نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
سخن يكى از بزرگان : چون نفس تو از فرمانبرى تو سر باز زد، در آن چه مى خواهيد، او را فرمانبرى مكن !
شعر فارسى
مولوى مى گويد:
جان زهجر عرش ، اندر فاقه اى
|
تن زعشق خاربن ، چون ناقه اى
|
جان ، گشايد سوى بالا بال ها
|
تن ، زده اندر زمين چنگال ها
|
اين دو همره ، يكديگر را راهزن
|
گمره آن جان كاو فروماند زتن
|
همچو مجنوند و چون ناقه اش يقين
|
مى كشد آن پيش و اين وا پس به كين
|
ميل مجنون ، پيش آن ليلى روان
|
يك دم از مجنون خود غافل شدى
|
گفت : اى ناقه ، چون هر دو عاشقيم
|
ما دو ضد، بس همره نالايقيم
|
تا تو باشى با من اى مرده ى وطن
|
بس ز ليلى دور ماند جان من
|
روزگارم رفته زين گون حال ها
|
همچو تيغه قوم موسى ، سال ها
|
راه نزديك و بماندم سخت دير
|
سير گشتم زين سوارى ، سير،سير
|
سرنگون خود را ز اشتر درفكند
|
گفت : سوزيدم زغم تا چند؟!چند؟!
|
آنچنان افكند خود را سوى پست
|
كز فتادن از قضا پايش شكست
|
پاى خود بر بست و گفتا: گوهر شوم
|
در خم چوگانش غلتان مى روم
|
زين كند نفرين حكيم خوش دهن
|
عشق مولا كى كم از ليلا بود؟
|
گوى شو! مى گرد بر پهلوى صدق !
|
غلت غلتان در خم چوگان عشق
|
لنگ و لوك و خفته شكل و بى ادب
|
سوى او مى غنج و او را مى طلب
|
نكته هاى پندآموز، امثال و حكمتنى از ابدال گفته است كه : در بلاد مغرب ، گذرم به پزشكى افتاد، كه بيمارانى ، نزد او بودند. و براى آنان شيوه درمانشان مى گفت . پس ، پيش رفتم و گفتم : - خدا بر تو ببخشايد بيمارى مرا درمان كن ! ساعتى در چهره من نگريست و گفت : ريشه هاى فقر و برگ صبر و هليله فروتنى را بگير! و در ظرف يقين جمع كن ! و آب خوف بر آن ريز! و آتش اندوه در زير آن بيفروز! سپس آن را در صافى مراقبه بپالاى ! و در جام خرسندى ريز! و با شراب توكل بياميز و با دست صدق آن را بخور و با كاسه استغفار آن را بياشام و سپس ، با آب پرهيزگارى دهان خود را شستشو ده ! و از حرص بپرهيز! پس ، اميد كه پروردگار، تو را شفا دهد.
حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى پارسايى گفت : روزى به يكى از گورستان ها رفتم و بهلول را ديدم . و او را گفتم : اينجا چه مى كنى ؟ گفت : با گروهى همنشينى دارم ، گفت : كه مرا نمى آزارند، و اگر از ياد آخرت باز مانم ، آگاهم كنند و اگر پنهان شوم ، از من پنهان نشوند.
گفته اند: ديوانه اى از گورستانى مى آمد. او را پرسيدند: از كجا مى آيى ؟ گفت : از اين قافله اى كه فرود آمده است . گفتند به آنان چه گفتى ؟ گفت : پرسيدم . كى كوچ خواهيد كرد؟ گفتند: هنگامى كه شما نيز بياييد.