نگريستن عزراييل بر مردى و گريختن آن مرد در سراى سليمان
نگريستن عزراييل بر مردى و گريختن آن مرد در سراى سليمان
زاد مردى چاشتگاهى در رسيد در سرا عدل سليمان در دويد
رويش از غم زرد و هر دو لب كبود پس سليمان گفت اى خواجه چه بود
گفت عزراييل در من اين چنين يك نظر انداخت پر از خشم و كين
گفت هين اكنون چه مىخواهى بخواه گفت فرما باد را اى جان پناه
تا مرا ز ينجا به هندستان برد بو كه بنده كان طرف شد جان برد
باد را فرمود تا او را شتاب برد سوى قعر هندستان بر آب
روز ديگر وقت ديوان و لقا پس سليمان گفت عزراييل را
كان مسلمان را بخشم از چه چنان بنگريدى تا شد آواره ز خان
گفت من از خشم كى كردم نظر از تعجب ديدمش در رهگذر
كه مرا فرمود حق كه امروز هان جان او را تو به هندستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پر است او به هندستان شدن دور اندر است