جهت تنبه و بیداری جوانان عزیز
بشنويد اى دوستان اين داستان خود حقيقت نقد حال ماست آن
بود شاهى در زمانى پيش از اين ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اتفاقا شاه روزى شد سوار با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه راه شد غلام آن كنيزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون مىطپيد داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد آن كنيزك از قضا بيمار شد
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست دردمند و خستهام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش كه جانبازى كنيم فهم گرد آريم و انبازى كنيم
هر يكى از ما مسيح عالمى است هر الم را در كف ما مرهمى است
گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
هر چه كردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از مرض چون موى شد چشم شه از اشك خون چون جوى شد
شه چو عجز آن حكيمان را بديد پا برهنه جانب مسجد دويد
رفت در مسجد سوى محراب شد سجده گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
كاى كمينه بخششت ملك جهان من چه گويم چون تو مىدانى نهان
اى هميشه حاجت ما را پناه بار ديگر ما غلط كرديم راه
ليك گفتى گر چه مىدانم سرت زود هم پيدا كنش بر ظاهرت
چون بر آورد از ميان جان خروش اندر آمد بحر بخشايش به جوش
در ميان گريه خوابش در ربود ديد در خواب او كه پيرى رو نمود
گفت اى شه مژده حاجاتت رواست گر غريبى آيدت فردا ز ماست
چون كه آيد او حكيمى حاذق است صادقش دان كه امين و صادق است
در علاجش سحر مطلق را ببين در مزاجش قدرت حق را ببين
چون رسيد آن وعدهگاه و روز شد آفتاب از شرق، اختر سوز شد
بود اندر منظره شه منتظر تا ببيند آن چه بنمودند سر
ديد شخصى فاضلى پر مايهاى آفتابى در ميان سايهاى
مىرسيد از دور مانند هلال نيست بود و هست بر شكل خيال
شه به جاى حاجيان واپيش رفت پيش آن مهمان غيب خويش رفت
هر دو بحرى آشنا آموخته هر دو جان بىدوختن بر دوخته
گفت معشوقم تو بوده ستى نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان
دست بگشاد و كنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پيشانيش بوسيدن گرفت وز مقام و راه پرسيدن گرفت
پرس پرسان مىكشيدش تا به صدر گفت گنجى يافتم آخر به صبر
گفت اى نور حق و دفع حرج معنى الصبر مفتاح الفرج
اى لقاى تو جواب هر سؤال مشكل از تو حل شود بىقيل و قال
ترجمانى هر چه ما را در دل است دست گيرى هر كه پايش در گل است
چون گذشت آن مجلس و خوان كرم دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصهى رنجور و رنجورى بخواند بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
رنگ رو و نبض و قاروره بديد هم علاماتش هم اسبابش شنيد
گفت هر دارو كه ايشان كردهاند آن عمارت نيست ويران كردهاند
بىخبر بودند از حال درون أستعيذ اللَّه مما يفترون
ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود بوى هر هيزم پديد آيد ز دود
ديد از زاريش كو زار دل است تن خوش است و او گرفتار دل است
عاشقى پيداست از زارى دل نيست بيمارى چو بيمارى دل
گفت اى شه خلوتى كن خانه را دور كن هم خويش و هم بيگانه را
كس ندارد گوش در دهليزها تا بپرسم زين كنيزك چيزها
خانه خالى ماند و يك ديار نى جز طبيب و جز همان بيمار نى
نرم نرمك گفت شهر تو كجاست كه علاج اهل هر شهرى جداست
و اندر آن شهر از قرابت كيستت خويشى و پيوستگى با چيستت
دست بر نبضش نهاد و يك به يك باز مىپرسيد از جور فلك
آن حكيم خارچين استاد بود دست مىزد جا به جا مىآزمود
ز ان كنيزك بر طريق داستان باز مىپرسيد حال دوستان
با حكيم او قصهها مىگفت فاش از مقام و خاجگان و شهر تاش
سوى قصه گفتنش مىداشت گوش سوى نبض و جستنش مىداشت هوش
تا كه نبض از نام كى گردد جهان او بود مقصود جانش در جهانا ن
دوستان شهر او را بر شمرد بعد از آن شهرى دگر را نام برد
گفت چون بيرون شدى از شهر خويش در كدامين شهر بوده ستى تو بيش
نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت رنگ روى و نبض او ديگر نگشت
خواجگان و شهرها را يك به يك باز گفت از جاى و از نان و نمك
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بىگزند تا بپرسيد از سمرقند چو قند
نبض جست و روى سرخ و زرد شد كز سمرقندى زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت اصل آن درد و بلا را باز يافت
گفت كوى او كدام است در گذر او سر پل گفت و كوى غاتفر
گفت دانستم كه رنجت چيست زود در خلاصت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ايمن كه من آن كنم با تو كه باران با چمن
من غم تو مىخورم تو غم مخور بر تو من مشفقترم از صد پدر
هان و هان اين راز را با كس مگو گر چه از تو شه كند بس جستجو
وعدهها و لطفهاى آن حكيم كرد آن رنجور را ايمن ز بيم
بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد شاه را ز ان شمهاى آگاه كرد
گفت تدبير آن بود كان مرد را حاضر آريم از پى اين درد را
مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور با زر و خلعت بده او را غرور
شه فرستاد آن طرف يك دو رسول حاذقان و كافيان بس عدول
تا سمرقند آمدند آن دو امير پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير
كاى لطيف استاد كامل معرفت فاش اندر شهرها از تو صفت
نك فلان شه از براى زرگرى اختيارت كرد زيرا مهترى
اينك اين خلعت بگير و زر و سيم چون بيايى خاص باشى و نديم
مرد مال و خلعت بسيار ديد غره شد از شهر و فرزندان بريد
اندر آمد شادمان در راه مرد بىخبر كان شاه قصد جانش كرد
اسب تازى بر نشست و شاد تاخت خونبهاى خويش را خلعت شناخت
اى شده اندر سفر با صد رضا خود به پاى خويش تا سوء القضا
در خيالش ملك و عز و مهترى گفت عزرائيل رو آرى برى
چون رسيد از راه آن مرد غريب اندر آوردش به پيش شه طبيب
سوى شاهنشاه بردندش به ناز تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه ديد او را بسى تعظيم كرد مخزن زر را بدو تسليم كرد
پس حكيمش گفت كاى سلطان مه آن كنيزك را بدين خواجه بده
تا كنيزك در وصالش خوش شود آب وصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشيد آن مه روى را جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
مدت شش ماه مىراندند كام تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پيش دختر مىگداخت
چون ز رنجورى جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندك اندك در دل او سرد شد
عشقهايى كز پى رنگى بود عشق نبود عاقبت ننگى بود
خون دويد از چشم همچون جوى او دشمن جان وى آمد روى او
دشمن طاوس آمد پر او اى بسى شه را بكشته فر او
گفت من آن آهوم كز ناف من ريخت اين صياد خون صاف من
اى من آن روباه صحرا كز كمين سر بريدندش براى پوستين
اى من آن پيلى كه زخم پيل بان ريخت خونم از براى استخوان
اين بگفت و رفت در دم زير خاك آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك
بر من است امروز و فردا بر وى است خون چون من كس چنين ضايع كى است
آن كه كشتستم پى مادون من مىنداند كه نخسبد خون من