باب چهاردهم آرزوى دراز
باب چهاردهم آرزوى دراز
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: چون به صبح مىرسى درباره عصر فكر نكن، و چون به عصر رسيدى درباره صبح فكر نكن، از دنيايت براى آخرت، و از زندگى براى مرگت، و از سلامتى براى بيماريت استفاده كن. زيرا نمىدانى فردا زندهاى يا مرده [1].
و فرمود: سختترين چيزى كه از آن بر شما مىترسم دو چيز است، پيروى هوى، و آرزوى دراز. پيروى هوى شما را از حق منحرف مىكند، و آرزوى دراز دنيا را در نظر محبوب مىسازد [2].
و فرمود: اى مردم آيا از خدا حياء نمىكنيد؟ گفتند: براى چه حيا كنيم يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فرمود: جمع مىكنيد چيزى را كه نمىخوريد، آرزو مىكنيد چيزى را كه به آن نمىرسيد و بنا مىكنيد چيزى را كه در آن ساكن نمىشويد [3].
آرزوى دراز از دو چيز ناشى مىشود، جهل و دنيا دوستى.
دنيا دوستى
انسان چون به دنيا و شهوات، لذّات و علائق آن مأنوس مىشود مفارقت از دنيا بر قلبش گران مىآيد. از اين جهت از فكر درباره مرگ كه موجب جدائى از دنياست امتناع مىورزد.
انسان چيزى را كه دوست ندارد دور مىانگارد و با آرزوها و تمنيات درونى خويش وسوسه مىشود. و هميشه آنچه را مطابق ميل اوست تمنا مىكند، يعنى بقاء در دنيا را. پيوسته آن را تصور نموده در نفس خويش تقرير و تثبيت مىكند. و درباره توابع و لوازم آن و هر چه كه در صورت بقا به آن محتاج است از قبيل ثروت، خانواده، دوستان، حشم و حيوانات و سائر اسباب دنيا فكر مىكند. و قلبش در اين گونه امور متوقف شده از ياد مرگ بازش مىدارد، و اصل همه اين آرزوها حبّ دنياست.
جهل
گاهى انسان به جوانى خويش اعتماد مىكند و مرگ را در سن جوانى بعيد مىداند. بيچاره فكر نمىكند كه پيران شهرش - اگر شمرده شوند - يك دهم اهل شهر نيستند، مرگ بيشتر، در جوانى گريبان مردم را مىگيرد. تا يك پير بميرد هزار كودك و جوان مىميرند.
و گاهى به خاطر سلامت جسمش مرگ را بعيد مىشمرد زيرا فكر نمىكند كه مرگ، ناگهانى سر رسد. و نمىداند كه مرگ ناگهانى بعيد نيست، و بر فرض كه بعيد هم باشد، بيمارى ناگهانى بعيد نيست، زيرا همه امراض ناگهانى مىرسند. و چون مرض عارض شود ديگر مرگ بعيد نيست. اين آدم غافل اگر فكر كند و بداند كه مرگ نه به پيران اختصاص دارد نه به جوانان و نه مخصوص زمان كهولت سن است. و بهار و تابستان، پاييز و زمستان و شب و روز در آن يكسان است، به فكر مرگ مىافتد و آن را شعار قلب خويش مىسازد. و به شدت مشغول مىشود تا براى مرگ آماده شود.
علاج جهل به دو چيز است، فكر روشن كه از قلبى حاضر سرچشمه گيرد، و شنيدن مواعظ حكيمانه كه از قلوب پاك صادر مىشوند.
و علاج حبّ دنيا ايمان به آخرت، عذاب عظيم و پاداش بزرگى است كه در آن سرا مىدهند، با يقين به قيامت و عذاب و پاداش، حب دنيا از قلب رخت بر مىبندد.
در باب زهد و حب دنيا به اندازه كافى سخن گفتيم. از خدا مىخواهيم كه عمل ما را نيكو، و آرزويمان را كوتاه كند. و حبّ دنيا را از قلبمان خارج سازد. و ديدارش را در نظر ما محبوب نمايد، و توفيق اعمال نيك عطا فرمايد؟ و ستايش از آن اوست در اول و آخر و ظاهر و باطن.
و السلام اين كتاب در روز چهارشنبه بيست و هفتم ربيع الاول سال هزار و دويست و بيست و پنجم هجرى قمرى به پايان رسيد.