادى».
سپس اين آيه از قرآن را تلاوت كرد كه: (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)؛مؤمنون (23)، آيه 100. يعنى، «و حال آنكه از وراى آنان برزخى وجود دارد» و فرمود: «اين همان قبر است و حقيقت اين است كه براى آنان (اهل ضلال) در قبر، معيشت سختى بوده و در مضيقه و فشار خواهند بود. قسم به خداوند كه قبر، يا روضه‏اى از رياض بهشت و يا جايگاه پستى از جايگاه‏هاى پست آتش است».
سپس امام سجاد(ع) به شخصى از حاضران در آن جلسه روى آورد و فرمود: «آن‏كه ساكن آسمان است، ساكن بهشت را از ساكن آتش تميز داده و مى‏شناسد. پس تو از كدامين هستى؟ و منزل تو از اين دو منزل كدام است»؟«عن الزهرى قال: قال على بن الحسين عليهما السلام: اشدّ ساعات ابن آدم ثلاث ساعات: الساعة التى يعاين فيها ملك الموت، الساعة التى يقوم فيها من قبره و الساعة التى يقف فيها بين يدى اللَّه تبارك و تعالى فاما الى الجنة و امّا الى النار. ثم قال: ان نجوت يابن آدم عند الموت فانت انت و الا هلكت، و ا ن نجوت يابن آدم حين توضع فى قبرك فانت انت و الا هلكت: و ان نجوت حين يحمل الناس على الصراط فانت انت و الا هلكت و ان نجوت حين يقوم الناس لربّ العالمين فانت ا نت و الا هلكت. ثم تلا: «و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون». قال: هو القبر، و ان لهم فيه لمعيشة ضنكا و اللَّه انّ القبر لروضه من رياض الجنة او حفرة من حفر النار. ثم اقبل على رجل من جلساته فقال له: قد علم ساكن السماء ساكن الجنة من ساكن النار فاىّ الرجلين انت؟ و انّى الدارين دارك»؛ (بحارالانوار، ج 6، ص 159، ح 19).
چنان كه در متن روايت آمد، امام سجاد(ع) مقصود از كلمه «برزخ» در قرآن را همان «قبر» دانسته‏اند كه از اين اشاره معلوم مى‏شود كه مراد از عالم قبر در روايات، همان عالم برزخ است و مسائل مربوط به قبر در واقع مسائل عالم برزخ است. مسائلى از قبيل فشار، سؤال و جواب، نعمت و عذاب و نظاير آنها. توضيح امام سجاد(ع) در باره قبر «ان القبر روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النار» نيز بيانگر اين نكته لطيف است كه هر جا اين جمله و توصيف در خصوص قبر در روايات بيايد، مشخص مى‏شود كه مراد از «قبر» در آن روايت، «نظام برزخ» است؛ نه قبر مادى و خاكى.ر.ك: عروج روح، صص 69 - 71.
عالم برزخ متوسط بين دنيا و آخرت است و برخى خصوصيات اين جهان را از قبيل «محدوديت زمانى» داراست ولى در عين حال مربوط به عالم عقبى و اولين مرحله عالم ملكوت است
اموات با بدن برزخي (بدن مثالي و نوري) در برزخ به سر مي برند، نه با اين بدن و جسم مادي. اين جسم مادي در قبر تبديل به خاک مي شود و نيازي به آب و غذا و پوشاک ندارد.
بدن برزخي انسان ها نيز بر حسب اعمال و کردار نيک آنها از نعمت هاي بزرخي بهره مند هستند. يا براساس کارهاي زشت و ناپسند خود در عذاب آتش برزخي، معذبند.
واژه قبر در بسياري از روايات به معناي برزخ است و منظور از فشار قبر يا سؤال و جواب نكير و منكر در شب اول قبر شب اول انتقال انسان از اين دنيا به عالم برزخ مي باشد. در نتيجه اول شبي كه انسان از دنيا رفته شب اول برزخ (قبر) او حساب مي شود و آنچه مربوط به فشار قبر مي باشد عذابي برزخي است مربوط به شب اول مرگ آدمي در نتيجه اگر كسي را حيوانات درنده بخورند يا در دريا غرق شود از شب اول قبر معاف نمي باشد. براساس روايات و همچنين با توجه به ارتباط نسبى كه بدن برزخى با بدن مادى پنهان در زير خاك دارد؛ ارواح انسانى در برزخ، براساس منزلت و فضايلى كه در دنيا داشته‏اند، امور دنيوى را درك كرده، حتى به خانواده خود سر مى‏زنند و آنها را زيارت مى‏كنند. اين امر مى‏تواند در هر زمانى و براى هر فردى باشد؛ ولى روز جمعه كمترين و مشخص‏ترين زمانى است كه در روايات وجود دارد. در اين باب، تنها به ذكر دو روايت بسنده مى‏كنيم: 1 . اسحق‏بن عمار از امام كاظم(ع) پرسيد: آيا مؤمن خانواده خويش را زيارت مى‏كند؟ فرمود: آرى. گفتم: چقدر؟ فرمود: بر حسب فضايلشان. پاره‏اى از آنان هر روز و پاره‏اى هر سه روز، خانواده خود را زيارت مى‏كنند. اسحق بن عمار مى‏گويد: در اثناى كلام حضرت، دريافتم كه مى‏فرمود: كم‏ترين آنان هر جمعه (خانواده خود را زيارت مى‏كنند) پس گفتم: در چه ساعتى؟ فرمود: هنگام زوال خورشيد، يا مثل آن؛ پس خداوند فرشته‏اى را با او روانه مى‏كند تا چيزهايى را به او نشان دهد كه شاد شود و از وى چيزهايى را بپوشاند كه او را غمگين سازد. (محمد بن ابراهيم كلينى، كافى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج 3، كتاب الجنائز، ص 231، روايت پنجم). . 2. امام صادق(ع) فرمود: «به درستى كه مؤمن خانواده خويش را زيارت مى‏كند. پس آنچه را دوست دارد، مى‏بيند و آنچه را ناخوشايند دارد از او پوشيده مى‏شود؛ و به درستى كه كافر خانواده خويش را زيارت مى‏كند. پس مى‏بيند آنچه ناخوشايند اوست و از او پوشيده مى‏شود آنچه را دوست دارد. امام(ع) فرمود: پاره‏اى از ايشان هر جمعه زيارت مى‏كنند و پاره‏اى بر حسب عمل خود زيارت مى‏كنند» (همان، ص 230، روايت اوّل). مسأله عالم برزخ و چگونگى آن از مباحث دقيق در فرجام‏شناسى مى‏باشد و آيات و روايات متعددى به اين بحث پرداخته است. انس با محسوسات و امور مادى، تصورى غلط از مسائلى مثل عالم برزخ ايجاد كرده، لذا نيازمند طرح مقدمات مختلفى براى توضيح مسأله مى‏باشيم. براى پاسخ به سؤال شما طى چند بند مطالبى عرضه مى‏شود. اميد آن كه مفيد واقع شود: 1. بسيارى از حقايق هستى و خصوصا حقايقى كه در ماوراء جهان طبيعت وجود دارد، براى ما مجهول است. البته اين ندانستن، بيشتر در كم و كيف و چگونگى آن حقايق است؛ ولى اصل آن حقايق را عقل و وحى در جاى خود اثبات كرده‏اند و ما نسبت به آن آگاهى داريم. البته علم ما به كنه و ماهيت آن حقايق بسيار محدود است؛ مگر براى عده كمى كه با سلوك عملى در همين دنيا به آن عوالم راه يافته باشند و علم اجمالى آنها به علم تفصيلى تبديل شده باشد. از اين رو، سنخيت و چگونگى بدن‏هاى برزخى براى ما به صورت كامل و دقيق روشن نيست؛ ولى در عين حال از مجموعه آيات و روايات و تحليل‏هاى عقلى مى‏توان دورنمايى از كم و كيف بدن برزخى را تصوير كرد. قبل از تفسير اجمالى مطلب، توجه به چند مطلب ضرورى است: الف) در تمام عوالم هستى (عالم مادى، برزخ و قيامت) انسان داراى بدن است و در هيچ عالمى بى‏بدن نيست؛ به دليل اين كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدنى در كار نباشد. پس اگر انسان در عالم طبيعت، برزخ و قيامت، داراى روح است ـ كه هست ـ واجد بدن نيز خواهد بود. ب ) هر يك از عوالم هستى داراى نظام، احكام، آثار و قوانين مخصوص به خود است؛ يعنى، در عالم طبيعت قوانينى حاكم است غير از سننى كه بر عالم برزخ حكم‏فرماست؛ و در عالم برزخ نظامى وجود دارد كه در عالم قيامت وجود ندارد و در عالم قيامت، آثارى است كه در دو عالم برزخ و ماده نيست. از اين رو، بدنى كه در عالم طبيعت است هم سنخ با قوانين حاكم بر اين دنيا است؛ و اين بدن غير از بدن برزخى است. بدن برزخى، هم سنخ با احكام و آثار عالم برزخ است. هم‏چنين بدن در قيامت غير از بدن برزخى و بدن مادى است و بدنى است كه هم سنخ با سنن ويژه عالم قيامت و آماده پذيرش آن قوانين مخصوص است. مثلاً بدن قيامتى، بدنى است كه در عين سوختن مدام، از بين نمى‏رود؛ يا مثلاً بدن قيامتى يك فرد بهشتى، به صورتى است كه در عين خوردن و آشاميدن، نيازى به تخليه مواد تغذيه شده از بدن ندارد؛ و بدن طورى ساخته شده است كه نيازمند چنين امرى نيست بنابراين نبايد تصور كرد كه بدن مادى، برزخى و قيامتى يكسان هستند. در جاى خود مستدل شده است كه عالم تجرد و قيامت، عالم بالاتر و نزديك‏تر به مبدأ متعال است و از اين رو موجودات آن از مراتب وجودى بالاتر و كامل‏ترى برخوردارند. قبل از آن (يعنى در مرتبه فروتر) عالم مثال و برزخ است كه مترتب بر عالم تجرد و متأخر از آن است. عالم آخر، عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه دورترين عالم از مبدأ متعال است. از اين رو، موجودات آن نيز از مراتب ضعيف‏تر و ناقص‏ترى برخوردارند. بنابراين، موجودات عالم برزخ از موجودات عالم مادى، كامل‏تر؛ ولى نسبت به موجودات عالم قيامت و تجرّد ناقص‏ترند. براى اطلاع تفصيلى از سه نكته فوق ر.ك: استاد محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج اول، صص 141 ـ 128 و 226 ـ 212. با دقت در مطالب پيشين، مشخص مى‏شود كه: اولاً، بدن برزخى غير از بدن مادى و غير از بدن قيامتى است. ثانيا، بدن برزخى متناسب با احكام و آثار و قوانين عالم برزخ است. ثالثا، بدن برزخى از بدن مادى كامل‏تر و بالاتر و از بدن قيامتى ناقص‏تر و پايين‏تر مى‏باشد. بنابراين، بدن برزخى از آن جا كه از بدن مادى بالاتر است، از سنخ ماده و جسم طبيعى نيست كه احكام ماده بر آن غالب باشد. ولى از آن جا كه از بدن قيامتى پايين‏تر است، واجد برخى لوازم ماده چون، شكل، اندازه و مقدار مى‏باشد. روايات نيز به صراحت بيانگر اين حقيقتند كه بدن برزخى شبيه بدن دنيوى است. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «ارواح مؤمنان (در برزخ) در بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى آنان است» (بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119). و در جمله‏اى ديگر مى‏فرمايد: «ارواح انسان‏ها (در برزخ) به صورت جسدهاى دنيوى‏اند» (همان، ص 269، روايت 121). امّا هر چند بدن برزخى بالاتر و كامل‏تر از بدن مادى است، در عين حال، از بدن قيامتى ناقص‏تر است. امام صادق(ع) فرمودند: «بدن‏هايى شبيه بدن‏هاى دنيوى» يا «در صورت جسدهاى دنيوى» كه بيانگر شباهت، است نه يكسان بودن. شبيه آن است چون شكل، مقدار و اندازه دارد، و هر فرد مرده‏اى، مرده ديگر را در اين قالب مشاهده كرده، او را مى‏شناسد؛ چنان كه در خواب، آدمى صورت خود را به شكل دنيوى با ديگران در سرور يا رنج مى‏بيند. اما عين شكل دنيوى خود نيست؛ چون مى‏تواند بدون وسايل و ابزار مادى مثلاً مسافت طولانى را سير كند و با اراده‏اى خود را در جاى ديگر قرار دهد چنان كه در خواب، آدمى بدون استفاده از ابزار مادى سير و سفرها مى‏كند. به همين جهت، در بسيارى از روايات خواب را نشان خوبى براى عالم برزخ و بدن برزخى دانسته‏اند. در اين باب ر.ك: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 62 ـ 58. پس بدن برزخى، نه مادى محض است مانند بدن دنيوى؛ نه غير مادى محض است مانند بدن قيامتى؛ بلكه بدنى است كه در قالب جسم طبيعى دنيوى نمى‏باشد؛ و در عين حال، برخى از آثار جسم طبيعى چون شكل و اندازه و مقدار را دارد. 2. روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مى‏يابد و مى‏بيند. در واقع، روح آدمى با رفتن از حيات دنيوى به حيات برزخى، بدن مادى خود را رها كرده و با بدن مثالى خود متحد مى‏گردد؛ بدنى كه متناسب با نظام برزخى بوده، اتحادش با روح، قوى‏تر از اتحاد آن با بدن مادى در زندگى دنيوى است. قالب مثالى موجود در خواب، مى‏تواند ما را به بدن برزخى تا حدودى هدايت كند چرا كه هنگام خواب كه تعلق روح به بدن مادى تا اندازه‏اى كم مى‏شود و از حدود مادى تا اندازه‏اى آزاد مى‏گردد، روح خود را با يك نوع تن مثالى ـ با بدنى شبيه بدن مادى و دنيوى ـ مى‏بيند و اين، دليل روشنى است كه روح انسان در صورت عدم تعلق به بدن مادى يا تعلق كمتر، قدرت تمثّل به بدن مثالى را دارد. انسان در هنگام خواب ديدن، خودش را با همان بدن مى‏بيند با همان شكل و تصوير؛ و اين حكايتگر وجود بدن مثالى و قالب برزخى است كه با انتقال روح از اين عالم مادى به نظام برزخى به وجود نيامده، بلكه قبلاً هم در آن نظام وجود داشته، ولى ما از آن محجوب بوده‏ايم و اگر اين حجاب را ـ كه تعلق و توجه به نظام مادى و ماديات است ـ كنار زنيم هم اكنون نيز خود را در آن قالب مثالى متمثّل مى‏بينيم؛ چنانكه درخواب تا حدودى كه تعلق روح به بدن مادى كم مى‏شود، در حالى كه بدن مادى ما در رختخواب افتاده و در حال آرامش است، خود را با بدنى مشابه با اين بدن يافته و سيرها و حركت‏ها و فهم‏ها و ديدنى‏ها و شنيدنى‏ها و خوردنى‏ها و خواستن‏ها با آن داريم. (نگا: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 58ـ62). ناگفته نماند كه از نظر روايات، وجود بدن برزخى امرى مسلم و قطعى است چنان كه امام صادق(ع) فرمودند: «اما [ارواح مؤمنان [در بدنهايى شبيه بدنهاى دنيوى آنان است» (بحارالانوار، ج 6، ص 268، روايت 119). يا در جاى ديگرى فرموده‏اند: «ارواح انسان‏ها به صورت جسدهاى دنيوى در درختى در بهشت‏اند»( كه هر دو حكايتگر وجود بدن برزخى و مثالى در عالم برزخ است(همان، ص 269، روايت 121). 3. ميان قبر برزخى و قبر خاكى ارتباط خاصى حاكم است؛ يعنى ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى ارتباط وجود دارد و اين ارتباط، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى كه در طول زندگى دنيوى با يكديگر يك نوع اتحاد داشته‏اند، سرچشمه مى‏گيرد كه با قطع تعلق روح از بدن، پس از مرگ به كلى از ميان نمى‏رود؛ بلكه يك نوع ارتباط در حد پايين‏ترى ميان روح برزخى و بدن خاكى و مادى وجود دارد؛ البته نه در حد و اندازه‏اى كه در زندگى دنيوى و در دوران تعلق روح به بدن بود و نه با آن كيفيت و كميت؛ بلكه در ميزانى ضعيف‏تر و با كم و كيفى ديگر. از همين رو قبر خاكى با قبر و عالم برزخى روح، ارتباطى دارد كه در نقاط ديگر اين ارتباط را ندارد؛ و به همين جهت است كه على‏رغم حضور روح در عالمى فوق ماده، زمان و مكان (برزخ) توجه خاصى به بدن مادى و به نقطه‏اى كه بدن خاكى او در آن است، دارد؛ و بر اساس همين ارتباط ميان قبر برزخى و قبر خاكى است كه دستورها و احكام خاصى در باب قبر خاكى، تشييع جنازه، كفن، دفن، حرمت قبور، استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبور و نظاير آنها در شريعت اسلامى وجود دارد. ناگفته نماند كه اين ارتباط ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاكى در ساعت و روزهاى اول مرگ، بيش از روزها و اوقات بعدى است و اين به دليل الفت شديدى است كه روح با بدن مادى در اين دنيا داشته كه البته به تدريج با انس گرفتن روح با بدن برزخى و قالب مثالى، از اين توجه و ارتباط كاسته مى‏شود و ارتباط ضعيفى ميان روح و بدن خاكى باقى مى‏ماند. با توجه به اين دو نكته، روشن مى‏شود كه روح ما بعد از انتقال به عالم برزخ با بدن برزخى، يا در عذاب است اگر اهل عذاب باشد؛ يا در نعمت و بهجت است، اگر اهل نعمت باشد. عذاب و نعمت، متوجه به روح ما در قالب بدن برزخى است، نه به بدن مادى و خاكى ما كه در اين عالم مادى در زير خاك مدفون مى‏باشد. اين بدن مادى، پس از مرگ نه حركتى دارد و نه احوالى؛ اما روح با قالب مثالى در همان حال، در عالم برزخ يا در عذاب وحشتناكى به سر مى‏برد و فريادش بلند است كه تصورش بسيار مشكل است؛ يا در نعمت و ابتهاج بسر مى‏برد كه تصوير آن هم بسى مشكل است. اما از آن جا كه گفتيم ميان بدن مادى در زير خاك با روح در قالب مثالى در عالم برزخ، ارتباط ضعيفى وجود دارد، آن عذاب‏ها يا نعمت‏ها تأثير ضعيف و ناچيزى بر بدن مادى مى‏گذرد؛ ولى آنچه در اصل در عذاب يا در نعمت است روح با قالب مثالى در عالم برزخ است. برخى مى‏گويند: اين كه گفته مى‏شود انسان پس از مرگ، يا معذب است يا متنعم؛ چرا هنگامى كه بدن مادى را در قبر مى‏گذاريم و روى آن را مى‏پوشانيم، پس از مدتى قبر را مى‏شكافيم، هيچ خبرى نمى‏يابيم، نه از سوختن بدن و سوزش قبر خبرى است و نه از مصفّا گشتن آن. آنچه مى‏بينيم، تنها همان بدن خاكى است كه در قبر با سكون كامل افتاده، هيچ اثرى از آثار وحشت يا نعمت در آن نيست. برخى نيز دوربين در درون قبر كار مى‏گذارند و مسائل آن را از هنگام دفن تا مدتى بعد دنبال مى‏كنند؛ ولى هيچ اثر و تغيير و تحولى كه دلالت بر رنج يا شادى داشته باشد، نمى‏يابند. تنها آنچه آنها از طريق دوربين فيلم‏بردارى مشاهده مى‏كنند، همان بدن خاكى است كه در كمال سكوت و سكون آرميده است. آيا اين امور دلالت مى‏كند بر اينكه هيچ عِقابى (چه خوب و چه بد) در كار نيست؛ و فشار قبر، سؤال منكر و نكير، عذاب‏ها و نعمت‏ها، پوچ است و غيرواقعى؟ با توجه به توضيحات گذشته، پاسخ اين پرسش روشن است؛ ولى در عين حال براى بهتر روشن شدن اصل پرسش شما و نيز پاسخ به اين پرسش، توجه به خواب ديدن بسيار راهگشاست. اگر در خواب ديدن تأمل كنيم، در خواهيم يافت كه خواب ديدن چه حكايتگر عجيبى است از نسبت ميان قبر خاكى و قبر برزخى؛ بدن شخصى كه مى‏خوابد و خواب وحشتناكى مى‏بيند، به صورتى كه اگر از خواب برخيزد، خدا را شكر مى‏كند كه خواب بوده است، آيا بدن مادّى در اين حالت كه خواب مى‏بيند در سكون و آرامش نيست؟ البته چنين است. كسانى كه كنار بدن اين خواب بيننده حضور داشته باشند، بدن او را در هنگام خواب، در كمال سكون و سكوت مى‏يابند، به صورتى كه اگر خواب بيننده، از خواب وحشتناك خود آنها را مطلع نكند، اينان آگاه نخواهند شد كه در آن زمانى كه آنها نظاره‏گر بدن ساكن و آرام اين شخص بوده‏اند، او در چه عذاب و دهشتى بوده است. بر عكسش را هم حساب كنيد؛ بدن كسى كه خواب فرحناك و دلپذير مى‏بيند نيز در كمال آرامش و سكون است و افرادى كه در كنار او حضور دارند اين امر را تصديق خواهند كرد. اين بهترين نشان است ميان نسبت قبر خاكى و قبر برزخى كه به ما مى‏فهماند، انسان مى‏تواند در برزخ در حال نعمت يا وحشت باشد و در عين حال، اثرى در بدن خاكى او در قبر از عذاب يا ابتهاج نباشد. البته گاهى كه انسان خواب ترسناك و ناراحت كننده‏اى مى‏بيند، بدن او عرق مى‏كند كه اثرى از خواب او بوده است؛ ولى اولاً اين امر هميشگى نيست. ثانيا ميان عالم خواب و برزخ تفاوت است. در عالم خواب، ارتباط روح با بدن مادى كاملاً قطع نشده است؛ ولى در عالم برزخ، ارتباط روح با بدن مادى به كلى منقطع است؛ مگر ارتباط بسيار محدود و ناچيزى كه حتى در صورت معذّب بودن روح در عالم برزخ نيز، تأثير چندان قابل مشاهده بر بدن مادى در زير خاك نخواهد گذاشت. (ر.ك: استاد محمد شجاعى، خواب و نشان‏هاى آن، صص 71ـ75).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 11:6  توسط   | 

حقيقت ايمان

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحيم

آن چه پيش‌ رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت ‌الله مصباح ‌يزدي ( دامت ‌بركاته ) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 31/05/90 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

ايمان

مقدمه

در شب‌هاي گذشته به اندازه‌اي كه خداي متعال توفيق داد درباره يكي از رواياتي كه از جابربن‌يزيدجعفي از امام باقر سلام‌الله‌عليه نقل شده بود صحبت كرديم. روي سخن اين حديث شريف با انسان مؤمن است؛ يعني انساني که ايمان او محفوظ است و وارد گود مبارزه با نفس شده و بايد حواس خود را جمع کند كه شكست نخورد و بر نفس غالب شود. اما در اين‌جا سؤالي مطرح مي‌شود و آن اين‌که خود ايمان را چگونه بايد حفظ كرد؟ البته رابطه تنگاتنگي بين ايمان و عمل هست که به آن اشاره مي‌کنيم، اما در مباحث گذشته صريحاً بياني در اين باره نبود. از اين رو براي تكميل اين بحث از روايتي از اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه که در نهج البلاغه آمده است استفاده مي‌كنيم. در اين روايت از اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه درباره ايمان سؤال مي‌کنند و حضرت در جواب مي‌فرمايند: « الايمان على اربع دعائم: على الصبر و اليقين و العدل و الجهاد؛1 ايمان به وسيله چهار ستون ـ صبر و يقين و عدل و جهاد ـ نگه‌داري مي‌شود.» اگر ما بخواهيم از ضعف، انحراف يا ريزش ايمان جلوگيري كنيم بايد بدانيم اولا ايمان چيست و ثانيا چگونه حفظ مي‌شود و ثالثا چه عواملي باعث تضعيف، انحراف يا سقوط ديوار ايمان مي‌شوند. از اين جهت ابتدا توضيح مختصري درباره ايمان عرض مي‌كنيم.

حقيقت ايمان

در روايتي ديگر آمده است که: «الْإِيمَانُ تَصْدِيقٌ بِالْجَنَانِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَان‏؛2ايمان، تصديق با دل و اعتراف با زبان و التزام در عمل است.» در بسياري از روايات اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين براي تعريف حقيقت چيزي لوازم آن را بيان مي‌کنند. چون اين گونه تعريف در مقام تعليم و تربيت مؤثرتر است. اگر تلقي ما از اين روايت اين بود که اگر اين سه با هم جمع شد ايمان هست و اگر جمع نشد ايمان نيست، در اين صورت سؤالاتي از اين قبيل براي انسان مطرح مي‌شود كه: اگر کسي متعلقات ايمان را با دل تصديق كرد، اما نتوانست به زبان بياورد يا فرصت عمل پيدا نکرد آيا بايد بگوييم ايمان نداشته است؟
سؤال ديگر اين‌که اگر تنها به تصديق قلبي و اقرار به زبان اكتفا كنيم آن‌گاه تفاوت ايمان با اسلام در چه چيزي خواهد بود؟ چرا که قرآن تصريح مي‌کند اسلام و ايمان با هم متفاوت‌اند: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ؛3 عده‌اي از عرب‌هاي بياباني به اسلام تمايل پيدا كردند و گفتند: ما به دين شما ايمان آورديم. خداوند مي‌فرمايد: نگوييد ايمان آورديم ولي بگوييد: اسلام آورديم، و هنوز ايمان در دل‌هايتان وارد نشده است.» پس معلوم مي‌شود ايمان چيزي زائد بر تصديق و به زبان آوردن است. اگر کسي بگويد: فقط عمل با اعضاء باقي مانده است، مي‌گوييم: عمل ربطي به دل ندارد، در حالي‌که قرآن مي‌فرمايد: هنوز ايمان در دل شما وارد نشده است. پس معلوم مي‌شود که براي حصول ايمان، غير از تصديق و اعتراف زباني بايد چيز ديگري هم وارد دل شود.
برخي ديگر تصديق قلبي را تصديق منطقي يعني علم دانسته‌اند. مي‌گويند: گاهي انسان براي آگاهي از چيزي به «ظنّ» اکتفا مي‌کند. اما گاهي با تحقيق نسبت به آن «علم قطعي» پيدا مي‌کند. ايمان چنين حالتي است.
اما اين سخن صحيح نيست؛ چراکه از ايشان سؤال مي‌کنيم: اگر کسي به وجود خدا علم قطعي پيدا کرد، اما از روي عناد انکار کرد، چنين کسي مؤمن است يا کافر؟ قرآن در باره فرعون و فرعونيان مي‌فرمايد: «وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَ عُلُوًّا؛4 فرعونيان معجزات حضرت موسي را ديدند و يقين کردند که اين‌ معجزات از طرف خداست؛ ولي از روي عناد انکار کردند.» اگر ايمان يعني ذهن انسان صغري و کبري بچيند و به چيزي يقين کند بايد بگوييم: فرعون مؤمن بوده است، چراکه قرآن مي‌گويد يقين داشته است. اما فرعون و فرعونيان مؤمن نبودند. پس غير از علم، شرط يا شرايط ديگري هم لازم است. براي حصول ايمان، از جهت علم، ظاهرا علم عرفي کفايت مي‌کند و به علم قطعي منطقي نياز نيست. آن کسي که علم دارد اگر به زبان هم تصديق کرد اسلام او تمام مي‌شود، اما براي حصول ايمان، بايد در دل چيزي ديگر هم پيدا شود. از آيات و روايات استفاده مي‌شود که آن چيز، امري ارادي و اختياري است و عنصر اختيار در ايمان مؤثر است؛ يعني شخص مي‌تواند قبول کند و مي‌تواند قبول نکند. به همين دليل کساني که اهل عناد بودند با اين‌که حقيقت را مي‌دانستند، اما بنا گذاشتند که آن را قبول نکنند. بناگذاشتن بر امري، يک عمل ارادي و قلبي است. بنابراين براي حصول ايمان، اعتقاد لازم است، اما کافي نيست.
مقصود از اعتقاد، دست‌کم اعتقادي ظني است که انسان در امور زندگي خود براي عمل به آن اکتفا مي‌کند، يعني اعتقاد راجحي که منشأ عمل و اثر است و انسان به آن ترتيب اثر مي‌دهد. براي ايمان، چنين اعتقادي لازم است. اما در عالم غرب، گرايشي وجود دارد که معتقد است: اصلا ايمان در مقابل علم است؛ يعني ايمان در جايي مطرح مي‌شود که انسان علم نداشته باشد و تعبدا چيزي را بپذيرد. لذا در بسياري از مکاتب مسيحي مي‌گويند: اول بايد ايمان آورد؛ پس از آن، معرفت حاصل مي‌شود. به همين جهت، درباره تثليث ـ که برهان بر خلاف آن است ـ مي‌گويند: ابتدا بايد به تثليث ايمان بياوريد، آن گاه معرفت پيدا خواهيد کرد. معرفت بعد از ايمان است! اما ما معتقديم که محال است کسي با حالت شک مطلق ايمان بياورد. حتي انسان با ظن ضعيف هم با ايمان نمي‌شود. اول بايد چيزي را بدانيم و تصديق کنيم و سپس به آن ايمان بياوريم. پس براي ايمان، بايد به متعلقات ايمان اعتقاد داشته باشيم؛ دست‌کم اعتقادي که اطمينان‌آور و آرامش‌بخش باشد و تزلزل فکري در آن نباشد، البته اگر يقين داشته باشد بسيار مطلوب است. علاوه بر اين، بايد آن را اختيار کند؛ يعني حالتي رواني در خود ايجاد کند که من به اين امر ملتزم هستم.

ارتباط ايمان و عمل

بحث ديگر درباره رابطه ايمان با عمل است. اين سؤال را مطرح کرديم که اگر کسي موفق به عمل نشد ايمان او چه حکمي دارد؟ سؤال جدي‌تر اين است که اگر کسي به متعلقات ايمان اعتقاد داشت و بنا را بر اين گذاشته بود که در عمل هم به آن‌ها ملتزم باشد اما در مقام عمل مرتکب معصيت شد ايمان او چه حکمي دارد. اين بحث از صدر اسلام تاکنون در بين مسلمانان مطرح بوده است. عده‌اي مي‌گفتند عمل اصلا هيچ دخالتي در ايمان ندارد و همين که انسان تصديق قلبي به وجود خدا و حقانيت اسلام و پيغمبر اسلام داشته باشد، هر گناهي هم که مرتکب شود ضرر به ايمان او نمي‌زند. در اصطلاح کلام به اين طايفه «مرجئه» مي‌گويند.
در مقابل، خوارج مي‌گفتند: اگر کسي مرتکب گناه کبيره شود ايمان او از دست مي‌رود و کافر مي‌شود. خوارج اميرالمومنين صلوات‌الله‌عليه را تکفير مي‌کردند و مي‌گفتند: «او حکميت را قبول کرد و اين خلاف قرآن است. پس او مرتکب گناه کبيره شده و از دين خارج شده است.» اين در حالي بود که خود مرتکب هزاران گناه کبيره شدند؛ جنگ با اميرالمؤمنين عليه‌السلام و بعد به شهادت رساندن آن حضرت که بزرگ‌ترين جنايت تاريخ بود.
خلفاي بني‌اميه بيشتر از مرجئه حمايت مي‌کردند تا هر گناهي مي‌خواهند مرتکب شوند و با اين حال، متهم به کفر نشوند. در روايات ما سفارش شده که قبل از اين‌که مرجئه به سراغ نوجوانان شما بيايند به تعليم آن‌ها بپردازيد. اين دسته از روايات در چنين فضايي وارده شده است. مرجئه که به فرهنگ إباحه‌گري دامن مي‌زدند زودتر مورد قبول واقع مي‌شدند. فرهنگ إباحه‌گري زود رواج پيدا مي‌کند، چراکه مروّج آزادي به معناي بي‌بندوباري است. لذا ائمه عليهم‌السلام تأکيد مي‌کردند که قبل از اين‌که تبليغات سوء مرجئه در جوانان شما اثر کند به فريادشان برسيد و به آن‌ها بفهمانيد که ارتکاب گناه بي‌عقاب نيست و حتي ممکن است ارتکاب گناه موجب سلب ايمان شود.
مذهب شيعه معتقد است که عمل اگر عملي صالح باشد ايمان را تقويت مي‌کند و اگر عملي فاسد باشد ايمان را تضعيف مي‌کند. اگر ايمان تقويت شود کم‌کم مراتب ايمان مؤمن بالاتر مي‌رود. اين نيز خود يکي از مسائل کلامي است که از قديم مطرح بوده که آيا ايمان امري بين نفي و اثبات است يا مراتب دارد. آيات قرآن شاهد بر اين است که ايمان مراتب دارد: «وَ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا؛5 هرگاه مؤمنين آيات قرآن را مي‌شنوند بر ايمان آن‌ها افزوده مي‌شود.» پس معلوم مي‌شود ايمان قابل افزايش است. اعتقاد شيعه اين است که اصل ايمان اعتقادي قلبي است همراه با حالت رواني انقياد و پذيرش و بنا گذاشتن به التزام به اين عقايد. اگر اين بناي عملي که امري اختياري و ارادي است به آن تصديق ضميمه شود - چون تصديق به معناي منطقي، اختياري نيست – ايمان شکل مي‌گيرد و اگر عمل صالح هم به دنبال آن بيايد ايمان رشد مي‌کند. ايمان مثل نهالي است که غرس کرده‌ايم. اگر آن را آبياري کنيم و غذاي مناسب به آن برسانيم رشد مي‌کند. و اگر انسان به لوازم ايمان، در عمل موفق نشد و مرتکب گناه شد مثل اين است که آب مسمومي پاي اين نهال ريخته شود. کم‌کم درخت ايمان لاغر مي‌شود، از سبزي و طراوت مي‌افتد، ديگر ميوه نمي‌دهد و تدريجا خشک مي‌شود و اصلا ريشه‌اش مي‌پوسد و بايد دور انداخته شود. قرآن مي‌فرمايد: «ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ كَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُون؛6 عاقبت کساني که مرتکب گناهاني بزرگ شوند به اين‌جا مي‌انجامد که اصل اعتقادات و ايمان را تکذيب مي‌کنند.» اين امر تنها مخصوص يزيد و امثال او نيست که گفت:

لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحي نزل

در زمانه ما هم بودند و هستند کساني که گرفتار چنين عاقبت‌هايي شدند. اين خطر بر سر راه ما هم هست. ايمان از يک طرف قابل افزايش، رشد، بالندگي و شکوفايي است و از طرف ديگر قابل پژمردگي، ضعف، لاغر شدن و کم کم سوختن و خشکيدن. بنابراين ما بايد احساس خطر کنيم و بايد بفهميم که چه عواملي ايمان ما را تضعيف مي‌کند تا از آن‌ها دوري کنيم.
سؤالي که از اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه شد و در ابتداي سخن به آن اشاره کردم ظاهرا در چنين فضايي مطرح شده است. جوابي که حضرت مي‌دهند نه بيان حقيقت ايمان است و نه حتي لوازم آن به صورتي که در روايات ديگر وارد شده است. از اين سؤال و جواب مي‌توان فضاي ذهني حاکم بر اين گفت‌وگو را به دست آورد که سؤال کنندگان چه منظوري داشته‌اند.
حضرت در جواب مي‌فرمايند: الايمان على اربع دعائم: على الصبر و اليقين و العدل و الجهاد؛ ايمان بر چهار پايه و رکن قرار دارد. اگر اين چهار رکن وجود داشته باشد، ايمان محکم و پابرجا مي‌ماند و اگر وجود نداشته نباشد، به‌تدريج در آن انحراف پيدا مي‌شود. اين چهار رکن عبارت‌اند از: صبر، يقين، عدل و جهاد.» شايد کساني گمان کنند که حضرت از ميان فضائل چند فضيلت را گلچين کرده‌اند و اين سخن تبييني منطقي نيست، به خصوص اين‌که ارتباط اين مفاهيم هم خيلي براي ما روشن نيست. البته از قرائن بعدي که خود حضرت توضيح مي‌فرمايند حدود اين مفاهيم معلوم مي‌شود. در اين‌جا اين سؤال مطرح مي‌شود که اين چهار رکن با هم چه ارتباطي دارند و چگونه پايه ايمان قرار مي‌گيرند و مي‌توانند ايمان را تقويت کنند به گونه‌اي که اگر اين ارکان نباشند ايمان ضعف پيدا مي‌کند، کج مي‌شود و احيانا فرومي‌ريزد. در جلسات بعد سعي مي‌کنيم به اين سؤالات پاسخ دهيم، ان‌شاءالله.

والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته


1 . نهج البلاغه، حکمت31.

2 . بحارالانوار، ج66 ص74.

3 . حجرات، 14.

4 . نمل، 14.

5 . انفال، 2.

6 . روم، 10.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 7:38  توسط   | 

شرح مثنوي معنوي

بشنو این نی چون حکایت می‌کند
  از جدایی‌ها شکایت می‌کند

 

بشنو این نی چون حکایت می‌کند، تصحیح و اصل، نسخه اصلی در قونیه:

                       بشنو از نی چون شکایت می‌کند             از جدایی‌ها حکایت می‌کند

مولوی 18 بیت اول را از دستار خود درآورد و به حسام الدین داد قبل از اینکه او پیشنهاد کند.. که از عالم معنی باید می آمد و اینها بهانه بوده. همه مطالب 6 دفتر مثنوی مضامین آن در 18 بیت است و هر چه در بیت 18 بیت است در بیت اول است و هر چه در بیت اول موجود است در باب بشنو است آن هم اِنهُم اَنِ السمَع لَمَعزولون = کسانی که اهل معنی نیستند گوش ندارند.
یعنی اساس کار شنیدن است کسانی که اهل معنی نیستند گوش ندارند ـ آدمی فربه شود از راه گوش ـ هم گوش مهم است و هم شنیدن ـ هم سماع داریم و هم استماع (شنیدن).
استماع یعنی شنیدن با جان دل درست و با گوش‌هایمان شنیدن یسمعون است یعنی شنیدن عمومی، پس مولانا روی یستمعون تکیه دارد پس مولانا روی شنیدن تکیه دارد که روی دیدن ندارد شاید بسیاری از مردم چشم را مهم‌تر بدانند اما در واقع شنیدن مهم‌تر از دیدن است عالم شنیدن پس مهم‌تر از عالم دیدن است. آن قدر که مولانا به شنیدن اهمیت می‌دهد به دیدن اهمیت نمی‌دهد و شنیدن از دیدن مهم‌تر است عالم شنیدن بسی گسترده‌تر از عالم دیدن است دیدن تنها محسوسات است و شنیدن گوش به روی عالم معنا باز است. عالم معانی است که تنها از طریق گوش است عالم معانی را از طریق گوش می‌شنویم پس عالم معانی گسترده‌تر از عالم محسوسات است. از طریق چشم می‌بینیم و بعد با عقل خود تفسیر می‌کنیم در قرآن کریم هم سمیع همیشه قبل از بصیر است: هُوَ السَمیعُ البصیر جَعَلَ لَکُم السَمعَ و الابصار... .


مولانا از بشنو کار را آغاز می‌کند در تفسیر کلمه شنیدن تنها این نیست که حرف را بشنود هر کس گوش صحیح داشته باشد حرف را می‌شنود با فرکانس مشخص اما شنیدن درست این نیست که تنها جملات را بشنوی و یا حتی مفاهیم را بفهمی اگر شما کلامی را شنیدی و با سابقه ذهنی آغشته کردی و درآمیختی در واقع نشنیدی هر کس یک پیش‌داوری دارد و ذهنیت‌هایی دارد و کلام را که می‌شنود به ذهنیت‌ها تفسیر می‌کند و با پیش‌فرض‌ها آنچه دوست داری می‌خواهی بشنوی و آنچه دوست دارد تفسیر می‌کند.
شنیدن این است که یک لحظه پیش‌فرض‌ها را در پرانتز بگذاری بعد البته تحلیل کنی این می‌شود ادارکاولیه می‌شود اگر شما به مجرد شنیدن آغشته کنی حرف‌های طرف را، خودت در واقع نشنیدی. اما وقتی شنیدی بعد تجزیه و تحلیل کنی البته اونچه که مطابق حق و برهان است قبول کن و آنچه که مطابق حق و برهان نیست قبول نکن. اما یک لحظه پیش‌داوری‌های خود را در تعلیق بگذار.
مولانا هم خودش گوش بود برای شنیدن از معنای غیبی یعنی از باطن می‌رسید و هم یک گوش می‌خواست که اینها را بشنود و وقتی که حسام الدین نبود شعر می‌گفت.
مولانا گوش دارد و اینکه از دستار درآورد از عالم معنی به او رسید معتقد است که او کلمات را نمی‌گوید و معتقد است آنچه او می‌گوید از عالم معنی است. (شعر) کلمات او را می‌گویند خیلی فکر نمی‌کرد مولانا وقتی نبود شعر نمی‌گفت و گوش حسام الدین بود که او می‌شنید هم خودش گوش بود و هم یک گوشی می‌خواست که اینها را بشنود و از نی شروع می‌کند. آلات نوازندگی زیاد است چرا نی را انتخاب کرد؟ نه تنها به خاطر غمناکی است و در ناله نی شکوه است بلکه به خاطر اینکه نی از لحاظ فیزیکی از چوب خاصی ساخته می‌شود یا فلز ذات نی و خاصیت آن و صدایی که در می‌آورد این است که درون آن خالی است توش خالی است و یک سوراخ‌هایی تعبیه شده که نی نواز لبش را در سوراخ می‌گذارد و می‌دمد در آن. این خالی بودن است نَفَس را می‌رساند یک نفس هم بیش‌تر نیست کسی که نفس خوب نداشته باشد نمی‌تواند نی بزند.
اولاً نفس نفس خیلی مهم است و تو خالی بودن نی. نی معنی می‌دهد که خالی باش از پیش‌فرض‌ها خالی یعنی نی اشاره به نفس ناطقه است نی انسان است نی خود مولوی است یعنی بشنو از من اما وجود او تعلقات دنیوی از هوی و نفسانیات خالی شده. شمس کارهایی که باید می‌کرد کرده بود. از غیر حق خالی کرده بود آتش زده بود بر جان مولانا سوخته بود و از خود تهی شده بود از دلبستگی‌های دنیوی، تمنیات.
خالی شده بود که باید نفس حق بر او بدمد.


                       سوختم من سوخته خواهد کسی          تا ز من آتش زند اندر کسی
از هر چه غیر از حق خالی خالی شده بود و حالا باید نفس رحمانی از جهان معنی در او بدمد. همه مثنوی مثنوی معنوی است. این اسم حقیقت ایناست که معنی و معنوی‌تر ترجمه‌اش کمی مشکل است در انگلیسی آن‌را spreshulity روحانی معنی می‌کنند و روحانی با معنوی فرق می‌کند کلمه معنوی در زبان‌های دیگر ترجمه ندارد. معنی روح نیست آن‌ها با روح القدس تنها در ارتباط بودند. معنی روح نیست. روح خودش معنی دارد معنی خیلی لطیف است نمی‌شود با زبان ارزیابی کرد عالم معنی آنچنان گسترده است که عالم مفاهیم خود مفهوم معنی دارد و خود معنی هم معنی دارد. باز معنی با مفهوم فرق دارد. مفهوم خودش معنی دارد بعضی فکر می‌کنند که لفظ مفهومش معنی است خیر مفهوم معنی نیست. مفهوم در لفظ نمی‌گنجد و بخشی از معنی در لفظ می‌گنجد و بخشی از معنی در مفهوم می‌گنجد. بخشی از معنی در لفظ می‌گنجد و تمام معنی در لفظ نمی‌گنجد اما همه عالم معنی آنچنان گسترده است و بیکرانه است که در هیچ ظرفی نمی‌گنجد و هر کس به اندازه ظرف خودش معنی را می‌فهمد همه چیز معنی دار است اما به اندازه خودش اصلاً عالم معنی دارد معنی عالم چیست؟ آیا معنی عالم در عالم است یا بیرون از عالم است آیا به اندازه خود عالم است یا بزرگ‌تر از عالم است معنی عالم؟
معنی عالم به اندازه عالم است یا بیش‌تر است بیش‌تر از عالم است.

    
                               در جهانی و از جهان بیشی          همچو معنی که در بیان باشد
تو در جهانی ولی از این جهان بیش‌تری.
حضرت محمد صلوات الله علیه در جهان بود اما حضرت ختمی مرتبت بزرگ‌تر بود یا جهان در جهان بود اما بیش از جهان بود اما او از کل عالم بیش‌تر بود در مکه و از کل و ملکوت بیش‌تر بود ما فکر می‌کنیم که لفظ معنی دارد فکر می‌کند معانی در الفاظ شعرها کاویده‌اند و شخص دانشجو کتاب را سوراخ می‌کند که مرجع ضمیر هو را بفهمد معنی از لفظ بزرگ‌تر است مگر معنی را می‌شود در لفظ آورد. هر چیزی معنی دارد به اندازه ظرفیت خودش و لفظ معنی دارد.


                            برد آب از بحر فیروزه‌ای            به گنجایش خویش هر کوزه‌ای
هر لفظی به معنای خود معنی دارد. هیچ چیزی بی‌معنی در جهان نیست. هر چیزی معنی دارد به اندازه ظرفیت خودش هیچ چیزی بی‌معنی در جهان نداریم حتی خود بی‌معنی معنی دارد معنی آن بی‌معنی بودن آن است. همین که بی‌معنی است یک معنی دارد. معنی آن بی‌معنی بودن آن است همه چیز معنی خاص خودش را دارد.
استاد در تفاسیر مثنوی= مراد از نی= 1. انسان کامل 2. خود انسان 3. مولوی
هر سه تای این تعاریف درست است هر چه این نی از آلودگی و پیش‌فرض‌ها خالی باشد صدا دلنشین‌تر است وخالص‌تر است.
ابن سینا= این انسان چو نی دو سَر است که یک سر به جایگاه خود دارد و یک سر دیگر به جهان دارد.
مولوی در دفتر ششم...


                  دو دهان داریم گویا همچو نی          یک دهان نالان شده سوی شما
                    دمدم غنای از دم‌های اوست              لیک داند آنکه او را منظر است
                     یک دهان پنهانست در لب‌های وی         های و هویی در فکنده در سماء
                       های و هوی روح از هیهای اوست             که فغان این سری هم زان سر است

 یک سرش به ملکوت و ممکن غیب است یک سرش به این طرف است. مولا ننشسته بخواند فکر کند و شعر بگوید درسته که در ردیف بهترین شاعران است حتی با ترجمه شدن آن تحت تأثیر قرار می‌گیرد این سخن یک اثر الهی دارد از عالم ملکوت می‌آید شاعر نیست که قافیه بسازد یه جایی می‌گه مفتعل مفتعل کشت مرا


                        لفظ و گفت و صوت را بر هم زنم                  لحظه‌ای بی این سه با تو دم زنم
در قید لفظ و قافیه نیست چون معنا لطیف است و از جای لطیف می‌آید قالب لطیف پیدا می‌کند یعنی قالب نیست که معنی پیدا کند معنی قالب متناسب خودش را پیدا می‌کند معنی قالب متناسب خودش را پیدا می‌کند و چون معنی از عالم ملکوت است قالب متناسب خودش را پیدا می‌کند به همین جهت زیباست و چون معنی زیباست لفظ هم زیبا می‌شود.
مولوی به عالم بیکرانه معنی اهمیت دارد و به همین جهت مثنوی معنوی است. یک جایی خود مولانا معنی را معنی کرده از زبان شمس. 


                         گفت المعنی هو لله شیخ دین           بهر معنی‌های رب العالمین

معنی خداست معنی معادل ندارد یعنی خدا همان طور که خدا بی‌نهایت است و بیکران است وَسِعت کلِ شی‌ء و همه جا را فرا گرفته معنی هم همه جا را فرا گرفته به همین جهت خداست و کلمه هم خداست و کلمه ظهور معنی است و کلمه ظهور معنی است به همین جهت خداست.
در فلسفه‌های جدید فلسفه تحلیل زبانی فلسفه آنالتیک اینها توی معنی مانده‌اند ارتباط لفظ و معنی برای آن‌ها مشکل است آیا از لفظ به معنی می‌روند محدود است اصلاً معنی کجاست که لفظ به سراغ آن می‌روند معنی را که نمی‌توان دید از معنی به لفظ بیایند باز نمی‌دانند معنی چیست پس می‌روند سراغ مصداق و می‌گویند واحد کلام جمله است و ما از مصداق می‌رویم به معنی بفهمیم چون معنی را نمی‌توانند بفهمند یک بازی است. خصوصاً اینکه حسی مسلک هم هستند از لفظ به معنی رفتن که براشون مشکل است برای اینکه به زبان سر و سامان دهند.
بیش‌تر سراغ مصداق می‌روند بدون معنی کورکورانه سراغ مصداق می‌روند یا آگاهانه؟اگر آگاهانه سراغ مصداق بری پس یک معنی داشتی اگر معنی نداشته باشی چگونه می‌توان سراغ مصداق رفت. استادی که مصداقی بود روی تخته چیزی نوشت به شاگرد گفت نگاه کنید. ـ استادی که از مصداق می‌خواست برود به معنی ـ شاگرد رند گفت کجا را نگاه کنم؟ شاگرد با همین جمله استاد را به راه آورد . یعنی من تا یک معنی در ذهنم نداشته باشم نمی‌توانم نگاهم را متوجه اونجا کنم با ذهن خالی و صفر کیلومتر کجا را می‌خواهی نگاه کنی وقتی می‌خواهی به نگاهت جهت بدهی باید معنی در ذهنت باشد.
معنی کجاست و ظرف معنی کجاست؟ معنی چیزی است که در ذهن آدمی است معنی در همه جا هست اما در هر ظرفی به اندازه خودش است این میز و دیوار، کلمه معنی خودش را دارد. اما خود معنی لایتناهی است استاد هر لفظی صورت معنی است؟
ج= صورت معنی است اما خود معنی نیست صورت با محتوا فرق دارد صورت معنی نیست لفظ معنی است یا صورت معنی است؟ صورت معنی نیست و لفظ صورت معنی است و معنی پس این صورت است لفظ صورت است اما معنی پس این صورت است حالا صورت اگر صوت پیدا کند؟ صوت هم صورت است معنی دارد اما خودش معنی نیست. هر چه در این عالم هست صورت است صوت هم معنی نیست صورت است معنی دارد هر چه در این عالم است صورت است. همه چیز معنی دارد اما معنی نیست. صوت، صدا، کلمه، ملک و ملکوت همه معنی دارد اما معنی نیست معنی دار است به اندازه ظرفیت خودش معنی غیرمتناهی است. مولانا می‌گوید: آنچه برای من می‌آید از عالم معنی می‌آید این معنی شعر مولانا از عالم معنی می‌آید و همین صورت است اما این شعر از عالم معنی آمده و دریچه قلب مولانا به عالم معنی باز است و خودش همین نی است.
دو دهان گویا همچو نی / یک دهان پنهان در لب‌های وی. یعنی معنی پنهان است لب‌ها عالم معنی است یعنی خدا و وقتی می‌آید در ذهن شما اول لفظ می‌شود و بعد مفهوم می‌شود هیچ مفهومی بدون لفظ نداریم و هر دو با هم هستند اما هم لفظ معنی دارد و هم مفهوم معنی دارد. معنی نه مفهوم است و نه لفظ لفظ و مفهوم صورت معنی است اون همونی که پنهان است همون معنی است.
لفظ و مفهوم صورت معنی است و همانی که پنهان است همان معنی است و معنی همون دو سوراخ نی است عالم معنی پنهان است از آن طرف از عالم معنی یا ملکوت عبور می‌کند و به ملک می‌رسد.


                  ز ملک تا ملکوتت حجاب بگشایند            هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
جام جهان نما همین نی آدمی است به علت اینکه تو خالی است از تعلقات نفسانی اگر تعلق داشته باشد دیگر حالت نی ندارد. سر کلام عین القضات. انسان معجزه خداوند است (شیخ محمود) و اگر انسان پر شود از تعلقات مالی و مقامی و ریاست دیگر معنی را منتقل نمی‌کند و نه معنی را خوب می‌گیرد. انسان معجزه خداوند است اگر انسان پر شد از تعلقات و نفسانیات معنی را منتقل نمی‌کند و نه حتی می‌گیرد و معنی را نمی‌تواند خوب بگیرد وقتی که خالی شد از تمنیات اون وقت رها است و معنی عبور می‌کند.
استاد این سوراخ‌های نی روزنه‌های وجود انسان است به غیب که اگر تعلقات دنیوی ببندد صدا ندارد حالت خفه می‌شود چقدر تشبیه زیباست و عمیق است.


                           کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
ج= اول خودش را نی دانست و این نی هم مال این عالم نیست نی از نیستان بریده‌اند از نیستان دیگری بریده‌اند نی از نیستان دیگری بریده شده از نیستان عالم ملکوت بریده شده‌اند. از اصلم جدا شده‌ام من این جهانی نیستم من آن جهانی‌ام. من مثل نی نیستم که از نیستان عالم معنی بردیده شده‌ام من این جهانی نیستم آن جهانی‌ام اما از آن جهان به این جهان بریدنم آمده‌ام هبوط کرده‌ام. این هبوط انسان است از جهانی دیگر به این جهان.
استاد بعضی نیستان را عین ثابت گرفته‌اند بعضی بزرگان مرد و زن را اسماع و صفات گرفته‌اند و تجلی کرد بر اسماع و صفات. درست است عالم غیب است.  

 



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 16:36  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر