باب نهم تكبّر

كبر از نتائج و ثمرات عجب است و فرقش با عجب اين است كه صفت عجب بدون مقايسه نفس با كس يا چيز ديگرى در انسان به وجود مى‏آيد البته معنى اين سخن اين نيست كه عدم مقايسه شرط وجودى عجب است بلكه مى‏خواهيم بگوئيم مقايسه شرط نيست ولى كبر - بر خلاف عجب - صفتى است كه هميشه در مقايسه نفس با ديگرى به وجود مى‏آيد يعنى مقايسه شرط وجودى كبر است بنا بر اين مى‏توان كبر را چنين تعريف كرد: كبر عبارت است از احساس راحتى و اعتماد و تكيه انسان بر اينكه خود را از ديگران برتر مى‏داند.
بحث از كبر در چند فصل انجام مى‏شود.
فصل اول مذمت و نكوهش كبر
قرآن كريم مى‏فرمايد:سَاصْرِفُ عَنْ آياتِىَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِى الارْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ 7: 146[1].
و مى‏فرمايد:كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ 40: 25[2].
و مى‏فرمايد:وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ 14: 15[1].
و مى‏فرمايد:انَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ 16: 23[2].
نبى گرامى اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏فرمايد:
هر كس به اندازه يك دانه خردل كبر در قلبش باشد وارد بهشت نمى‏شود و كسى كه به اندازه يك دانه خردل ايمان در دلش باشد وارد آتش نمى‏شود [3].
و فرمود: خداى تعالى مى‏فرمايد:
كبر زينت، و عظمت پوشش من است هر كس در مورد يكى از آنها با من نزاع كند در جهنمش مى‏افكنم [4].
و در كتاب كافى از امام باقر عليه السّلام روايت شده: كبر رداى خداست و انسان متكبر با خدا در مورد ردايش نزاع مى‏كند [5].
و مى‏فرمايد: عزت و كبر رداى خدايند هر كس يكى از اين دو را به خود بپوشد خداى تعالى با روى در آتش جهنمش مى‏افكند [6].
و از امام صادق عليه السّلام است: كسى كه يك ذرّه كبر در قلبش باشد داخل بهشت نمى‏شود [7].
محمد بن مسلم مى‏گويد از امام باقر عليه السّلام يا امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مى‏فرمود: كسى كه به اندازه يك دانه خردل كبر در دلش باشد داخل بهشت نمى‏شود.
مى‏گويد: من استرجاع كردم (يعنى گفتم: انا اللّه و انّا إليه راجعون).
فرمود: چرا استرجاع كردى؟ عرض كردم: بخاطر كلامى كه از شما شنيدم.
فرمود: منظورم آن نيست كه تو فهميدى منظورم فقط انكار است كبر فقط انكار است [8].
امام صادق عليه السّلام فرمود: كبر عبارت است از كوچك شمردن مردم و بى‏اعتنائى به حقّ [9].
و مى‏فرمايد: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: بزرگترين كبر تحقير مردم و بى‏اعتنائى به حقّ است.
راوى مى‏گويد: عرض كردم: تحقير مردم و بى‏اعتنائى به حقّ چيست؟ فرمود: ندانستن حقّ و حمله كردن به اهل آن هر كس چنين كند با خدا در مورد ردايش نزاع كرده است.
و فرمود: در جهنّم درّه‏اى مخصوص متكبرين وجود دارد كه سقر نام دارد اين درّه از شدت حرارت خود به خدا شكايت مى‏كند و از خدا مى‏خواهد كه به او اجازه نفس كشيدن دهد سپس نفسى مى‏كشد كه جهنّم را در آتش خود مى‏سوزاند.
و مى‏فرمايد: در قيامت متكبرين به صورت مورچگان ريزى محشور مى‏شوند و مردم آنها را لگدمال مى‏كنند تا خداى تعالى از حساب خلائق فارغ شود [1].
عمر بن يزيد مى‏گويد: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم: من غذاى خوب مى‏خورم و بوى خوش استعمال مى‏كنم و مركب خوب سوار مى‏شوم و غلامى هم پشت سرم حركت مى‏كند اگر اين كار به نظر شما كبر و تجبّر است انجام ندهم.
حضرت مدتى سرش را پائين انداخت سپس فرمود: جبّار ملعون كسى است كه به مردم بى‏اعتناء و به حقّ جاهل باشد.
عرض كردم: به حقّ كه جاهل نيستم امّا نمى‏دانم بى‏اعتنائى به مردم چيست؟ فرمود: بى‏اعتنايى به مردم كوچك شمردن آنهاست.
امام صادق عليه السّلام فرمود: هيچكس لاف بزرگى نزند جز به سبب ذلتى كه در خود مى‏بيند [2].
و در حديث ديگرى است: هيچ كس تكبر نمى‏ورزد مگر به خاطر ذلّتى كه در خود مى‏بيند [3].
نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏فرمايد: خداى تعالى به مردى كه از روى تكبر لباسش بر زمين كشيده شود توجه نمى‏كند.
و مى‏فرمايد: هر بنده‏اى بخشش كند خدا جز عزّت چيزى بر او نمى‏افزايد و هر بنده‏اى به خاطر خدا تواضع كند خدا او را بلند مى‏گرداند [4].
و مى‏فرمايد: واقعا من مى‏پسندم كه مردى با دست خود چيزى را حمل كند كه هم خدمتى به‏
خانواده‏اش باشد و هم تكبّر را از خود دور كند [1].
آن حضرت روزى به اصحابش فرمود: چه شده كه در شما حلاوت عبادت را نمى‏بينم؟ عرض كردند: حلاوت عبادت چيست؟ فرمود: تواضع.
و فرمود: هرگاه متواضعين امّت مرا ديديد در برابر آنها تواضع كنيد و چون متكبرين را ديديد بر آنها تكبر كنيد كه تكبر شما باعث خوارى و كوچكى آنها مى‏شود [2].
امام كاظم عليه السّلام فرمود: تواضع آن است كه با مردم چنان رفتار كنى كه دوست دارى با تو رفتار كنند [3].
فصل دوم اقسام تكبر
بنابر آنچه از احاديث گذشته استفاده مى‏شود تكبر داراى اقسامى است.
1 - تكبر بر خدا
چنانكه نمرود به آن گرفتار بود تا حدى كه خيال جنگ با خداى آسمان را در سر مى‏پروراند و مثل آنچه فرعون و ديگر مدعيان الوهيت به آن دچار بودند فرعون چون از بندگى خدا تكبر مى‏ورزيد گفت:انَا رَبُّكُمُ الاعْلى‏ 79: 24[4].
قرآن كريم مى‏فرمايد:انَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ 40: 60[5].
تكبّر از دعا و تضرع بسوى خدا نيز از اين قسم است.
2 - تكبّر بر خلق‏
اين قسم تكبر دو شعبه دارد
الف: تكبر بر انبياء و رسل و ائمه‏
سبب اين شعبه آن است كه انسان خود را بالاتر و برتر از آن مى‏داند كه از يك بشر معمولى اطاعت كند قرآن كريم از قومى چنين نقل مى‏كند:ا نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا 23: 47[6]
و نقل مى‏كند:انْ انْتُمْ الا بَشَرٌ مِثْلُنا 14: 10[1].
و نقل مى‏كند:وَ لَئِنْ اطَعْتُمْ بَشَرا مِثْلَكُمْ انَّكُمْ اذا لَخاسِرُونَ 23: 34[2].
همانطور كه ائمه جور تكبر ورزيدند و از ائمه حقّ اطاعت نكردند.
ب: تكبر بر ساير مردم‏
يعنى اين كه خود را از ديگران بهتر بداند و آنها را تحقير كند و هنگامى كه حق را از يكى از بندگان خدا بشنود زير بار نرود و آن را انكار كند.
خود بزرگ بينى هميشه از اعتقاد به وجود يكى از صفات كمال در خود سرچشمه مى‏گيرد.
و صفات كمال يا مربوط به دين هستند يا دنيا.
كمال دينى عبارت از علم و عمل است.
و كمال دنيوى عبارت است از اصل و نسب، جمال، قوت، مال و كثرت ياران.
1 - تكبر به علم‏
اگر كسى به خاطر علمش دچار تكبر شود علاجش اين است كه بينديشد كه علم او را به اين مطلب هدايت مى‏كند كه كبر فقط لايق خداى تعالى است و اگر انسان تكبر ورزد مغضوب خداى تعالى مى‏شود و خدا تواضع بندگان را دوست دارد پس سزاوار است خود را به چيزى مكلف كند كه مولايش مى‏پسندد و بداند كه حجت خدا بر اهل علم مؤكدّتر است.
امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد: هفتاد گناه جاهل بخشيده مى‏شود قبل از آنكه يك گناه از عالم بخشيده شود [3].
پس اگر عالم قبول دارد كه در جهان عالم‏تر از او و هم سطح او بسيار است كبرش معنا ندارد و اگر خود را از همگان اعلم مى‏داند بايد توجه داشته باشد كه حجت خدا بر او كامل‏تر و محكم‏تر است و ملاك خير و شرّ عاقبت كار است.
2 - تكبر به عمل‏
عمل نيز به همين صورت است اگر انسان خود را از همگان پرهيزگارتر و متّقى‏تر و صالح‏تر مى‏بيند مطمئن باشد كه ملاك نجات، فقط عمل و عبادت نيست بلكه معيار خاتمه كار است پس هر كس را مى‏بيند با خود بگويد شايد او نجات يابد و من هلاك شوم و شايد او بين خود و خدايش‏
صفات پسنديده‏اى داشته باشد كه به وسيله همانها مستحق نجات باشد و من مستحق هلاك.
كسى كه احتمال دهد خودش در محضر خدا شقىّ و بدبخت است به شغلى مشغول مى‏شود كه او را از تكبر باز مى‏دارد و هر كس با ديده رضا به اعمال خود ننگرد و معتقد باشد كه اگر قرار شود خدا با عدلش با او رفتار كند به خاطر اعمالى كه آنها را حسنات مى‏پنداشته مستحق عقاب خواهد شد تا چه رسد به بديها و سيئات ممكن نيست تكبر در او راه يابد.
همانطور كه سيد العابدين امام چهارم عليه السّلام مى‏فرمايد:
خداى من كسى نيكى‏هايش بدى است چگونه بدى‏هايش بدى نيست؟ [1] و قرآن كريم مى‏فرمايد:وَ الَّذِينَ يُؤتُونَ ما أتَوا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ 23: 60[2].
يعنى طاعات و عبادات را به جاى مى‏آورند در حالى كه در هراسند كه مبادا مورد قبول واقع نشوند.
3 - تكبر به نسب‏
اين قسم تكبر، تكبر به كمال ديگران است و اگر كسى كه انسان به واسطه او كبر مى‏ورزد زنده باشد مى‏تواند به او بگويد برترى از آن من است و تو فقط كرمى هستى كه از زائد خميره من خلق شده‏اى.
براى فرار از اين قسم تكبر بايد اصل و نسب حقيقى خود را بشناسد كه پدرش نطفه‏اى كثيف و جدّش خاك ذليل است و اينكه خلقت انسان از خاك شروع شده و خلقت نژاد او از آب بى مقدار مقرر شده است [3].
4 - كبر به جمال‏
علاج اين قسم اين است كه در باطن خود دقت كند تا آنقدر فضيحت و رسوايى در خود ببيند كه لذت تكبّر و فخر فروشى را در نظرش تيره گرداند چه اينكه به هر جاى بدن بنگرد نوعى و رنگى از كثافت انباشته شده است در روده‏هايش مدفوع، در مثانه‏اش ادرار، در بينى مخاط، در دهان بزاق، در گوش چرك، در رگها خون، در زير پوست جراحت و در زير بغل بوى زننده.
هر روز چند بار با دست خود مدفوع مى‏شويد و چند بار به مستراح رفت و آمد مى‏كند تا از بدنش چيزى خارج شود كه ديدنش ناراحت كننده است تا چه رسد به بوييدن و لمس كردنش.
و بينديشد كه در اول امر از كثافات زننده خلق شده از نطفه نقش گرفته، از خون حيض [1] تغذيه كرده، از مجراى بول وارد رحم شده كه خودش مجراى خون حيض و كثافات ديگر است.
و اكنون اگر يك روز خود را رها كند و نظافت نكند كثافات و بوهاى زننده از او برانگيخته مى‏شود.
و به زودى هم مى‏ميرد و تبديل به مردارى كثيف مى‏شود كه از هر كثافتى زننده‏تر است.
5 - تكبر به قدرت‏
علاج اين قسم اين است كه بنگرد در معرض ابتلا به چه امراضى است و اگر يك رگ از بدنش درد بگيرد عاجزتر از هر عاجز و ذليل‏تر از هر ذليلى مى‏شود و اگر مگسى چيزى را از او بربايد قادر نيست آن را باز ستاند و اگر پشه ريزى وارد دماغش شود يا مورچه‏اى داخل گوشش شود او را مى‏كشد و اگر خارى به پايش فرو رود او را عاجز مى‏كند و يك روز تب چنان ضعفى بر او مستولى مى‏كند كه تا مدتى طولانى جبران نشود. ثانيا هر چه قدرتش زياد باشد از خر و فيل و گاو و شتر قوى‏تر نيست پس اين چه افتخارى است كه او را با حيوانات هم صفت مى‏كند.
6 - تكبر به ثروت و ياران‏
تكبر به جمال و قدرت مربوط به چيزهايى بود كه در خود انسان وجود داشت به خلاف اين قسم كه مربوط به چيزى است كه در وجود انسان نيست بلكه خارج از انسان است بنابراين زشت‏ترين نوع تكبر مى‏باشد.
افّ بر شرفى كه يهود و نصارى و كفّار در آن از ما جلوتر باشند.
و تفّ بر شرفى كه دزد و ظالم مى‏تواند آن را از انسان سلب كند.
اين‏ها به اضافه علل و امراض و آفات مختلف و طبايع متضادى كه چون صفراء و بلغم و باد و خون بر او مسلط است كه بخواهد يا نخواهد راضى باشد يا نباشد بعضى از اجزايش بعضى ديگر را منهدم مى‏كند لذا اجبارا گرسنه مى‏شود، اجبارا تشنه مى‏شود، اجبارا مريض مى‏شود و اجبارا مى‏ميرد نفع و ضرر و خير و شرّ خود را در اختيار ندارد دوست دارد بداند ولى نمى‏داند مى‏خواهد چيزى را به ياد داشته باشد ولى فراموش مى‏كند مى‏خواهد چيزى را فراموش كند و از آن غافل باشد ولى از خاطرش نمى‏رود مى‏خواهد قلبش را متوجه امرى كند ولى در جاى ديگر جولان مى‏كند نه قلبش را مالك است نه نفسش را چه بسا چيزى را دوست دارد كه مايه هلاكتش مى‏شود و از چيزى بدش مى‏آيد كه حياتش به آن بستگى دارد غذاها را دوست دارد در حالى كه او را هلاك مى‏كنند از داروها احساس تلخى مى‏كند در حالى كه نفع و حيات او را در بردارند در يك لحظه شبانه روز از اينكه بينايى و شنوايى و علم و قدرتش را از دست بدهد يا اعضاى بدنش فلج شوند و عقلش از دست برود و روحش ربوده شود و تمام آنچه را كه در دنيا دوست مى‏دارد از او سلب شود در امان نيست.
خلاصه اينكه بيچاره‏اى ذليل است كه در هر حال باقى نخواهد ماند چه او را به حال خود رها كنند و چه او را برگيرند و از اين دنيا ببرند عبدى است مملوك كه قادر بر چيزى نيست.
پس اين انسان كجا و تكبر، انسانى كه در گذشته نطفه‏اى كثيف بوده در آينده مردارى متعفن مى‏شود كه هر انسانى از او دورى مى‏جويد و بالأخره به اصل خود يعنى خاك برمى‏گردد.
و اى كاش در همان حال رها شود «ولى چه آرزوى محالى» كه زنده مى‏شود تا شدائد و دردها بكشد، محاسبه شود و به خاطر اعمال گذشته‏اش عذاب ببيند اجزاء متفرقش را جمع مى‏كنند، او را از قبر به سوى هولها و هراسهاى قيامت خارج مى‏كنند در آن حال چشمش به آسمانى شكافته، زمين دگرگون شده، كوه‏هايى در حال حركت، ستارگانى كدر، خورشيدى خاموش، حالات ظلمانى، فرشتگان غلاظ و شداد، جهنم بادم سوزان و بهشتى كه مجرمين با حسرت بدان مى‏نگرند مى‏افتد و نامه‏هائى را مى‏بيند كه منتشر شده و تمام گفتار و كردار او را از ريز و درشت حتى اگر به اندازه ذرّه‏اى باشد در آن جمع كرده‏اند.
خداوند تعالى به آغاز و انجام انسان اشاره كرده مى‏فرمايد:«قُتِلَ الانْسانُ ما أَكْفَرَهُ مِنْ اىِّ شي‏ءٍ خَلَقَهُ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ ثُمَّ اماتَهُ فَاقْبَرَهُ» 80: 17 - 21[1].
آنچه ذكر شد علاج تكبر از طريق علمى بود.
علاج عملى تكبر
علاج عملى تكبر آن است كه براى خدا و خلق عملا تواضع كند به اين معنى كه افعال و اخلاق متواضعين را پيشه نمايد.
از نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده: كه در روى زمين غذا مى‏خورد و مى‏فرمود: من بنده‏اى هستم،
مثل بندگان غذا مى‏خورم.
به سلمان گفتند چرا لباس نو نمى‏پوشى؟ فرمود: من بنده هستم اگر روزى آزاد شدم لباس نو مى‏پوشم.
منظورش آزاد شدن در آخرت است.
بعد از اين كه انسان شناخت و معرفت پيدا كرد جز با عمل، متواضع نمى‏شود لذا مى‏بينيم كه خداى تعالى اعرابى را كه بر خدا و رسول تكبر مى‏ورزيدند مأمور به ايمان و نماز مى‏كند.
در نماز اسرارى هست كه به خاطر آنها عمود دين شده. از جمله اسرار آن قيام و ركوع و سجود است زيرا اعراب از خم شدن ابا داشتند و چه بسا كسى تازيانه از دستش مى‏افتاد و براى برداشتنش خم نمى‏شد و بند كفشش باز مى‏شد ولى براى اصلاح آن سر خم نمى‏كرد. به همين خاطر خداى تعالى آنها را مأمور به سجود و ركوع كرد.
فصل سوم معيار تشخيص حالت تكبّر و تواضع در نفس‏
«اكنون كه تكبر و اقسام آن و زشتى آن و راه علاجش را شناختيم بجاست ملاك و معيارى به دست آوريم كه بوسيله آن خود را بشناسيم و بدانيم كه آيا جزء متكبّرين هستيم يا در زمره متواضعين» و گر نه ممكن است گاهى خود را متواضع به حساب آوريم و فكر كنيم هيچ گونه تكبّرى در ما وجود ندارد در حالى كه نزد خدا متكبر محسوب شده و تمام كوششهايمان به هدر رفته باشد براى به دست آوردن اين ميزان پنج راه آزمايشى وجود دارد.
1 - اوّل اين كه با يكى از همرديفان خود در مسأله‏اى بحث كنيم در اينجا لحظه آزمايش وقتى است كه حقّ بر زبان طرف مقابل جارى مى‏شود در اين هنگام اگر قبول و اعتراف به حق و تشكر از آن شخص براى انسان مشكل باشد مطمئنا نوعى كبر و خود برتر بينى در او نهفته است پس بايد تقوا پيشه كرده با علم به خباثت درون و خطر عاقبت، و عمل، يعنى مكلّف كردن نفس به كارهايى چون اعتراف به حقّ و زبان گشودن به ستايش و ثناء او و اقرار به عجز خود و تشكر از او به خاطر استفاده‏اى كه از او كرده و كارهايى از اين قبيل كه براى نفس مشكل و سنگين است به علاجش همّت گمارد.
2 - دوم اينكه دوستان و همرديفان را در مجالس و محافل بر خود مقدّم كنيم و خود پايين‏تر از آنان بنشينيم اگر اين كار بر ايمان مشكل بود تكبّر داريم لذا بايد نفس خود را به همان كارها مكلّف كنيم تا به تدريج آسان شوند در اين باب، شيطان كيد دقيقى دارد و آن اينكه انسان را وادار مى‏كند روى كفش‏ها بنشيند يا به جاى اين كه در كنار همرديفان خود قرار گيرد افراد پست‏تر از خود را در كنار آنها قرار داده خود در رتبه بعد از آنها بنشيند و گمان كند اين كار تواضع است در حالى كه عين كبر است زيرا اين كارها از آن جهت بر متكبّرين آسان است كه اين توهّم را ايجاد مى‏كنند كه آن شخص صدر مجلس را با ديده تحقير مى‏نگرد و خود را برتر از آنها مى‏داند.
با اين كار غير از اين كه تكبر ورزيده با اظهار تواضع به نوع ديگر كبر فروشى كرده است.
3 - سوم اينكه دعوت فقراء را اجابت كند و براى رفع حاجات دوستان و نزديكان به بازار برود اگر بر او سنگين بود بداند كه متكبّر است.
4 - چهارم اينكه ما يحتاج خود و خانواده‏اش را با دست خود از بازار به خانه حمل كند اگر نفسش از اين كار ابا داشت به كبر و ريا دچار است. 5 - پنجم اينكه از پوشيدن لباس‏هاى كهنه ابا نداشته باشد امتناع از كهنه پوشى در ملاء عام ريا و در خلوت كبر است.
البته در سه راه اخير لازم است كه شرائط زمان و مكان و اشخاص مراعات شود «آنچه تاكنون ذكر شد راه كسب صفت حميده تواضع بود اما بايد توجه داشت كه تواضع به هر شكلى پسنديده نيست بلكه» آن تواضعى محمود و پسنديده است كه از هر گونه خفّت و خوارى و حقارت و پستى خالى باشد زيرا همانگونه كه تكبّر نكوهيده است تحمّل حقارت و خفّت مذموم است و لذا گفته‏اند «خَيْرُ الامُورِ اوْسَطُها».
هر كس از امثال خود جلو بيفتد متكبّر است و هر كس پست سر همرديفان خود بيفتد متواضع است اما اگر مثلا عالم براى كفّاش تواضع كند و او را در جاى خود قرار دهد و كفشهاى او را اصلاح كند اين تواضع نيست بلكه پستى و قبول ذلّت است [1].