و حقيقت سلوك و كليد آن، تسخير بدن و نفس است در تحت رايت ايمان كه مبيّن احكام آن فقه جوارح و فقه نفس است. و بعد از اين افناء نفس و روح در تحت رايت كبريائى الهى، و همه عقبات و منازل در اين مراحل مندرج است.
و لكن سلوك اين مراحل و طىّ اين راه و مسافرت در اين عوالم موقوف به امورى چند است كه بدون آنها به منزل نتوان رسيد، بلكه قدم در اين راه نتوان نهاد، و وصول به مقصد و حصول مطلب به آنها
منوط است، و ملازمت آنها و رسيدن به منزل به يكديگر مربوط است.
و تعداد منازل راه و عقبات نفس و خطرات سفر در اين مقام بى‏محلّ و چنانچه ذكر آنها لازم باشد ذكر احوال جوارح و اعضاء كه فقه بدن است نيز بايد كرد، چه آنها نيز از منازل سفرند.
پس مهمّ، ذكر اموريست كه به واسطه آنها اين راه خطرناك طىّ مى‏شود، و طالب به مقصد مى‏رسد.
پس مهمّ، ذكر اموريست كه به واسطه آنها اين راه خطرناك طىّ مى‏شود، و طالب به مقصد مى‏رسد.
و شرح اين امور آنست كه: طالب بعد از فحص و نظر چون به اسلام و ايمان اصغر مى‏رسد اوّل چيزى كه بر اوست تحصيل علم است به احكام ايمان به طريقى كه مذكور شد، و طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة [105] به اين دالّ است. و كسيكه از اين علم خالى‏
باشد مجاهده او بجز مغلوبيّت نيفزايد.
چنانچه أبو عبد الله عليه السّلام فرمود:العامل على غير بصيرة كالسّائر على غير الطّريق و لم يزدده السّير الا بعدا. [106]
و اين علم هر چند واضح باشد اثر آن اسرع و اكثر است.
پس اخذ آن احكام از نبىّ يا وصىّ با امكان، اشرف، پس استخراج آنها از كلام ايشان از تقليد افضل. و علم مجمل ضروريّات كه يكى از علوم اهل سلوك است در اين علم مندرج است. و آنچه از آن خارج باشد در طىّ علم نفس معلوم مى‏شود. و لازم دست آوردن مأخذ علم است، و فعليّت همه آن در بدو امر غير لازم بلكه به تدريج در حال ضرورت بايد به ظهور آورد. و اين از مقدّمات سلوك است و طالب هنوز در مقام سير و حركت نيست.
و چون اين مرحله را به دست آورد بايد استمداد از عنايت ربانيّه طلبيده آغاز سفر كند.
و انجام اين سفر به امور بسيار منوط است. و عمده در آن چند چيز است.
اوّل، ترك عادات، و رسوم و تعارفات و متداولاتى كه سفر را مانع و راه خدا را عايقند.
         بالقادسيّة فتية لا يحسبون العار عارا            لا مسلمون و لا يهود و لا مجوس و لا نصارى‏چنانكه كريمه‏وَ لا يَخافُونَ 5: 54[فِى اللهِ‏]لَوْمَةَ لائِمٍ 5: 54(سوره مائده آيه 54) به آن ناطق است.
پس طالب بايد دست از تقليد عادات برداشته تابع اصلاح خود گردد، و اجتناب از ملامت اهل عالم قدس را بر اجتناب از ملامت ابناى روزگار اولى داند. و توبه كه اوّل مرحله جهاد اكبر است همين است فقط.
و امّا توبه از معاصى و ذنوب، پس آن از فرائض فقه ايمان جوارح است و سالك و مجاهد و غير مجاهد را از لوازم.
دوّم، عزم:
و بايد در عزم چنان جازم باشد كه از مقارعه سيف و سنان و مقاتله ابطال و شجعان و تحمّل شدائد و احتمال مخاوف احتمال رجوع ندهد.
سيم، رفق و مدارا:
چه نفس از تحمّل بار گران يكدفعه منكسر و از سفر منزجر مى‏گردد چنانچه در حديث عبد العزيز متقدم گذشت. و در روايت عبد الملك بن غالب از ابى عبد اللّه عليه السّلام است كه‏العلم خليل المؤمن و الحلم و زيره و الرّفق أخوه. [108]
و أبو جعفر عليه السّلام فرموده كه:إنّ هذا الدّين متين فأوغل فيه برفق. [109]
و در حديث حفص بن البخترى است كه‏لا تكرهوا إلى انفسكم العبادة. [110]
چهارم، وفا.
پنجم، ثبات و دوام:
تا هر حالى مقامى شود چه قليل عمل با دوام افضل است از كثير آن بدون آن، كه در حديث ابى جعفر عليه السّلام در روايت زراره فرموده است:أحبّ الأعمال إلى الله ما داوم عليه العبد و إن قلّ. [111]
و مراد از ثبات آنست كه هر آنچه را كه عزم و وفا نمود، بر آن ثبات ورزد و از آن تخلّف نكند، و در تخلّف آن خوف خطر است چه حقيقت عمل بعد از ترك آن به مخاصمت بر مى‏خيزد. پس تا جزم بر وفا و ثبات ننمايد بر عملى عزم نكند.
و از اين راه به رفق، مأمور شده كه به تدريج بدن و نفس را در تحت اطاعت خود در آورد تا تواند بر ما فوق آنچه مزاول آنست، ثبات ورزد. و ماداميكه ثبات در مرحله‏اى را جازم نباشد عازم آن نگردد و در مرحله سابق توقّف كند. و اين توقّف را به جهت حصول مقام در حال اول، اهل سلوك به منزله قصد اقامه در منزلى مى‏شمارند و ثباتى كه مذكور شد يكى از درجات صبر است.
ششم، مراقبه:
و آن عبارت است از متوجه و ملتفت خود بودن در جميع احوال، تا از آنچه بدان عازم شده و عهد كرده تخلّف نكند.
و دو مراقبه ديگر هست كه بدان اشاره مى‏شود.
هفتم، محاسبه:
چنانكه حديث:حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا بدان امر است. [112] و حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام در حديث يمانى فرموده:ليس منّا من لم يحاسب نفسه كلّ يوم. [113]
و آن عبارت است از آنكه وقتى از شبانه روز خود را معيّن نمايد از براى رسيدن حساب خود. از مبدأ وقت سابق تا اين وقت را ملاحظه نمايد كه در آنچه بر آن عازم شده با ساير احكام لازمه، آيا عامل او كه بدن يا نفس باشد خيانتى كرده يا نه.
هشتم، مؤاخذه:
و آن عبارت است از اينكه بعد از ظهور خيانت در مقام تأديب و تنبيه و سياست بر آيد به عتاب و خطاب بلكه به زجر و ضرب و عذاب، چنانكه از يكى از اكابر مأثور است كه در مصلاى خود تازيانه داشتى و بعد از محاسبه نفس و ظهور خيانت، خود را با آن تأديب كردى. و ديگرى مى‏گذشت، در راه عمارتى تازه ديد، پرسيد چه وقت ساخته‏اند؟ پس به ملاحظه اين سؤال لغو سالى آب نياشاميد.
و شخصى در زمان حضرت عيسى عليه السّلام در عذر خواهى اينكه روزى شكايت از گرما كرد چهل سال عبادت كرد.
و چنانچه خيانتى كه صادر شده امرى مى‏باشد كه مكافاتى براى آن در شرع رسيده به مكافات آن شتابد.
نهم، مسارعت:
يعنى در آنچه عزم مى‏كند به مقتضاى امر و سارعوا به كردن آن شتابد قبل از آنكه شيطان مجال وسوسه يابد.
دهم، ارادت:
و آن عبارت است از اينكه باطن خود را از تعلّق خاطر و كمال اخلاص و محبّت نسبت به مقنّن قوانين اعمالى كه آن را شريعت خود قرار داده كه صاحب شريعت و خلفاى او باشد چنان خالص كند كه هيچ غشىّ در آن نباشد. و بايد در اين مرتبه به سر حدّ كمال باشد. و اين مرحله را در تأثير اعمال مدخليّتى است تامّ و آنچه امر شده در ردّ اعمال بدون ولايت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دالّ بر اين مطلب است و از اعظم دلالات است. و تحصيل اين محبّت  يكى از منازل است كه طىّ آن محتاج به حركتى است كه بعد از اين ذكر كرده مى‏شود.
و از تتمّه اين ارادتست ارادت و اخلاص نسبت به ذرّيه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و منسوبان و شعائر ايشان از مشاهد و قبور و كتب جامعه كلمات شريفه ايشان. آرى:
         أذلّ لآل ليلى في هواها            و أحتمل الأصاغر و الكباراو چون اصل قوانين و قواعد از جانب پروردگار است ملازمت آثار محبّت و شفقت و مهربانى نسبت به جميع منسوبان پروردگار كه عبارت از مخلوقات است، چه از حيوان و چه از غير آن در هر يك به حسب آنها لازم چنانكه حديث دالّ بر اينكه عمده شعب ايمان هو الشّفقة على خلق الله بدان مشير است.
         أحبّ بحبّها تلعات نجد            و ما شغفى بها لولا هواهاو بايد اظهار لوازم خلوص و شفقت را به جاى آورد كه آن را در حصول خلوص باطنى غايت تأثير است و همچنين نسبت به اوستاد و شيخ و مفتيان او.
         أمرّ على الدّيار ديار سلمى            أقبّل ذا الجدار و ذا الجدارا
            و ما حبّ الدّيار شغفن قلبى            و لكن حبّ من سكن الدّيارا [115]
يازدهم، ادب نگاهداشتن نسبت به جناب مقدّس بارى و رسول و خلفاى او:
و اين مرحله ايست مغاير ارادت - اگر چه در بعضى موارد مجتمعند - و اين شرط از معظم شرائط است.
شخصى در خدمت امام عليه السّلام سخنى كه در او شائبه ثبوت قدرتى از براى امام عليه السّلام بود اظهار نمود، امام عليه السّلام بر خاك افتاد جبين مقدّس بر خاك ماليد.
و ديگرى به زبانش سخن از اعتراض گذشت دهان خود را به خاكستر انباشت.
و طائفه‏اى از ارباب قلوب قرآن را نشسته نخوانندى، به دو دست گرفته مواجه قبله ايستادندى با نهايت عجز و مسكنت تلاوت نمودندى. و در حضور قرآن يا ننشستندى، يا غايت ادب را ملحوظ داشتندى چنانكه در حضور سلاطين.
و بعضى در تعظيم اسماء الله و اسماء شريفه رسول و أئمّه عليهم السّلام برخاستندى.
و برخى در نشستن و رفتن و خوردن و ساير حالات چنان زيستى كه خداى تعالى را در اينجا حاضر ديدى و ادب را ملاحظه كردى.
و ملاحظه ادب در حين عرض حاجات و احتراز از الفاظ امر و نهى، از جمله لوازم است.
دوازدهم، نيّت:
و آن عبارت است از خالص ساختن قصد در سير و حركت و جميع اعمال از براى خداى تعالى، و قطع طمع از اغراض دنيويّه بلكه اخرويّه بلكه از جميع آنچه به خود راجع شود بلكه در اواخر حال، امر به انتفاء نيّت منتهى گردد چنانچه از بزرگى سؤال كردند كه ما تريد؟ قال: أريد أن لا أريد.
پس از اين مرحله بايد سالك چشم دل از ديدن و نديدن و رسيدن و نرسيدن و دانستن و ندانستن و ردّ و قبول بپوشد. بلكه شرط سلوك در محبّت كامله آنست كه محبوب را نيز فراموش كند. [116] چه هنوز سر كار با محبّت است. و قطع طمع در نزد سالكين عبارت است از اين مرحله. [117]
سيزدهم، صمت:
و آن بر دو قسم است: عامّ و مضاف، و خاصّ و مطلق.
و اوّل عبارت است از حفظ لسان از زائد بر قدر ضرورت از كلام با ناس، و اكتفاء در ضرورى باقلّ ما يمكن. و اين قسم سالك را در همه اوقات سلوك بلكه مطلقا لازم است و آنچه در اخبار وارد است اشاره به اين قسم است. چنانچه امام محمّد باقر عليه السّلام در حديث ابى حمزه فرموده است:انّما شيعتنا الخرس. [118]
و اين كلام أبي عبد الله عليه السّلام است كه:الصّمت شعار المحبّين، [119] و فيه رضا الرّبّ، و هو من‏
اخلاق الأنبياء و شعار الأصفياء.
و در حديث بزنطى است از ابى الحسن الرضا عليه السّلام كه:
الصّمت باب من أبواب الحكمة، و انّه دليل كلّ خير... [120]
به اين سبب جماعتى از صحابه، حصاة در دهان خود مى‏گرفتند تا خود را به صمت معتاد سازند.
و دوم: عبارت است از حفظ لسان از كلام با ناس، بلكه خارج مطلقا و آن از شرايط لازمه است در اذكار حصريّه كلاميّه. [121]
و امّا در اطلاقيّات ضرور نيست اگر چه افضل است. و در صورت تعسّر در حصريّات يا عدم امكان، ذكر را در اوقات متقاربه توزيع و در خلال آن از چهار چيز اجتناب نمايد:
مخالطه با عوام، و كثرت كلام، و كثرت منام و كثرت طعام. [122]
چهاردهم، جوع و كم خورى:
و افضل آنست كه باعث ضعف از سلوك نشود، و احوال را مشوّش ندارد. و آن نيز از جمله شروط مهمّه است. و قول حضرت صادق:الجوع إدام المؤمن و غذاء الرّوح و طعام القلب، [123]
بيان اين مرحله است.
و افضل اصنافش صوم است و گاه آن لازم است، چنانچه در شرائط بعضى از اذكار كلاميّه مى‏آيد.
پانزدهم، خلوت:
و آن بر دو قسم است: خلوت عامّ و خلوت خاصّ.
خلوت عامّ و آن را عزلت نيز گويند و آن عبارت است از كناره گيرى از غير اهل الله از مردمان سيّما از (نسوان و) طفلان و عوام و ارباب عقول ضعيفه و اهل عصيان و طالبين دنيا، مگر به قدر حاجت و ضرورت، و مصاحبت و مجالست با اهل طاعت منافى اين خلوت نيست و مكان خاصّ در آن شرط نه.
و آنچه در اخبار معصومين وارد است مراد اين قسم است چنانچه أبو عبد اللّه عليه السّلام مى‏فرمايد:صاحب العزلة متحصّن بحصن الله متحرّس بحراسته. فيا طوبى لمن تفرّد به سرّا و علانية. [124]
و فرمود:فرّ من النّاس فرارك من الأسد و الأفعى، فانّهم كانوا دواء فصاروا داء...
و فرمود:ما من نبىّ و لا وصىّ إلا و اختار العزلة فى زمانه إمّا في ابتدائه او انتهائه.
و فرمود:كفّوا السنتكم و الزموا بيوتكم. [125]
و قضيه غار حراء بر اين مطلب دالّ است. و كريمه:وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِبا وَ لَهْوا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا 6: 70(سوره انعام، آيه 70) بدان ناطق است و اين خلوت در همه حال راجح است.
و امّا خلوت خاصّ، پس اگر چه در جميع عبادات و اذكار خالى از فضلى نيست و لكن در طائفه‏اى از اذكار كلاميّه بلكه در جميع آنها در نزد مشايخ طريقت شرط است. و مراد اهل او راد از خلوت اين قسم است. و شرط است در آن وحدت و دورى از محلّ ازدحام و غوغا و استماع صوت مشوّش حال و حلّيّت مكان و طهارت آن - حتّى السقف و الجدران - و بايد گنجايش آن به قدر ذاكر و عبادت او باشد و بس. وقول عيسى‏و ليسعك بيتك [126] اشاره به آن است.
و بهتر آن است كه يك در داشته باشد و روزن و فرجه نداشته باشد. و ذاكر را مندوب است كه چون داخل آنجا شود بگويد:
رَبِّ أدْخِلْنى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أخْرِجْنى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطانا نَصيرا. 17: 80[127] پس بگويد:
بسم الله و بالله و صلّى الله على محمّد و آله.
و دو ركعت نماز كند و بعد از حمد در ركعت اولى اين آيه را بخواند:
وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءا أوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللهَ يَجِدِ اللهَ غَفُورا رَحيما 4: 110.[128] و در ركعت دوّم:
رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إلَيْكَ أنَبْنا وَ إلَيْكَ الْمصيرُ 60: 4.[129] و بايد در اينجا از براى ذكر بر روى زمين نشيند يا چيزى كه‏
از زمين برويد چون بوريا و حصير. و در وقت نشستن مواجه قبله نشيند به دو زانو يا متورّكا يا مربّعا. و اهتمام در تعطير آنجا نمايد سيّما بخورات لائقه.
شانزدهم، سهر:
به قدرى كه طبيعت را طاقت باشد، قوله تعالى:قَليلا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ 51: 17.[130] هفدهم، دوام طهارت:
هيجدهم، مبالغه در تضرّع و ذلّت و مسكنت و خاكسارى در درگاه ربّ العزّة.
نوزدهم، احتراز از مشتهيات به قدر استطاعت.
بيستم، كتمان سرّ:
و اين از اوجب شروط است، و مشايخ طريقت و اساتيد اذكار را در وصيّت به اين شرط مبالغه بى‏نهايت است، خواه در عمل و اوراد، و خواه در حالات و واردات حاليّه و مقاميّه، و اندك تخلّف و تجاوز از آن را مخلّ مقصد و مانع مطلوب مى‏شمرند. و توريه در كلام و مخالفت عزم را در هنگام اشراف بر افشاء از لوازم مى‏دانند.و استعينوا على حوائجكم بالكتمان‏
بر اين مطلب دالّ است. [131] و از اين راه سيّد اولياء: على عليه السّلام به ميثم تمّار مى‏فرمايد:
         و في الصّدر لبانات            إذا ضاق لها صدرى‏
         نكتّ الأرض بالكفّ            و أبديت لها سرّى‏
         فمهما تنبت الأرض            فذاك النّبت من بذرى [132]

و أبو عبد اللّه عليه السّلام فرموده:
ما عبد الله بشي‏ء أحبّ إليه من الحياء.
و فرمود:
أمرنا مستور مقنّع بالميثاق فمن هتك علينا أذلّه الله. [133]
و در حديث ثمالى وارد است كه:
وددت و الله أنّى افتديت خصلتين في الشّيعة لنا ببعض لحم ساعدى: النّزق و قلّة الكتمان. [134]
و در حديث سليمان بن خالد است از حضرت صادق عليه السّلام كه:إنّكم على دين، من كتمه اعزّه الله و من أذاعه أذلّه الله. [135]
جابر بن يزيد گويد كه: حضرت أبو جعفر محمّد باقر عليه السّلام هفتاد هزار حديث به من گفت كه به هيچ كس نگفتم و هرگز نخواهم گفت. و چون آن جناب از دنيا رفت دل من بسيار تنگ و گردن من به حمل آن احاديث گران شد، به خدمت أبو عبد الله عليه السّلام عرض كردم كه چنين حالتى مرا است. فرمود: به صحرا رو و حفره‏اى حفر كن و سر خود را در آن بياويز و بگو محمّد بن على الباقر عليه السّلام چنين و چنان به من گفت و خاك بر روى وى كن. [136]
بيست و يكم، شيخ و اوستاد:
و اين بر دو گونه است: استاد خاصّ و استاد عامّ.
استاد خاصّ آنست كه بخصوصه منصوص و مخصوص به اشاره و هدايت است كه نبىّ و خلفاى خاصّه اوست.
و استاد عام آن بود كه به خصوص مأمور به هدايت نباشد و لكن داخل در عموم‏فَاسْألُوا أهْلَ الذِّكْرِ إنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمونَ 16: 43(سوره نحل آيه 43) باشد. و سالك را در هيچ حالى چاره‏اى نيست از اوستاد خاصّ اگر چه به وطن مقصود رسيده باشد. [137]
چه آداب وطن را نيز او مى‏آموزد و والى آن مملكت نيز اواست.
و ضرورت عامّ در حال سلوك است، بلكه در اواخر سلوك كه حصول تجلّيات ذاتيّه و صفاتيّه شد نيز همراهى او در كار، و آنچه از ارباب سلوك در باب آداب و ارادت خدمت شيخ ذكر كرده‏اند مراد استاد خاصّ است اگر چه در عامّ نيز به واسطه قيام او در هدايت مقام خاصّ به حسب تفاوت مراتب ملاحظه ادب و ارادت لازم است.
و آنچه اكثر مى‏فهمند از توقّف سلوك بر شيخ آنست كه طلب سلوك بى‏راهنمائى شيخ و استاد و متابعت او صورت نبندد. و اين اگر چه چنين است و لكن مرحله ديگر نيز هست از اين بالاتر، چه مرافقت استاد خاصّ در جميع احوال بر ترتيب مظاهر، چنانچه رمزى از آن بيايد، از اهمّ شرايط و اعظم لوازم است و مرافقت استاد عامّ نيز سيّما از براى مبتدى اولى و انسب.
و معرفت استاد خاصّ در بدو امر به طريقى است كه در تحصيل ايمان اصغر گذشت و در آخر خود خود را شناساند.
و اما استاد عامّ شناخته نمى‏شود مگر به مصاحبت او در خلأ و ملأ و معاشرت باطنيّه و ملاحظه تماميّت ايمان جوارح و نفس او. و زينهار به ظهور خوارق عادات و بيان دقائق نكات و اظهار خفاياى آفاقيّه و حباياى انفسيّه و تبدّل بعضى از حالات خود، به متابعت او فريفته نبايد شد، چه اشراف بر خواطر و اطّلاع بر دقائق و عبور بر ماء و نار و طىّ زمين و هوا و استحضار از آينده و امثال اين‏ها در مرتبه مكاشفه روحيّه حاصل مى‏شود و از اين مرحله تا سر منزل مقصود راه بى‏نهايت است‏
و بسى منازل و مراحل است، و بسى راهروان اين مرحله را طىّ كرده و از آن پس، از راه افتاده به وادى دزدان و ابالسه داخل گشته، و از اين راه بسى كفّار را اقتدار بر بسيارى از امور حاصل بلكه از تجلّيات صفاتيّه نيز پى به وصول صاحبش به منزل نتوان برد. و آنچه‏
مخصوص واصلين است تجلّيات ذاتيّه است و آن نيز قسم ربّانيّه‏اش، نه روحانيّه.
و از براى معرفت استاد و شيخ طريقه ديگر است كه به آن اشاره مى‏شود، إن شاء الله.
بيست و دوم، ورد:
و آن عبارت است از اذكار و اوراد كلاميّه لسانيّه‏اى چند كه مفتّح ابواب راه و معين سالك است در عقبات و عوائق و مهمّات. و از شرائط و لوازم آن اذن استاد است و اجازه آن. و بى اذن او شروع در آن غير مجوّز است، چه آن حكم دوائى را ماند كه يكى را نافع و يكى را مضرّ، و زمانى دوا و زمانى سمّ است، و مقدارى از آن شفاء و مقدارى مرض است. و همچنين وردى با وردى گاه مضرّ است و بدون آن نافع، گاهى باشد كه به زيادت عددى از آن يا نقصانش خواننده به خطر مى‏افتد.
بلى آنچه از استادان حاذق اذن عامّ داده‏اند اجازه عامّه در آن حاصل است.
و ورد بر چهار قسم است: قالبى و نفسي. و هر يكى يا اطلاقى است و يا حصرى. و اهل سلوك را به قالبى اعتنائى نيست. [140]