باب هشتم: يقين
باب هشتم: يقين
فصل اول فضيلت يقين
خداوند تعالى در مقام مدح مىفرمايد:وَ بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ 2: 4[1].
و نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد: از جمله چيزهائى كه بسيار كم به شما داده شده صبر و يقين است، و هر كس از اين دو بهرهمند شد برايش مهم نيست كه روزه روز و نماز شب از دستش برود [2].
و وقتى كه از آن حضرت درباره مردى كه يقينش خوب است و گناه بسيار مىكند، و مردى كه يقينش كم است ولى در عبادت كوشاست، سؤال شد، فرمود: هيچ انسانى نيست كه گناه نكند اما كسى كه غريزهاش عقل و صفتش يقين است گناهان به او ضررى نمىزنند، زيرا هر گناهى كند پشيمان مىشود و توبه و استغفار مىكند. لذا گناهانش بخشيده مىشود و برايش يك برترى مىماند كه بوسيله آن وارد بهشت مىشود [3].
و مىفرمايد: يقين كلّ ايمان است [4].
و در كافى از امام صادق عليه السّلام روايت شده: هر چيزى حدى دارد، عرض شد: فدايت شوم حدّ توكّل چيست؟ فرمود: يقين.
عرض شد: حد يقين چيست؟ فرمود: اينكه با خدا از چيزى نترسى [1].
و فرمود: از نشانههاى صحت يقين يك مسلمان است كه با خشم خدا مردم را راضى نكند و به خاطر آنچه خدا به او نداده آنها (مردم) را ملامت نكند، زيرا روزى با حرص حريصان بدست نمىآيد و با خوش نيامدن كسى بر نمىگردد، اگر كسى از رزق خود چنان فرار كند كه از مرگش فرار مىكند رزقش به او مىرسد همانطور كه مرگش مىرسد [2].
سپس فرمود: خداوند تعالى با عدل و قسط خود راحتى را در يقين و رضا، و همّ و حزن را در شك و خشم قرار داده است [3].
منظور حضرت از جمله - و آنان را به خاطر آنچه به او نداده ملامت نكند - اين است كه از مردم به خاطر اينكه مردم با مال و امثال آن به او رسيدگى نكردهاند شكوه نكند، زيرا چيزى را كه او از مردم مىخواهد چيزى است كه خدا برايش مقدّر نكرده، و روزيش نگردانده، و كسى كه اهل يقين و عرفان باشد اين معنى را درك مىكند، و مىداند كه اين چيزى است كه ذات خودش به حسب استحقاقش اقتضاء كرده، و حكمت خدا برايش ايجاب نموده است. پس كسى را به خاطرش ملامت نمىكند.
همچنين مىفرمايد: عمل پيوسته با يقين، در نزد خدا از عمل زياد بدون يقين برتر است [4].
و مىفرمايد: على عليه السّلام در منبر چنين فرمود: هيچ كس طعم ايمان را نمىچشد تا بداند كه هر چه به او رسيده حتما به او مىرسيد، و آنچه به او نرسيده قرار نبوده برسد [5].
و مىفرمايد: روزى على عليه السّلام در كنار ديوار در حال انهدامى نشسته، بين مردم قضاوت مىكرد، كسى عرض كرد اين ديوار شكسته و مخوف است زير آن ننشين.
فرمود: نگهبان انسان اجل اوست [1].
وقتى حضرت بلند شدند ديوار خراب شد.
حضرت هميشه از اين گونه كارها انجام مىداد و اين يقين است.
صفوان جمّال مىگويد: از حضرت امام صادق عليه السّلام درباره آيه شريفه «وَ امَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى الْمَدينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما 18: 82»[2] سؤال كردم.
حضرت فرمود: آن گنج، طلا و نقره نبود بلكه چهار كلمه بود، خدائى جز من نيست، هر كس به مرگ يقين داشته باشد خنده دندان نما نكند، و هر كس به حساب روز قيامت يقين داشته باشد قلبش شادمان نشود، و هر كس به تقدير يقين داشته باشد جز از خدا نترسد [3].
كتاب شريف كافى اين حديث را به همين صورت نقل كرده است و احتمال دارد در نسخه بردارى چيزى از قلم افتاده باشد، يعنى همان كلمه چهارم كه در روايات ديگر ذكر خواهد شد.
باز حضرت صادق عليه السّلام مىفرمايد: على عليه السّلام مىفرمود: كسى طعم ايمان را نمىچشد تا بداند آنچه به او رسيده از او نمىگذشت و آنچه از او گذشته هرگز به او نمىرسيد، و بداند كه نفع و ضرر به دست خداست.
سعيد بن قيس همدانى مىگويد: روزى در جنگ مردى نظرم را جلب كرد كه فقط دو تكه لباس بر تن داشت، - منظور لباس معمولى است - اسب راندم تا به او رسيدم، ديدم حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام است.
عرض كردم: يا أمير المؤمنين در چنين جايى با اين لباس؟ فرمود: آرى اى سعيد هر بندهاى از جانب خدا يك حافظ نگهدار [4] دارد، با او دو فرشته همراه است كه او را حفظ مىكنند تا از كوه سقوط نكند و در چاه نيفتد، ولى هنگامى كه قضاء نازل شود او را به حال خود مىگذارند تا هر حادثهاى برايش پيش آيد [5].
امام رضا عليه السّلام مىفرمايد: در گنجى كه قرآن كريم در آيه «و كان تحته كنز لهما» به آن اشاره مىكند چنين نوشته بود: بسم اللّه الرحمن الرحيم، تعجب مىكنم از كسى كه به مرگ يقين دارد
چگونه شادان است، و تعجب مىكنم از كسى كه به قضاء و قدر يقين دارد چگونه محزون مىشود، و تعجب مىكنم از كسى كه دنيا و دگرگونى آن را مىبيند چگونه به آن اعتماد مىكند، و سزاوار است كسى كه خدا را به قوه عقل شناخته [1]. او را در قضايش متّهم نكند، و در روزى دادن او را كند نشمرد [2].
و امام صادق عليه السّلام مىفرمايد: جناب قنبر غلام على عليه السّلام حضرت را شديدا دوست مىداشت، به همين دليل چون حضرت خارج مىشد قنبر با شمشير به دنبالش راه مىافتاد. يك شب حضرت متوجه شد قنبر به دنبالش مىآيد فرمود: براى چه آمدهاى؟ عرض كرد: آمدهام تا پشت سر شما حركت كنم.
فرمود: واى بر تو از اهل آسمان حفظم مىكنى يا از اهل زمين؟ عرض كرد: از اهل زمين.
فرمود: اهل زمين جز با اذن خدا قدرت هيچ كارى درباره من ندارند، حال برگرد. آنگاه قنبر برگشت.
در روايت است كه به امام رضا عليه السّلام عرض شد: شما در اين شرائطى كه از شمشيرها خون مىچكد چنين سخنى مىفرمائيد؟ - ظاهرا منظور اين است كه آن حضرت در مناظرات از حق امامت و ولايت خويش دفاع مىكردند.
حضرت فرمود: خدا را بيابانى است از طلا كه آن را با ضعيفترين مخلوق خويش يعنى مورچه نگهدارى مىكند چنانكه اگر شتر خراسانى - كه يكى از قوىترين حيوانات است - آهنگ آن سرزمين كند بدان نرسد [3].
فصل دوم حقيقت يقين
يقين عبارت از آن است كه همه چيز را از خداى سبب ساز بدانى و به وسائط توجه نكنى، بلكه همه را مسخّر امر و حكم خدا بدانى، اگر انسان اينها را بداند و واقعيت برايش روشن شود به ضمانت خداى تعالى در مورد روزى اطمينان پيدا مىكند، و طمعش از مال مردم قطع مىشود، و مىداند كه هر چه برايش مقدر شده حتما به دستش مىرسد سپس اگر قلبش اين معنى را بفهمد كه هر كس به قدر ذرهاى عمل نيك يابد انجام دهد آن را مىبيند، و بداند كه خدا در هر حال از او مطّلع و بر اندرونش عالم، و بر ضميرش آگاه است، و تمام خطورات درونى و خفىّ او را شاهد است، در جميع احوال و اعمال متأدب مىشود. «زيرا هميشه خود را در محضر حق تعالى مىبيند».
و خدا را چنان عبادت مىكند كه گوئى او را مىبيند، و مىداند كه خدا او را مىبيند، و در آبادانى باطن و تطهير و تزئين آن در مقابل چشم بيدار و مراقب خدا بيش از تزئين ظاهرش در مقابل ديدگان مردم سعى مىكند.
در مصباح الشريعة از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند: هنگامى كه در نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم سخن از اين موضوع به ميان آمد كه عيسى بن مريم عليه السّلام بر روى آب راه مىرفت آن حضرت در شأن يقين چنين خبر داد: يقين انسان را به حالات رفيع و مقامات عجيب مىرساند آنگاه اضافه كرد: اگر يقينش بيشتر مىشد روى هوا راه مىرفت.
از اين كلام رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم استفاده مىشود كه پيامبران با تمام جلالتى كه نزد خدا داشتند برترى آنها فقط به يقينشان بستگى داشته است. و ازدياد يقين را نهايتى نيست.
مؤمنين نيز به همين منوال در قوت و ضعف يقين متفاوتند. نشانه يقين قوى در مؤمن اين است كه از هر قوت و قدرتى جز از خدا بيزارى جويد، و بر امر خدا استقامت ورزد، در ظاهر و باطن او را بپرستد، و بود و نبود، زيادت و نقصان، نكوهش و ستايش و عزّت و ذلّت در نظرش يكسان باشد زيرا آنكه يقين قوى يافت همه را با يك چشم مىنگرد. اما كسى كه يقينش ضعيف شد وابسته به اسباب، و در اين وادى حيران و سرگردان مىشود، و از عادات و اعتقادات باطل مردم پيروى مىكند، و در حالى كه با زبان اقرار مىكند كه مانع و معطى فقط خداست، و بنده بيش از رزق خود به دست نمىآورد و كوشش و زحمت در ازدياد رزق مؤثر نيست، با عقل و قلبش تمام اين حرفها را انكار مىكند.
و لذا خداى تعالى مىفرمايد: «يَقُولُونَ بِافْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ اعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ 3: 167»[1].
خداوند متعال با عطوفتى كه بر بندگان خود دارد به ايشان اجازه داده در جهت تأمين معاش تلاش كرده، اقدام به كسب نمايند، به شرط آنكه از حدود خدا تجاوز نكنند، و فرائض و سنن نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ترك ننمايند، و از مسير توكل منحرف نشوند، و در ورطه حرص نيفتند. اما اگر از مراعات اين امور ابا كردند و بر خلاف اين دستورات عمل نمودند، از جمله هلاك شدگانى هستند كه جز ادعاى دروغ حاصلى ندارند.
هر كاسب كه از توكّل بى بهره باشد از كسبش جز حرام و شبههناك چيزى بدست نمىآورد و علامت متوكّل آن است كه درآمد خويش را ايثار مىكند، خود گرسنگى مىكشد ولى مالش را در راه دين انفاق مىكند.
آن كس اجازه كسب دارد كه با جسمش كاسبى كند و قلبش متوكل باشد، اگر مالش زياد شد خود را چون امانتدارى در مقابل آن مسئول بداند در حالى كه مىداند بود و نبود مال يكسان است. چنان باشد كه اگر مال را حفظ كرد براى خدا حفظ كند، و اگر خرج كرد در راهى كه امر كرده خرج كند. و منع و عطايش به خاطر خدا باشد.