داستان پير چنگى كه در عهد عمر از بهر خدا روز بىنوايى چنگ زد ميان گورستان
داستان پير چنگى كه در عهد عمر از بهر خدا روز بىنوايى چنگ زد ميان گورستان
آن شنيده ستى كه در عهد عمر بود چنگى مطربى با كر و فر
همچو اسرافيل كاوازش به فن مردگان را جان در آرد در بدن
مجلس و مجمع دمش آراستى وز نواى او قيامت خاستى
بلبل از آواز او بىخود شدى يك طرب ز آواز خوبش صد شدى
مطربى كز وى جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خيالات عجب
از نوايش مرغ دل پران شدى وز صدايش هوش جان حيران شدى
چون بر آمد روزگار و پير شد باز جانش از عجز پشهگير شد
پشت او خم گشت همچون پشت خم ابروان بر چشم همچون پالدم
گشت آواز لطيف جان فزاش زشت و نزد كس نيرزيدى به لاش
آن نواى رشك زهره آمده همچو آواز خر پيرى شده
چون كه مطرب پيرتر گشت و ضعيف شد ز بىكسبى رهين يك رغيف
گفت عمر و مهلتم دادى بسى لطفها كردى خدايا با خسى
معصيت ورزيدهام هفتاد سال باز نگرفتى ز من روزى نوال
نيست كسب امروز مهمان توام چنگ بهر تو زنم آن توام
چنگ را برداشت و شد الله جو سوى گورستان يثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابريشم بها كاو به نيكويى پذيرد قلبها
گشت آزاد از تن و رنج جهان در جهان ساده و صحراى جان
خواب بردش مرغ جانش از حبس رست چنگ و چنگى را رها كرد و بجست
چون كه زد بسيار و گريان سر نهاد چنگ بالين كرد و بر گورى فتاد
آن زمان حق بر عمر خوابى گماشت تا كه خويش از خواب نتوانست داشت
در عجب افتاد كاين معهود نيست اين ز غيب افتاد بىمقصود نيست
سر نهاد و خواب بردش خواب ديد كامدش از حق ندا جانش شنيد
بانگ آمد مر عمر را كاى عمر بندهى ما را ز حاجت باز خر
بندهاى داريم خاص و محترم سوى گورستان تو رنجه كن قدم
اى عمر برجه ز بيت المال عام هفت صد دينار در كف نه تمام
پيش او بر كاى تو ما را اختيار اين قدر بستان كنون معذور دار
اين قدر از بهر ابريشم بها خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
پس عمر ز آن هيبت آواز جست تا ميان را بهر اين خدمت ببست
سوى گورستان عمر بنهاد رو در بغل هميان دوان در جستجو
گرد گورستان دوانه شد بسى غير آن پير او نديد آن جا كسى
گفت اين نبود دگر باره دويد مانده گشت و غير آن پير او نديد
گفت حق فرمود ما را بندهاى است صافى و شايسته و فرخندهاى است
پير چنگى كى بود خاص خدا حبذا اى سر پنهان حبذا
بار ديگر گرد گورستان بگشت همچو آن شير شكارى گرد دشت
چون يقين گشتش كه غير پير نيست گفت در ظلمت دل روشن بسى است
آمد او با صد ادب آن جا نشست بر عمر عطسه فتاد و پير جست
مر عمر را ديد و ماند اندر شگفت عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت
گفت در باطن خدايا از تو داد محتسب بر پيركى چنگى فتاد
چون نظر اندر رخ آن پير كرد ديد او را شرمسار و روى زرد
پس عمر گفتش مترس از من مرم كت بشارتها ز حق آوردهام
چند يزدان مدحت خوى تو كرد تا عمر را عاشق روى تو كرد
پيش من بنشين و مهجورى مساز تا به گوشت گويم از اقبال راز
حق سلامت مىكند مىپرسدت چونى از رنج و غمان بىحدت
نك قراضهى چند ابريشم بها خرج كن اين را و باز اينجا بيا
پير لرزان گشت چون اين را شنيد دست مىخاييد و بر خود مىتپيد
بانگ مىزد كاى خداى بىنظير بس كه از شرم آب شد بىچاره پير
چون بسى بگريست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
گفت اى بوده حجابم از اله اى مرا تو راه زن از شاه راه
اى بخورده خون من هفتاد سال اى ز تو رويم سيه پيش كمال
اى خداى با عطاى با وفا رحم كن بر عمر رفته در جفا
داد حق عمرى كه هر روزى از آن كس نداند قيمت آن در جهان
خرج كردم عمر خود را دمبهدم در دميدم جمله را در زير و بم
آه كز ياد ره و پردهى عراق رفت از يادم دم تلخ فراق
واى كز ترى زير افكند خرد خشك شد كشت دل من دل بمرد
واى كز آواز اين بيست و چهار كاروان بگذشت و بىگه شد نهار
اى خدا فرياد زين فريادخواه داد خواهم نه ز كس زين داد خواه
داد خود از كس نيابم جز مگر ز آن كه او از من به من نزديكتر
كاين منى از وى رسد دم دم مرا پس و را بينم چو اين شد كم مرا
همچو آن كاو با تو باشد زر شمر سوى او دارى نه سوى خود نظر
پس عمر گفتش كه اين زارى تو هست هم آثار هشيارى تو
راه فانى گشته راهى ديگر است ز آن كه هشيارى گناهى ديگر است
هست هشيارى ز ياد ما مضى ماضى و مستقبلت پردهى خدا
آتش اندر زن به هر دو تا به كى پر گره باشى از اين هر دو چو نى
تا گره با نى بود هم راز نيست همنشين آن لب و آواز نيست