رنج و بلا
حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير دعاى ظالمان و سخت دلان و بىاعتقادان كردى
آن يكى واعظ چو بر تخت آمدى قاطعان راه را داعى شدى
دست بر مىداشت يا رب رحم ران بر بدان و مفسدان و طاغيان
بر همهى تسخر كنان اهل خير بر همهى كافر دلان و اهل دير
مىنكردى او دعا بر اصفيا مىنكردى جز خبيثان را دعا
مر و را گفتند كاين معهود نيست دعوت اهل ضلالت جود نيست
گفت نيكويى از اينها ديدهام من دعاشان زين سبب بگزيدهام
خبث و ظلم و جور چندان ساختند كه مرا از شر به خير انداختند
هر گهى كه رو به دنيا كردمى من از ايشان زخم و ضربت خوردمى
كردمى از زخم آن جانب پناه باز آوردندمى گرگان به راه
چون سبب ساز صلاح من شدند پس دعاشان بر من است اى هوشمند
بنده مىنالد به حق از درد و نيش صد شكايت مىكند از رنج خويش
حق همىگويد كه آخر رنج و درد مر ترا لابهكنان و راست كرد
اين گله ز آن نعمتى كن كت زند از در ما دور و مطرودت كند
در حقيقت هر عدو داروى تست كيميا و نافع و دل جوى تست
كه از او اندر گريزى در خلا استعانت جويى از لطف خدا
در حقيقت دوستانت دشمنند كه ز حضرت دور و مشغولت كنند
هست حيوانى كه نامش اشغر است او به زخم چوب زفت و لمتر است
تا كه چوبش مىزنى به مىشود او ز زخم چوب فربه مىشود
نفس مومن اشغرى آمد يقين كاو به زخم رنج زفت است و سمين
زين سبب بر انبيا رنج و شكست از همه خلق جهان افزونتر است
تا ز جانها جانشان شد زفتتر كه نديدند آن بلا قوم دگر
پوست از دارو بلاكش مىشود چون اديم طايفى خوش مىشود
ور نه تلخ و تيز ماليدى در او گنده گشتى ناخوش و ناپاك بو
آدمى را پوست نامد بوغ دان از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده تا شود پاك و لطيف و بافره
ور نمىتانى رضا ده اى عيار گر خدا رنجت دهد بىاختيار
كه بلاى دوست تطهير شماست علم او بالاى تدبير شماست
چون صفا بيند بلا شيرين شود خوش شود دارو چو صحت بين شود
برد بيند خويش را در عين مات پس بگويد اقتلوني يا ثقات
اين عوان در حق غيرى سود شد ليك اندر حق خود مردود شد
رحم ايمانى از او ببريده شد كين شيطانى بر او پيچيده شد
كارگاه خشم گشت و كينورى كينه دان اصل ضلال و كافرى