باب پنجم خوف و رجا
باب پنجم خوف و رجا
خوف رجا دو بالند كه با آنها مقربين به هر جايگاه ستودهاى پرواز مىكنند و مركبهاى تند پايى هستند كه گردنههاى سخت راه آخرت را مىتوان با آنها طى كرد.
تحقيق درباره خوف و رجا در چند فصل منعقد مىشود.
فصل اوّل رجا
رجا عبارت است از سرور و نشاط قلب به خاطر انتظار آنچه محبوب اوست، به شرط آنكه وقوعش متوقع و منتظر بوده و سببى عقلائى داشته، و انتظار انسان به اين خاطر باشد كه اكثر اسباب آن فراهم است. در اين صورت نام رجا بر اين انتظار، صادق است. ولى اگر كسى بدون سبب، منتظر وقوع محبوب خود باشد، نام غرور و حماقت بر آن صادقتر از رجا است و اگر اسباب آن معلوم الوجود نبوده، و از عدم آنها نيز اطلاعى در دست نباشد بهتر است به جاى رجا به آن تمنّى بگوئيم.
به هر حال خوف و رجا به حالتى اطلاق مىشود كه مورد ترديد باشد، اما آنچه مورد يقين است انتظارش را خوف يا رجا نمىنامند.
به هنگام طلوع خورشيد كسى نمىگويد: به طلوع خورشيد رجا دارم.
چنانچه به وقت غروب نمىگويد از غروب خورشيد خوف دارم. ولى در مورد باران مىگويند به باريدن باران رجا دارم، و از قطع باران خوف دارم.
ارباب قلوب و معرفت به خوبى مىدانند كه دنيا مزرعه آخرت است. قلب انسان چون زمين و بذر آن ايمان است، و طاعات به منزله شخم، آماده كردن و تهيه آب براى اين مزرعه مىباشد.
قلبى كه حبّ دنيا در آن رسوخ كرده چون زمين شورهزارى است كه بذر در آن رشد نمىكند و مىدانند كه قيامت روز برداشت محصول است و هيچ كسى جز كشته خود را درو نخواهد كرد، و هيچ كشتى جز از بذر ايمان نخواهد روييد.
و همچنان كه هيچ كشتى در زمين شورهزار رشد نمىكند، بذر ايمان در قلبى كه به اخلاق پست آلوده شده رشد نخواهد كرد.
اكنون رجاى بنده به مغفرت پروردگار را با رجاى كشاورز به محصول قياس كن. كسى كه زمين پاكيزهاى انتخاب كرده، و بذر خوبى در آن پاشيده، و هر چه را كشت، محتاج آن بوده چون آبيارى در وقت مناسب، پيراستن زمين از خار و گياه و رفع سائر موانع، فراهم آورده و آنگاه منتظر محصول نشسته، و به فضل خداى تعالى اميد بسته، كه صاعقههاى بنيان بر انداز را از آن دفع كند تا كشتش كامل شده به رشد نهائى خود برسد، انتظارش رجا ناميده مىشود. اما كسى كه بذر اصلاح نشدهاى را در زمين شورهزار سخت و مرتفعى كه آب، آن را نمىگيرد پاشيده، آنگاه منتظر درو نشسته، انتظارش حماقت و غرور ناميده مىشود.
بنابر اين سزاوار است كه بنده در قلب خويش بذر ايمان پاشيده و با آب طاعات سيرابش كند، و كشت خويش را از خار اخلاق ذميمه پاك نمايد، و آنگاه از فضل خداى اميد ثبات قدم و خير عاقبتى كه منتهى به مغفرت شود، داشته باشد.
چنين انتظارى رجا ناميده مىشود و پسنديده است.
بنده مؤمن اگر بذر ايمان را به حال خود رها كرده آن را از آب طاعات سيراب نكند، و صحنه مزرعه قلب را از اخلاق رذيله نپيرايد، و با اين حال منتظر مغفرت باشد، انتظارش حماقت و غرور است نه رجا. و لذا نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: دنيا مزرعه آخرت است [1].
و فرمود: احمق كسى است كه از هواى نفس خويش متابعت مىكند و آنگاه از خدا تمناى
بهشت دارد [1].
و قرآن كريم مىفرمايد:انَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَروا وَ جاهَدُوا فِى سبيل اللَّه اولئِكَ يَرْجُون رَحْمَتَ اللَّهِ 2: 218[2].
يعنى چنين كسانى به جاست، به رحمت خداوند اميدوار باشند نه ديگران.
و مىفرمايد:فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلَفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذا الادْنى وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا 7: 169[3].
و در روايت است كه خدمت امام صادق عليه السّلام عرض شد: گروهى از دوستان شما در گناه غوطه ورند و مىگويند: اميدواريم.
حضرت فرمود: دروغ مىگويند آنها دوست ما نيستند، آنها گروهى هستند كه به دنبال آرزوها رفتهاند، هر كس به چيزى اميدوار باشد براى كسبش مىكوشد، و هر كس از چيزى بترسد از آن مىگريزد [4].
و فرمود: مؤمن، مؤمن نيست مگر خائف و اميدوار باشد، و كسى خائف و اميدوار نيست مگر براى چيزى كه از آن مىترسد، يا بدان اميدوار است كوشش كند [5].
حكيمى گويد: هر كس از چيزى بترسد از او مىگريزد، و هر كس از خدا بترسد به سوى او مىگريزد.
و ديگرى مىگويد: يكى از بزرگترين فريب خوردگىها اصرار در گناهان - به اميد بخشش - بدون پشيمانى، و توقع قرب خدا بدون طاعت، و انتظار ثمره بهشت با بذر آتش، و تقاضاى منزلت مطيعين با ارتكاب گناه، و انتظار پاداش بدون عمل است.
ثمره رجا
از آثار رجا در انسان دوام مجاهده توسط اعمال، و مواظبت بر اعمال در تمامى حالات است، و ديگر احساس لذت از رو به خدا كردن و بهرهمندى از مناجات او و خشوع در تملّق اوست، اينها
حالاتى است كه به هنگام اميد به يكى از مخلوقات در انسان ظاهر مىشود، پس چگونه ممكن است در مقام رجا به خدا خود را نشان ندهند. از اينجا معلوم مىشود كه اكثر، بلكه تمام اميدهاى ما حماقت و غرورند، مگر آنكه خدا يارى كند، كه «لا حول و لا قوة الا باللّه».
فصل دوم ارزش رجا و ترجيح آن بر خوف
عبادتى كه از اميد ناشى شود بهتر از عبادتى است كه از خوف سرچشمه مىگيرد، چه اين كه نزديكترين بندگان به خدا محبوبترين آنهاست، و محبت موجب غلبه رجا بر قلب مىشود.
براى مثال دو سلطان را در نظر بگير كه يكى را از ترس عقابش خدمت مىكند و ديگرى را به اميد پاداشش.
و به همين خاطر است كه در شرع مقدس به حسن ظن و رجا تشويق و ترغيبها شده، مخصوصا به هنگام مرگ.
قرآن مجيد مىفرمايد:قُلْ يا عِبادِىَ الَّذِينَ اسْرَفُوا عَلى انْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ انّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعا انَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمِ 39: 53[1].
و مىفرمايد:انَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ 13: 6[2].
و در حالى كه از قومى انتقاد مىكند مىفرمايد:ذلِكُمْ ظَنُّكُمْ الَّذِى ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ ارْديكُمْ 41: 23[3].
و مىفرمايد:ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوءِ وَ كُنْتُمْ قَوْما بُورا 48: 12[4].
و در اخبار جناب يعقوب عليه السّلام چنين آمده:
خداى تعالى به يعقوب وحى كرد: آيا مىدانى چرا بين تو و يوسف جدايى افكندم؟ به خاطر اين كه گفتى: «انّى اخافُ انْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ انْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ 12: 13[5].
چرا از گرگ ترسيدى و به من اميدوار نبودى؟ و چرا به غفلت برادرانش توجه داشتى ولى از محافظت من غافل بودى؟
نبى گرامى اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد: مبادا كسى از شما بميرد در حالى كه به خدا سوء ظنّ دارد [1].
و فرمود: خداى تعالى مىفرمايد: من چنانم كه بندهام به من گمان دارد، پس هر گونه مىخواهد مرا گمان كند [2].
در روايت است كه نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مردى در حال احتضار وارد شد، فرمود: در چه حالى؟ عرض كرد: در حالى كه از گناهانم در هراسم و به رحمت پروردگارم اميد بستهام.
فرمود: در چنين وقتى اين دو، در قلب بندهاى اجتماع نكردند مگر آنكه خدا او را از آنچه مىترسد در امان داشت، و آنچه را اميد داشت به او عطا كرد [3].
و فرمود: در روز قيامت خدا به بندهاش مىفرمايد: هنگامى كه منكرات را مىديدى چه چيز تو را از انكار آنها باز مىداشت؟ و اگر جوابش را به او تلقين كند، جواب خواهد داد: به تو اميدوار بودم، ولى از مردم مىترسيدم.
آنگاه مىفرمايد: تو را آمرزيدم.
امام باقر عليه السّلام از نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه خداى تعالى مىفرمايد:
عبادت كنندگان به عباداتى كه براى پاداش انجام مىدهند تكيه نكنند، زيرا اگر تمام عمر خويش را با تلاش و كوشش به رحمت عبادت طى كند مقصّرند، و نسبت به آن كرامت و نعمتهاى بهشتى و درجات رفيعى كه در جوار من مىجويند به كنه بندگيم نمىرسند. ولى به رحمت من اعتماد كنند، و به فضل و كرم من اميد بربندند، و به حسن ظنى كه به من دارند اطمينان كنند، كه در اين صورت رحمت من آنها را فرا خواهد گرفت. زيرا من خداى بخشنده مهربانم و به اين نام ناميده شدهام.
و مىفرمايد: در كتاب على عليه السّلام چنين يافتيم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر منبر مىفرمود:
قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، هيچ مؤمنى به خير دنيا و آخرت نرسيد مگر با خوش گمانى به خدا و اميدوارى به او و حسن خلق و خوددارى از غيبت مؤمنين.
قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، خدا هيچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمىكند، مگر به خاطر بدگمانى به خدا، و تقصير و كوتاهى در اميد به او، و بد خلقى و غيبت مؤمنين.
قسم به كسى كه جز او خدايى نيست هيچ مؤمنى به خدا گمان نيكو نبرد مگر آنكه خدا چنان
باشد كه او گمان مىكند. زيرا او كريم است، و تمام خيرات در دست اوست، حياء مىكند كه بندهاش گمان نيكو برد و گمانش به خطا رود، و اميدش بيهوده باشد. پس به خدا گمان نيكو بريد، و به سوى او رغبت كنيد.
امام صادق عليه السّلام مىفرمايد: حسن ظن به خدا اين است كه جز به او اميد مبندى، و جز از گناهت نترسى [1].
فصل سوّم داروى رجا و سبب حصول آن
دارويى كه در اين مقام ذكر مىشود مورد احتياج دو گروه است، 1 - كسى كه يأس بر او غالب شده چنان كه عبادات را ترك كرده است.
2 - كسى كه خوف تمام وجودش را گرفته و در نتيجه چنان در عبادت افراط مىكند، كه با عبادتش به خود و خانوادهاش ضرر مىزند.
اين دو گروه از طريق اعتدال خارج شده، و به افراط و تفريط گرائيدهاند. پس به داروئى محتاجند كه آنها را به حال اعتدال برگرداند.
امّا آن عاصى مغرورى كه روى از عبادت بر تافته، و در منجلاب معاصى غوطه مىخورد، و آنگاه از خدا تمناى بيجا دارد، دارويش خوف و اسباب محرّك خوف است. و رجا برايش چون سمّى قاتل مىباشد.
داروى رجا دو چيز است:
1 - عبرت 2 - آيات و اخبار
عبرت
با تدبّر در كثرت نعمتهاى خدا بر بندگان در دنيا، و كرم بى سابقه و بى واسطه او، و پاداشهاى بزرگى كه بدون استحقاق بندگان به آنها وعده داده، و بدون اينكه بندگان از او بخواهند در دنيا ايشان را يارى كرده، وسعت رحمت و سبقتش بر غضب او، و اينكه مهر او بر بندگان از مهر مادر دلسوز بر فرزندان خردش بيشتر است، و اينكه رحمت او در آخرت
گستردهتر از دنياست مىتوان فهميد كه همانگونه كه در دنيا به بندگانش رحم كرده، در آخرت نيز به آنها رحم مىكند.
آيات و اخبار
استقراء و بررسى آيات و اخبارى كه درباره فضل رجاء وارد شده مخصوصا دقت در عباراتى كه در ادعيه ائمه هدى عليهم السّلام آمده، براى كسى كه در جستجوى رجا است نيكو دارويى است.
در دعايى از آن بزرگواران چنين مىخوانيم.
معبود من تو ما را امر كردى كه هر كس به ما ظلم كرد، او را ببخشيم، ما به خود ظلم كردهايم، ما را ببخش كه تو از ما به بخشش سزاوارترى.
و ما را امر كردى كه سائل را از در خود نرانيم، و ما براى سؤال بر در تو آمدهايم، پس ما را نران.
و دستور دادى كه هر بندهاى در خدمت ما پير شد آزادش كنيم، و ما در بندگى تو پير شدهايم، پس از آتش رهايمان كن.
و امر كردى كه به بندگان خويش نيكى كنيم، ما بندگان توايم پس از آتش نجاتمان ده.
و دستور دادى كه بر فقراى خود صدقه دهيم، ما فقيران تو هستيم، پس بر ما تصدّق كن [1].
و در دعاى ديگرى مىخوانيم:
خداى من تو به پيامبرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودى: آنقدر به تو عطا خواهم كرد تا راضى شوى، خداى من پيامبرت راضى نمىشود كه احدى از امّتش در آتش عذاب شوند [2].
و اين گونه مضامين در كلمات ايشان بسيار است.
فصل چهارم خوف
خوف عبارت است از تألّم و سوزش قلب به سبب تصور امرى ناخوشايند كه انتظار مىرود در آينده به انسان وارد بشود.
خوف نيز از سه عنصر علم و حال و عمل تنظيم مىشود [1].
منظور از علم، آگاهى و اطلاع از چيزى است كه سبب وقوع آن امر ناخوشايند است. مثلا كسى كه در حقّ سلطانى جنايتى كرده و در دست او گرفتار شده از طرفى خوف كشته شدن دارد، و از جانبى احتمال عفو و رهائى مىدهد. خوف او ناشى از آن است كه جنايت خويش را بسى بزرگ مىبيند، و مىداند كه شاه شخصا انسانى غضب آلوده و انتقامجوست، و خود را مىنگرد كه هيچ حسنهاى ندارد كه بتواند اثر جنايتش را محو كند. اين شخص چون مىداند كه مجموعه اين عوامل به مرگ او منتهى مىشود قلبش قرين درد و رنج مىگردد، و اين حالت همان خوف است.
هر قدر اين اسباب بيشتر و منجسمتر باشند خوف شديدتر و احساس درد قلب عميقتر خواهد بود. و چون اين اسباب در نظر ضعيف آيند خوف ضعيف مىشود. اين علم و آگاهى سبب سوزش و تالّم و خوف قلب مىشود، و اين همان حال است. نتيجه اين حال آن است كه انسان آماده مىشود با اعمال شايسته خود را لايق عفو و بخشش نمايد.
خوف از خدا گاهى به سبب شناخت خدا و صفات او، و گاهى به علّت كثرت جنايت و ارتكاب معاصى، و گاهى به سبب همه اينها به اضافه شناخت عيوب نفس و جلال پروردگار مىباشد. پس كسى بيشتر از خدا مىترسد كه خدا را بهتر شناخته است و لذا نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد: من بيش از همه شما از خدا خوف دارم [2].
و قرآن كريم مىفرمايد:انَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ 35: 28[3].
«پس مشخص شد كه خوف مولود معرفت است» و اگر معرفت كامل شود و خوف و سوزش قلب را به ارمغان آورد، اثر آن آتش از قلب بر بدن و جوارح و صفات انسان مىرسد و جملگى را مشتعل مىسازد. اثرش در بدن، لاغرى و رنگ زردى و چشم گريان است.
و در اعضاء و جوارح، خوددارى از گناه و تقيّد به طاعات براى تلافى گذشته و آمادگى براى آينده است.
و لذا گفتهاند: خائف كسى نيست كه گريه كند و چشمانش را بمالد، بلكه خائف كسى است كه ترك كند آنچه را كه مىترسد به خاطرش عقاب شود.
و در صفات، آن است كه شهوات را قلع و قمع كرده، جوارح را تأديب نمايد و لذّات را بر خود
مكدر كند تا گناهانى كه دوست مىداشت در نظرش ناخوشايند شوند، همانطور كه عسل - اگر بدانى آغشته به سمّ است - در نظر ناخوشايند مىشود، هر چند كه ميل به آن داشته باشى.
در اين حال شهوات در آتش خوف مىسوزند، جوارح مؤدّب مىشوند، قلب افسرده و خاشع مىگردد و ذلّت و استكانت در آن راه مىيابد، كبر و كينه و حسد از آن رخت بر مىبندد، همتش در خوفش خلاصه و توجهش در اهميت عاقبتش منحصر مىشود، و براى كارى جز مراقبت و محاسبه و مجاهده و استفاده از هر نفس و لحظه و مؤاخذه نفس در افكار و حركات و گفتار فرصت نمىيابد، و ظاهر و باطنش به چيزى كه از آن در هراس است مشغول مىشود و در غير آن يله و رها نمىگردد.
اين است حال كسى كه خوف بر او مستولى شود.
ولى حداقل و پايينترين مرتبه آن كه اثرش در اعمال ظاهر مىشود خوددارى از حرام است.
اين خود دارى را ورع مىنامند. و اگر تقويت شد و انسان از هر چيزى كه امكان حرمت داشت دورى گزيد، تقوى ناميده مىشود. چون تقوى عبارت است از ترك مشكوك و عمل به غير مشكوك.
اين حال گاهى باعث مىشود كه انسان از ترس گرفتارى به محرمات، از مباحات دورى كند و اين را صدق در تقوى مىنامند. و هنگامى كه تجرّد در خدمت حق تعالى به اين حال ضميمه شود، و صاحبش بناى زائد بر نياز نسازد، و مال بيشتر از احتياج جمع نكند، و به دنيا بى توجه شود و باور كند كه از او جدا خواهد شد. و نفسى از انفاسش را در غير خدا صرف نكند، حالتش صدق و خودش سزاوار نام صدّيق است، وقتى حال صدق حاصل شد، تقوى نيز حاصل است. چون تقوى لازمه صدق است. و چون تقوى بدست آمد ورع نيز خواهد بود كه ورع لازمه تقوى است. و لازمه ورع عفت است پس عفت هم حاصل مىشود. زيرا عفت عبارت از خود دارى از مقتضاى شهوات است، در حالى كه ورع معنى وسيعترى دارد. بنابر اين تأثير خوف در جوارح دو چيز است خود دارى «از گناه و متابعت شهوات»، و اقدام «به اصلاح گذشته و عمران آينده».
فصل پنجم فضيلت خوف، سبب خوف، تشويق به خوف
قرآن كريم مىفرمايد:انَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ 35: 28[1].
و مىفرمايد:رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ 5: 119[1].
و مىفرمايد:وَ خافُونِ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ 3: 175[2].
و مىفرمايد:سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشَى 87: 10[3].
و مىفرمايد:فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلا وَ لْيَبْكُوا كَثِيرا 9: 82[4].
نبى گرامى اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد: هيچ بندهاى نيست كه قطرهاى اشك از ترس خدا از چشمش خارج شود و بر گونهاش بغلطد - اگر چه به اندازه سر پشهاى باشد - مگر آنكه خدا صورتش را بر آتش حرام كند [5].
و فرمود: چون قلب مؤمن از ترس خدا بلرزد، خطايا از آن مىريزد همانطور كه برگ از درخت [6].
و مىفرمايد كسى كه از ترس خدا گريه كند داخل آتش نمىشود تا شير به پستان برگردد [7].
امام صادق عليه السّلام به اسحاق بن عمار فرمود:
اى اسحق چنان از خدا بترس مثل اينكه او را مىبينى زيرا اگر تو او را نمىبينى او تو را مىبيند. و اگر گمان كنى كه او تو را نمىبيند كافر شدهاى و اگر مىدانى كه تو را مىبيند و در مقابلش معصيت مىكنى، او را ناظر بى اهميتى انگاشتهاى [8].
و مىفرمايد: هر كس از خدا بترسد همه چيز از او مىترسد، و هر كس از خدا نترسد خدا او را از همه چيز مىترساند [9].
و فرمود: هر كس خدا را بشناسد از او مىترسد و كسى كه از خدا بترسد نفسش در رها كردن دنيا سخاوتمند مىشود [10].
و مىفرمايد: شدت خوف از خدا جزء عبادت است كه خداى تعالى مىفرمايد: «فقط بندگان دانشمند از خدا مىترسند» و مىفرمايد: «از مردم نترسيد و از من بترسيد» و مىفرمايد: «هر كس پرواى خدا پيشه كند خدا براى او راه خروجى قرار مىدهد» [1].
و آن حضرت مىفرمايد: كسى كه خائف و هراسان است حبّ جاه و شهرت در قلبش نيست [2].
و مىفرمايد: مؤمن بين دو ترس قرار دارد، اول گناهى كه گذشته و نمىداند خدا در باره آن چه كرده، دوم عمرى كه مانده و نمىداند در آن چه مهالكى كسب مىكند. پس او شبى را به صبح نمىآورد مگر با خوف و جز خوف چيزى او را اصلاح نمىكند [3].
و مىفرمايد: مؤمن، مؤمن نيست مگر خائف و اميدوار باشند، و خائف و اميدوار حقيقى نيست مگر عمل كند براى آنچه از آن مىترسد، و به آن اميدوار است [4].
تحصيل خوف
خوف ثمره ايمان به خدا و رسول و معارفى چون حساب، عذاب و عقاب كه نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورده مىباشد. براى دستيابى به خوف دو راه وجود دارد كه يكى از آنها برتر از ديگرى است.
به مثالى توجه كنيد: كودكى را تصور كنيد كه در خانهاى تنهاست، اگر مار يا درندهاى وارد خانه شود، ممكن است اين كودك نترسد، و چه بسا دستش را به سوى مار دراز كند تا آن را بگيرد، و با آن بازى كند.
ولى اگر اين كودك همراه پدرش باشد، وقتى كه مار يا درنده وارد اتاق مىشود، چون كودك پدرش را مشاهده مىكند كه خوف بر او غلبه كرده، تمام اعضاى بدنش مىلرزد، و راه گريز مىجويد، كودك نيز مىترسد. زيرا مىداند پدرش بيهوده نمىهراسد، و تا چيز هولناكى نبيند نمىگريزد.
در اين مثال، ترس پدر از روى بصيرت و آگاهى به صفت مار و زهر او، يا قدرت درنده و حملهورى اوست. ولى ترس كودك فقط به خاطر تقليد از پدر است. زيرا او به پدرش خوش بين
است و مىداند كه او جز از چيزهاى هولناك نمىترسد، و از همين راه مىداند كه مار يا درنده چيز ترسناكى است، بدون اينكه دليلش را بداند.
خوف انبياء و اولياء و علماء از قسم اول است. ولى خوف عامّه مؤمنين از قسم دوم.
براى تحصيل خوف كافى است كه انسان در آيات قرآن شريف تدبر كند، و ببيند كه اكثر آنها براى تدبر كنندگان تخويف و تهديد است.
و اگر جز اين آيات اندكى كه ذكر مىشود تهديد ديگرى نبود براى عبرت گرفتن و خوف انسان كافى بود.
قرآن كريم مىفرمايد:سَنَفْرُغُ لَكُمْ ايُّهَا الثَّقَلانِ 55: 31[1].
و مىفرمايد: وَ انّى لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اهْتَدى 20: 82[2].
در اين آيه آمرزش را به چهار شرط مشروط كرده كه بنده از تحصيل هر كدام آنها به تنهائى عاجز است.
و مىفرمايد:فَامَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَعَسى انْ يَكُونَ مِنَ الْمُفلِحِينَ 28: 67[3].
و مىفرمايد:لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ 33: 8[4].
و مىفرمايد:ا فَامِنُوا مَكْرَ اللَّهِ 7: 99[5].
و مىفرمايد:وَ انْ مِنْكُمْ الا وارِدُها 19: 71[6].
و مىفرمايد:اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ 41: 40[7].
و مىفرمايد:وَ قَدِمْنا الى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُورا 25: 23[8].
و مىفرمايد:وَ الْعَصْرِ انَّ الانسانَ لَفى خُسْرٍ الا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَّبْرِ 103: 1 - 3[9].
در اين سوره مباركه براى نجات از خسران و زيان چهار شرط قرار داده شده.
در روايت است كه هر گاه باد سختى مىوزيد حضرت رسول از ترس عذاب، رنگ چهرهاش متغيّر مىشد، بر مىخاست و به خارج اتاق رفت و آمد مىكرد.
و در روايت است كه حضرت چون آيهاى از سوره حاقّه را قرائت كرد بيهوش شد.
و قرآن كريم مىفرمايد: «وَ خَرَّ مُوسى صَعِقا 7: 143»[1].
و در روايت است كه چون حضرت رسول به نماز مىايستاد از سينهاش صداى غليانى چون غليان ديگ شنيده مىشد.
قصههاى داود پيغمبر عليه السّلام
در روايت است كه داود عليه السّلام در مناجاتش عرض مىكرد:
الهى چون گناهانم را به خاطر مىآورم زمين با تمام وسعتش بر من تنگ مىشود، و چون رحمت تو را به خاطر مىآورم روحم به من باز مىگردد.
منزهى خداى من تمام بندگان طبيبت را براى مداواى گناهانم آوردم همه، مرا به تو رهنمون شدند، پس واى بر كسى كه از رحمت تو نااميد شود [2].
مىگويند روزى اعمال خود را به ياد آورد صيحه زنان از جا پريد، دستش را بر سر گذاشته مىرفت تا به كوه رسيد، درندگان بر گردش جمع شدند، فرمود برگرديد با شما كارى ندارم كسانى را مىخواهم كه از گناه خود زار مىگريند، پس كسى جز گريه كنندگان به من روى نياورد.
او را به خاطر گريهاش سرزنش مىكردند، مىفرمود بگذاريد گريه كنم قبل از آنكه روز گريه فرا رسد، قبل از آنكه استخوانها در آتش بسوزند، و اندرون مشتعل شود، و قبل از آنكه ملائكه غلاظ و شداد - كه خدا را در تمام دستورات اطاعت مىكنند و در هيچ امرى سركشى نمىكنند - بر من وارد شوند.
حكايت شده كه چون اراده گريه و نوحهسرايى مىكرد، هفت روز چيزى نمىخورد و چيزى نمىآشاميد و به زنان نزديك نمىشد و يك روز قبل در ميان مردم برايش منبرى نصب مىشد و مىفرمود تا سليمان عليه السّلام - پسرش - با صوتى بلند كه به تمام شهرها، پستى، بلندىهاى اطراف، لانه حيوانات، كوهها، صحراها، دير و صومعهها برسد ندا دهد: هر كس مىخواهد نوحه داود به حال
خودش را بشنود بيايد.
آنگاه وحوش از صحراها و لانههاى خود، درندگان از جنگلها، چرندگان از كوهها و دختران جوان از سراپردههاى خود مىآمدند و جميع مردم در آن روز جمع مىشدند.
داود عليه السلام بر منبر مىنشست و بنى اسرائيل گروه گروه بر گردش مىنشستند، و حضرت سليمان بالاى سرش مىايستاد.
آنگاه حضرتش به حمد و ثناى پروردگار مشغول مىشد و همگى ضجّه زنان و صيحهكشان گريه مىكردند، آنگاه به ياد آورى بهشت و جهنم مىپرداخت. پرندگان و گروهى از وحوش و مردم و درندگان مىمردند، سپس به ذكر گرفتارىهاى قيامت و نوحه و زارى بر حال خود شروع مىكرد تا از هر گروهى طايفهاى مىمرد.
چون سليمان عليه السّلام كثرت مردگان را مىديد عرض مىكرد: اى پدر مستمعين را بكلى نابود كردى و چندين طائفه از بنى اسرائيل و وحوش و درندگان مردند.
آنگاه حضرت شروع به دعا مىكرد كه عابدى از بنى اسرائيل صدا مىزد: اى داود در طلب پاداش از پروردگارت عجله مىكنى؟ داود عليه السّلام از شنيدن اين صدا مدهوش مىافتاد، چون سليمان عليه السّلام حال پدر را مىديد سريرى مىآورد و او را بر سرير حمل مىكرد، آنگاه مىفرمود تا منادى ندا دهد: هر كس همراه داود عليه السّلام دوست يا خويشى دارد سريرى آورد و او را ببرد كه هر كس با او بود از ياد بهشت و جهنم مرد، آنگاه زنان سرير مىآوردند و نزديكان خود را مىبردند، و مىگفتند اى كسى كه ياد جهنم او را كشت، اى كسى كه خوف خدا او را كشت.
چون داود عليه السّلام بهوش مىآمد دست بر سر مىگذاشت و به محل عبادت خويش مىرفت در را مىبست و عرض مىكرد اى خداى داود آيا تو از داود خشمگينى؟ و پيوسته در حال مناجات بود.
آنگاه سليمان عليه السّلام پشت در مىآمد اجازه مىگرفت و با قرص نان جوى وارد مىشد، و مىگفت: اى پدر خود را با اين نان در راه هدف تقويت كن. داود قدرى از آن را مىخورد دوباره به ميان بنى اسرائيل باز مىگشت [1].
و در حكايت است كه چون إبراهيم اعمال خويش را به ياد مىآورد مدهوش مىشد و ضربان قلبش تا مسافت يك ميل شنيده مىشد.
آنگاه جبرئيل مىآمد و مىگفت: خدايت به تو سلام مىرساند و مىگويد: آيا هيچ دوستى از دوست خود مىترسد؟ مىفرمود: اى جبرئيل چون گناه خود را به خاطر مىآورم دوستى را فراموش مىكنم.
و چون در نماز بود از ترس پروردگار صداى قلبش تا مسافت يك ميل به گوش مىرسيد.
براى ترس ما همين بس كه ائمه هدى عليه السّلام چه اشكها كه مىريختند، و چه هراسها كه داشتند، و چه مناجاتها كه مىكردند.
پس سبب چيست كه ما نمىترسيم آيا به خاطر كثرت طاعات است يا به سبب قلّت معاصى؟ يا به خاطر غفلت و قساوت است؟ نه فرا رسيدن رحيل بيدارمان مىكند و نه كثرت گناهان حركتمان مىدهد، نه مشاهده احوال خائفين ما را مىترساند و نه ترس بد عاقبتى ما را به ضجه وا مىدارد.
فصل ششم درجات و مراتب خوف
(از آنچه گذشت معلوم شد كه خوف خدا دو مرتبه دارد):
1 - خوف از عذاب خدا، اين مرتبه را همه كسانى كه به بهشت و جهنم ايمان دارند درك كردهاند. اگر اين خوف كم باشد علتش ضعف ايمان و غفلت است و با تذكر و موعظه و تفكر در گرفتارىهاى قيامت و انواع عذاب، و توجه به احوال خائفين تقويت مىشود.
2 - در اين مرتبه كه مرتبه عالى خوف است خدا خودش مخوف است يعنى در اين مرتبه بنده از حجاب و دورى خدا مىترسد و اميد قرب او را دارد، اين مرتبه مخصوص كسانى است كه چون انبياء و اوصياء و علماء او را شناختهاند آنان كه خدا را با صفاتى شناختهاند كه مقتضى خوف و هيبت و حذر است و به سرّ آيه شريفه: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ 3: 28»[1] پىبردهاند.
اسباب خوف
خوف جز با انتظار چيزى ناخوشايند و مكروه تحقق نمىپذيرد.
و مكروه يا خودش ناخوشايند و مكروه است مثل آتش جهنم، و يا از آن جهت ناخوشايند است كه ناخوشايندى را به دنبال دارد مثل گناهان كه چون منجرّ به عذاب مىشوند ناخوشايند و مكروهند.
به اين اعتبار كسانى كه از اسباب و مقدمات مكروه در خوف و هراسند گروههاى متعددى را تشكيل دهند.
گروهى از آنها از مرگ قبل از توبه مىترسد، گروه ديگرى از شكستن توبه، قسمى از ضعف و سستى در وفاء به حقوق پروردگار، طايفهاى از زوال رقّت قلب و عروض قساوت و سنگدلى، بخشى از عدم استقامت، جمعى از تسلط عادت در متابعت شهوات مألوف، ديگرى از اينكه خدا به حسنات و اعمالش واگذارش كند، حسناتى كه بر آنها تكيه كرده و به خاطر آنها در ميان بندگان خدا عزت طلبى نموده، ديگرى از سركشى در مقابل نعمتهاى فراوان، گروهى از اشتغال به غير خدا، جمعى از استدراج به تواتر نعمات، جمعى از انكشاف آشوبهاى طاعات و ديدن چيزى از جانب خدا كه انتظار آن نداشته، بعضى از حقوق مردم كه با غيبت و خيانت و تقلب و بد خواهى بر گردن آنها مىآيد، بعضى از آنچه در بقيه عمر براى آنها پيش خواهد آمد، گروهى از تعجيل عقوبت در دنيا و رسوائى قبل از مرگ، جمعى از فريب زخارف دنيا، جمعى از بد عاقبتى، بعضى از اطلاع خدا بر اندرون آنها در حالى كه خود غافلند و بعضى از تقديراتى كه در ازل براى آنها مقدر شده.
اينها همه ترس عارفان است و هر كدام در جاى خود فايدهاى دارد به اين معنى كه چون از چيزى بترسند، از راهى كه آنها را به آن منتهى كند حذر مىكنند. مثلا كسى كه از استيلاء عادت مىترسد بر ترك آن مواظبت مىكند، و كسى كه از اطلاع خدا بر اندرونش مىترسد به تطهير قلب اشتغال مىورزد.
اما كسانى كه از چيزى كه به خودى خود ناخوشايند است مىهراسند نيز گروههاى مختلفى را تشكيل مىدهند.
بعضى از سكرات و شدت مرگ در هراسند، بعضى از سؤال نكير و منكر و عذاب قبر، جمعى از ورود به محشر يا از هيبت ايستادن در مقابل خدا، يا حياء از بالا رفتن پردهها، و سؤال از هر ريز و درشت، بعضى از تيزى صراط و كيفيت عبور از آن، بعضى از آتش و غل و زنجيرها و هول و
هراسش، جمعى از حرمان بهشت و نعمتهاى پايدارش يا نقصان درجات و بعضى از محجوب ماندن از جمال يار مىترسند، كه اين قسم اخير بالاترين رتبه اين گونه خوف است، و مربوط به عرفائى چون انبياء و علماء و صالحان مىباشد.
فصل هفتم خوف برتر است يا رجا؟
تا اينجا دانستيم كه در فضيلت خوف و رجا اخبار و احاديث فراوانى وارد شده است، و خود بخود اين سؤال مطرح مىشود كه آيا خوف بهتر است يا رجا؟ اين سؤال مثل اين است كه كسى بپرسد آب بهتر است يا نان؟ جواب روشن است، نان براى گرسنه بهتر است، و آب براى تشنه. و اگر گرسنگى و تشنگى با هم عارض شوند هر كدام شديدتر باشند، بايد مراعات شوند، اگر گرسنگى غالب بود، نان بهتر است، و اگر تشنگى غالب بود آب. و اگر در شدت و ضعف مساوى باشند ارزش آب و نان نيز مساوى است. «و چون خوف داروى غفلت و رجا معالج يأس است بايد ديد كداميك از اين دو بيمارى بر قلب عارض شده تا داروى مناسبش استعمال شود».
اگر مرض غفلت از عذاب الهى و غرور و فريب بر قلب عارض شده باشد خوف بهتر است، و اگر يأس و نوميدى از رحمت خدا عارض شود رجا بهتر است.
امّا مؤمن با تقوائى كه گناه ظاهر و باطن و آشكار و نهان را ترك كرده، مناسب حالش آن است كه خوف و رجايش معادل باشند. و اين همان مضمونى است كه در اخبار وارد شده است.
در كتاب كافى روايت شده كه از حضرت صادق عليه السّلام سؤال شد:
وصيّت لقمان چه بود؟ فرمود: در وصيت لقمان جملات عجيبى وجود دارد. عجيبتر از همه اينكه به پسرش فرمود: از خدا چنان بترس كه گوئى اگر نيكى جن و انس را به درگاهش آورى باز عذابت مىكند.
و چنان بدو اميدوار باش كه گوئى اگر گناه جنّ و انس را مرتكب شوى تو را مىبخشد [1].
آنگاه حضرت چنين فرمود: پدرم مىفرمود: در قلب هر مؤمنى دو نور وجود دارد، نورى از ترس و نورى از رجا، كه اگر با هم در ترازو نهاده شوند، هيچكدام از ديگرى بيشتر نخواهد بود [2].
و مضمون آيه شريفهاى كه در مدح جمعى از بندگان مىفرمايد: «يَدْعُونَنا رَغَبا وَ رَهَبا 21: 90»[1].
و آيه شريفه: «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا 32: 16»[2].
ما را به همين معنا رهنمون مىشود.
اما علت غلبه جنبه رجا در اكثر مردم، غرور و فريب و عدم معرفت است، و سزاوار آن است كه قبل از اشراف بر موت جنبه خوف غالب باشد. و به هنگام موت رجا و خوش بينى بر خوف غلبه كند. چنانچه در اخبار هم وارد شده است.
راز اين مطلب آن است كه خوف چون تازيانهاى است كه انسان را به عمل وامىدارد و در هنگام مرگ وقت عمل گذشته، و در آن دم انسان طاقت اسباب و علل خوف را ندارد. چه اينكه خوف بندهاى قلب را پاره و فرا رسيدن مرگ را نزديك مىكند. ولى نسيم رجا قلب انسان را تقويت، و پروردگارش را كه مايه اميد اوست محبوبش مىكند، «و به اين وسيله مشتاق زيارت يار مىشود»، و هر كس ملاقات خدا را دوست داشته باشد خدا ملاقاتش، را دوست مىدارد و هر كس ملاقات او را دوست نداشته باشد او نيز ملاقاتش را دوست ندارد.
در خاتمه لازم است بدانيم كه خوف و رجا هر كدام تا حدى مخصوص، پسنديده و محمودند و چون از آن حد بگذرند مذموم و نكوهيده مىشوند.
حدّ رجا آن است كه به غفلت از عذاب الهى نرسد و گر نه خسران است.
خداى تعالى مىفرمايد: «لا يَأْمَنُ مِنْ مَكْرِ اللَّهِ الا القومُ الْخاسِرُونَ 7: 99»[3].
و حدّ خوف آن است كه به نوميدى و قنوط نرسد و گر نه ضلالت و گمراهى است.
خداى تعالى مىفرمايد: «وَ مَنْ يَقْنُطْ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ الا الْقَومُ الضّالِينَ» 15: 56[4].
و به حد يأس نرسد كه يأس كفر است.
و خداى تعالى مىفرمايد: «وَ لا يَيْأسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ الا القَوْمُ الْكافِرونَ 12: 87»[5].