باب دوازدهم فقر «حاجتمندى»
فقر نيز از جمله عناوينى است كه شرع مقدس در مدح و ذمّش سخن رانده است و خلاصه كلام در باب فقر اين است كه فقر و نياز يا فقط به خداست مثل كسى كه غنىّ النّفس است و نسبت به مردم اظهار بى‏نيازى مى‏كند اين حالت در اعلا مراتب كمال است و اين است آن چيزى كه نبى گرامى اسلام فرمود: فقر افتخار من است [1].
قرآن كريم صاحبان اين صفت را ستوده مى‏فرمايد:يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ 2: 273[2].
و يا فقر به مردم است به اين معنى كه پيوسته شكوه كند و اظهار حاجت نمايد و ذلّت سؤال و گدايى را تحمل نمايد و به آنچه در دست مردم است چشم طمع دوزد، اين حالت از پايين‏ترين مراتب نقص است.
و اين همان چيزى است كه نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم درباره‏اش فرمود: فقر روسياهى دو دنياست [3] زيرا كسى كه چنين صفتى دارد مبغوض خدا و مردم است و دنيا و آخرت را ضرر كرده است.
حالت سوم اين است كه فقر و نياز گاهى به خدا باشد و گاهى به مردم اين همان حالتى است كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم درباره‏اش فرمود: فقر نزديك است به كفر منتهى شود [1].
زيرا اين حالت شبيه شرك است.
وظايف فقير
براى فقير شايسته است كه قانع باشد طمع خود را از مردم قطع كند، به آنچه دارند بى‏توجه باشد و به قبول مال از هر راهى تن در ندهد.
تحصيل چنين حالتى ممكن نيست مگر آنكه به قدر كفاف كسب كند و از آرزوهاى دراز بپرهيزد زيرا اگر حريص و طمعكار باشد حرص و طمع او را به اخلاق ناپسند و ارتكاب گناهان وا مى‏دارند.
نبى گرامى اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏فرمايد: همه مردم از فقير و غنى در روز قيامت آرزو مى‏كنند كه در دنيا به اندازه قوتى نصيبشان مى‏شد [2].
و مى‏فرمايد: اى فقراء قلبا از خدا راضى باشيد تا با پاداش خود بر فقرتان غلبه كنيد و گر نه نتوانيد غالب شد [3].
أمير المؤمنان عليه السّلام مى‏فرمايد: اى پسر آدم اگر از دنيا به قدر نيازت مى‏خواهى كمترين چيزى كه در آن است تو را كفايت مى‏كند و اگر بيش از حد نيازت بخواهى تمام آنچه در آن است تو را بس نيست.
امام باقر عليه السّلام: مبادا به بالاتر از خود چشم بدوزى كه در اين باب آنچه خداى تعالى به پيامبرش فرمود براى تو بس است، فرمود:«فلا تُعْجِبْكَ امْوالُهُمْ وَ لا اوْلادُهم» 9: 55[4] و فرمود:«لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إلى ما مَتَّعْنا به ازْواجا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الحَياةِ الدُّنْيا» 20: 131[5] و هرگاه مشاهده زندگى ثروتمندان زندگى را بر تو تلخ كرد زندگى رسول خدا را ياد آر كه غذايش نان جو، حلوايش خرما و هيزمش شاخه‏هاى كوچك خرما بود آن هم در اوقاتى كه مى‏يافت.
باب سيزدهم حبّ جاه‏
جاه عبارت است از مشهور بودن و پخش آوازه.
حب جاه در قرآن و حديث نكوهش شده و يكى از آفات دين به شمار رفته است و لذا پسنديده است كه انسان به جاى جاه طلبى خواهان پنهانى و بى‏اسم و رسمى باشد مگر به مقدارى كه خداى تعالى كسى را مشهور كند بدون آنكه خودش در كسب شهرت بكوشد.
خداى تعالى مى‏فرمايد:تِلْكَ الدَّارُ الاخِرَة نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُريدُونَ فِى الارْضِ عُلُوّا وَ لا فَسادا وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ 28: 83[1].
و نبى گرامى صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏فرمايد: حبّ جاه و مال در قلب نفاق مى‏رويانند همچنان كه آب گياه را.
و مى‏فرمايد: اگر دو گرگ درنده در گلّه گوسفندى رها شوند بيش از حبّ جاه و مال فساد نمى‏كنند [2].
و مى‏فرمايد: مردم به بخاطر متابعت هوى و حب مدح و ثناء هلاك شدند [3].
امير مؤمنان على عليه السّلام مى‏فرمايد: احتشام را رها كن تا مشهور نشوى، خود را بلند نكن تا بر سر زبانها نيفتى و شناخته نشوى، خود را پنهان كن و ساكت باش تا سالم بمانى، نيكان را مسرور و فجار را خشمگين كنى [1].
امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد: از اين رؤسائى كه رياست طلبند بپرهيز به خدا قسم هر كس ديگران پشت سرش حركت كردند هلاك شد و ديگران را هلاك كرد [2].
و مى‏فرمايد: ملعون است كسى كه رياست طلبى كند و كسى كه به رياست همّت گمارد و كسى كه در فكر آن باشد [3].
و مى‏فرمايد: چه بسا كهنه پوشى كه كسى به او توجهى ندارد ولى اگر خدا را قسم دهد - و چيزى از او بخواهد - حتما مورد قبول واقع مى‏شود.
فصل اول علت حبّ جاه‏
مال عبارت است از تملّك اعيانى كه مورد استفاده انسانند ولى جاه به معنى تملك قلوبى است كه تعظيم و طاعتشان مورد نظر است.
همان سببى كه باعث مى‏شود انسان مال را دوست داشته باشد با درجه قوى‏ترش باعث مى‏شود كه جاه محبوب انسان باشد زيرا بدست آوردن مال از توابع و لوازم تملك قلوب است بلكه جاه از سه جهت بر مال ترجيح دارد.
1 - اينكه رسيدن به مال به وسيله جاه آسان‏تر از اين است كه كسى بخواهد به وسيله مال كسب جاه كند. عالم يا عابدى كه در قلب مردم جاه و مقامى دارد اگر بخواهد مال به دست آورد برايش ممكن بلكه خيلى راحت است زيرا اموال صاحبان قلوب مسخّر قلوب آنهاست و آن را در راه كسى كه به كمالش معتقدند بذل مى‏كنند بنا بر اين در هر صورت مى‏توان به وسيله جاه مال بدست آورد ولى مال هميشه سبب كسب جاه نمى‏شود مثلا مرد دون پايه‏اى كه به هيچ صفت كماليه‏اى معروف نيست اگر يك گنج پيدا كند ولى از جاه و مقامى برخوردار نباشد كه مالش را حفظ كند و بخواهد بوسيله اين مال به جاه و مقامى برسد برايش ممكن نيست.
2 - اينكه مال هميشه در معرض تلف و نابودى است آفاتى از قبيل غصب و سرقت هميشه در
كمين مالند ولى جاه از اين آفات در امان است زيرا قلوب را فقط در يك صورت مى‏توان غصب كرد و آن وقتى است كه شخص مورد نظر حالش به زشتى گرايد و اعتقاد ديگران نسبت به او تغيير كند و اين خطر را به آسانى مى‏توان دفع كرد.
3 - جاه بدون هيچ زحمتى هميشه در حال رشد و توسعه و ازدياد است زيرا وقتى قلوب مردم به كمال شخصى معتقد و معترف شد خود بخود در پخش آن زبان مى‏گشايند و آوازه‏اش در اقطار و بلاد منتشر مى‏شود و دائما در حال شكار قلوب بيشترى است ولى مال را جز با زحمت فراوان نمى‏توان زياد كرد.
لازم به تذكر است كه جاه به طور مطلق مذموم و نكوهيده نيست بلكه مانند مال از جهتى پسنديده و از جهتى ديگر نكوهيده است و همانطور كه انسان براى ضرورت خوراك و پوشاك به مقدارى مال محتاج است براى ضرورت زندگى با مردم تا حدّى به جاه نياز دارد و همانطور كه به غذا نياز دارد و جايز است غذا و مالى را كه توسط آن غذا تهيه مى‏كند دوست داشته باشد همانطور براى خدمت، به خادم براى رفاقت به دوست براى امنيت و دفع ظلم، به سلطان نيازمند است پس اگر كسى دوست داشته باشد در قلب خادمش جائى داشته باشد كه او را به خدمتش وادارد نكوهيده نيست و همچنين اگر دوست داشته باشد كه در قلب دوستش جائى پيدا كند كه او را وادار به حسن معاشرت و معاونت او كند مذموم نيست و همينطور اگر بخواهد در قلب استادش جائى داشته باشد كه او را وادار به ارشاد و تعليمش كند و باعث عنايت بيشتر استاد به او شود مذموم نيست.
و اگر دوست داشته باشد كه در قلب سلطان محلى يابد كه او را به حفظ و دفع شرور از او تشويق كند ناپسند نيست.
زيرا جاه مانند مال وسيله‏اى است براى رسيدن به اهداف.
فصل دوم معالجه حبّ جاه‏
كسى كه حبّ جاه قلبش را فرا گيرد همّتش منحصر به مراعات خلق مى‏شود و ديوانه دوستى آنان مى‏گردد و به ريا و سمعه و نفاق و سازشكارى و سهل انگارى در امر به معروف و نهى از منكر و امثال آن دچار مى‏شود.
براى معالجه حبّ جاه دو راه علمى و عملى وجود دارد:
راه علمى: اين است كه بداند براى چه جاه طلبى مى‏كند مسلما سببى جز اين ندارد كه مى‏خواهد بر مردم و قلوب آنها قدرت كامل يابد. و اين را براى خود كمالى مى‏داند حال خوب فكر كند اگر مرگ به او فرصت دهد كه اين قدرت را پيدا كند و برايش در تمام عمر باقى بماند در آخرت اگر ضرر نرساند سودى به حال او ندارد و اگر تمام آنچه در روى زمين است براى او سجده كند به زودى نه سجده كننده مى‏ماند نه سجده شونده و حال او چون حال كسانى است كه قبل از او جاه و مقامى داشتند و با وجود كسانى كه براى آنها تواضع داشتند اكنون وجود ندارند پس سزاوار نيست انسان به خاطر چنين چيز ناپايدارى دين را كه حيات ابدى لا ينقطع است از دست دهد و بداند كمال حقيقى كه انسان را به خدا نزديك مى‏كند و بعد از مرگ براى نفس باقى مى‏ماند جز علم به خدا و صفات و افعال او، و خلاصى از بند اسارت شهوات چيز ديگرى نيست كمال حقيقى اين است و باقيات و صالحات كه بعد از مرگ به عنوان كمال براى نفس باقى مى‏مانند.
ولى مال و جاه به زودى از بين مى‏روند و به تعبير قرآن عظيم:
انَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ انْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الارْضِ 10: 24[1].
و هر چه با طوفان مرگ متفرق و منقطع شود خرّمى زندگى دنياست و هر چه با مرگ منقطع نشود باقيات و صالحات است.
هر كس كمال حقيقى را بشناسد جاه و مقام در نظرش كوچك مى‏شود ولى بايد دانست جاه و مقام در نظر كسى كوچك مى‏شود كه آخرت را به عين مشاهده بنگرد، دنيا را كوچك شمرد و پيوسته مرگ در نظرش مجسّم باشد ولى ديدگان اكثر مردم ضعيف است و دنيا را بر آخرت ترجيح مى‏دهند.
خداى تعالى مى‏فرمايد:بَل تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ الآخِرَةُ خَيْرٌ وَ ابْقى‏ 87: 16 - 17[2].
و مى‏فرمايد:بَلْ تُحِبُّونَ العاجِلَةَ وَ تَذَرُونَ الاخِرَةَ 75: 20 - 21[3].
كسى كه بينشى اين گونه ضعيف دارد بهتر است مرض خود را با شناخت مضرّات دنيوى جاه، معالجه كند.
مضرّات دنيوى جاه‏
صاحب جاه و مقام پيوسته جان و مالش در خطر و خودش مورد حسد و آزار ديگران است به مردم گرفتار و مختص بلاست. هر كس بين مردم معروف شود بايد مشكلات بزرگى را تحمّل كند و به همين خاطر است كه بعضى آرزو مى‏كنند سرشناس نشوند.
صاحب جاه هميشه بر جاه خود هراسان است از زوال موقعيتى كه در قلوب مردم دارد مى‏ترسد زيرا تغيّر و دگرگونى قلوب از ديگ در حال غليان سريع‏تر است قلوب هميشه بين اعراض و اقبال در تردّدند و آنچه مبنايش بر قلوب مردم است در بى‏ثباتى شبيه خانه‏اى است كه بر موج دريا بناء شود.
اشتغال به مراعات قلوب و حفظ جاه و دفع كيد حسودان و آزار دشمنان باعث غفلت از خدا و جلب غضب او در دنيا و آخرت است.
اين‏ها همه غصّه‏هائى هستند كه علاوه بر زيان‏هاى اخروى، لذّت موهوم جاه را مكدّر مى‏كنند.
علاج عملى جاه طلبى‏
راه عملى علاج جاه طلبى اين است كه انسان سعى كند با انس به گوشه‏گيرى و قناعت به قبول خالق و كناره‏گيرى از مخلوق، جاه و مقام خود در قلوب ديگران را از بين ببرد و به جائى رود كه بتواند در حال خمول و گوشه‏نشينى به سر برد زيرا كسى كه در شهرى مشهور است و در آنجا عزلت مى‏گزيند نمى‏تواند منزلتى را كه به سبب عزلت در قلوب مردم پيدا مى‏كند دوست نداشته باشد.
قناعت يكى ديگر از راه‏هاى مبارزه با جاه طلبى است زيرا كسى كه قناعت كند از مردم بى‏نياز و طمعش از آنها قطع مى‏شود و چون بى‏نياز شد براى منزلتى كه در قلوب آنان دارد ارزشى قائل نيست، به علاوه مى‏توان در مبارزه با جاه طلبى از اخبار و احاديثى كه در مدح گوشه‏گيرى و نكوهش جاه وارد شده كمك گرفت.
فصل سوم حبّ مدح و ثناء
سبب حبّ مدح‏
حبّ مدح ممكن است از يكى از اسباب ذيل ناشى شود.
1 - اينكه چون كسى انسان را مى‏ستايد انسان به وجود كمالى در خود پى‏مى‏برد.
2 - مدح و ثناء نشانه آن است كه ممدوح قلب مدح كننده را مالك شده و تسخير نموده است و بدست آوردن قلوب از كسب اموال محبوب‏تر است و به خاطر همين دو علّت است كه انسان از مذمت و نكوهش ناراحت و قلبش دچار درد و رنج مى‏شود.
3 - هنگامى كه انسان را در ملأ عام مدح مى‏كنند هر كس مى‏شنود قلبش متوجه ممدوح مى‏شود مخصوصا اگر مدح كننده خودش مورد توجه و اعتناء مردم باشد.
اين سبب به مدح آشكار اختصاص دارد.
4 - بعضى از مدائح نشانه آن است كه ممدوح داراى حشمت و جلالى است كه مادح چاره‏اى ندارد جز آنكه به مدح و ثناى او زبان گشايد و چون حشمت و جلال با قهر و غلبه و قدرت همراه است براى صاحبش لذّت بخش است.
گاهى تمام اين اسباب در وجود شخص جمع مى‏شوند و او نهايت لذت را از يك مدح احساس مى‏كند.
علاج حب مدح‏
براى معالجه اين مرض بايد اسباب و علل آن را محو كرد.
دفع سبب اول اين است كه بدانى مادح در مدح خود صادق نيست وقتى كه انسان بفهمد مدح كننده خود به آنچه مى‏گويد معتقد نيست لذّتى كه از احساس كمال در خود، مى‏برد زائل مى‏شود و مى‏داند كه تسلطى بر قلب او ندارد و بدين ترتيب دومين سبب، خود به خود از بين مى‏رود و فقط اين لذت باقى مى‏ماند كه احساس مى‏كند با حشمت خود بر او مستولى است.
حبّ مدح و ثناء از نظر حرمت و اباحه و نفع و ضرر مانند حب جاه است و علاجش همان علاج است به اضافه اين كه انسان بداند صفتى كه او را به خاطرش مدح مى‏كنند يا واقعا وجود دارد يا نه، اگر چنين صفتى در او نيست در حقيقت مورد استهزا واقع شده و اگر وجود دارد يا كمال دنيوى است يا كمال دينى، اگر دنيوى باشد كمال وهمى و خيالى است و اگر دينى باشد منوط به خاتمه كار است.
طبيعى است همانطور كه انسان غالبا مدح و ثناء را دوست دارد، همانطور خوش ندارد كسى او را مذمت و نكوهش كند راه معالجه كراهت از نكوهش اين است كه بداند وقتى به خاطر صفتى مذمت مى‏شود اگر آن صفت در او وجود داشته باشد به اين وسيله به عيب خود بينا شده و بايد
خوشحال باشد و به اصلاح آن مشغول شود و اگر وجود نداشته باشد مذمّت نكوهش كننده كفاره گناهانش مى‏شود و باز هم بايد شكر كرده و به حال مذمّت كننده ترحم كند كه خود را هلاك كرده است.
همانطور كه نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم وقتى در جنگ احد دندانش شكست عرض كرد: معبودا قوم مرا هدايت كن زيرا آنها نمى‏دانند [1].
و ديگر اينكه نفس دشمن انسان است و انسان وقتى مى‏شنود كسى دشمنش را مذمت مى‏كند خوشحال مى‏شود، پس سزاوار است وقتى كه مذمت او را - يعنى مذمت خود را - مى‏شنود خوشحال شود و از نكوهش كننده تشكر كند و به هوش و ذكاوت او كه به عيب نفسش پى‏برده اعتراف كند و بدين وسيله از نفس خود انتقام كشيده تشفّى خاطرى بدست آرد و غنيمت بشمرد كه به وسيله نكوهش از چشم مردم افتاده و ديگر به فتنه جاه و مقام دچار نمى‏شود در اين صورت او بدون هيچ زحمتى حسناتى را بدست آورده و اميد است كه همين‏ها جبران عيوبى باشند كه نمى‏تواند آنها را اصلاح كند.
اگر كسى تمام عمر خود را براى كسب همين خصلت كه نكوهش و ستايش در نظرش مساوى باشند مجاهده كند شغلى است كه با وجود آن براى كار ديگرى فرصت پيدا نمى‏كند.
بين انسان و سعادت گردنه‏هاى بسيارى هست كه اين، يكى از آنهاست و اين گردنه‏ها هيچ كدام قابل عبور نيستند مگر با مجاهده و مبارزه بى‏امان در طول عمر.